ch
Feedback
Hourshid ☀️

Hourshid ☀️

前往频道在 Telegram

در تلاش برای زیستن 🍃 @hourshidbot

显示更多
未指定国家未指定类别
451
订阅者
无数据24 小时
-37 天
+330 天
帖子存档
تــار و پـــــودم تو بگــــو با دل تنـــــها چه کنـــم....

من واقعا تلاش خودمو دارم میکنم یاد بگیرم سر کلاس ولی اساتید هیچ تلاشی نمیکنن برای یاد دادن

عاشقان را ست قضا هر چه جهان را ست بلا نازم این قوم بلاکش که بلاگردانند
شهریار

سخن ، بى تو مگر جاى شنیدن دارد ؟ نفس ، بى تو کجا ناى دمیدن دارد علت کورى یعقوب نبى معلوم است شهر بى یار مگر ارزش دیدن دارد….
شهریار

ولی هیچ کس جز شهریار انقدر سوز شعرش به دل نمیشینه

لااقل با سرعت کمتری از خودت ناامیدم کن

لطفا بیدار نگهم دار!
لطفا بیدار نگهم دار!

درطبیبان هیچکس چون من بلندآوازه نیست نسخه نسیانم از بس دردرا گم میکنم

و فقط خدا می‌دونه تو چه حالی این قولو دارم میدم ب خودم

به هر قیمتی

با هر حالی که شد

قول میدم از فردا دیگه شروع کنم 🙂

وسط این غم تموم نشدنی فعلا حالم خوبه و خوشحالم بابت خبر قبولی دانش آموزام 🥹🥹

و کی می‌دونه که این دختر و تو چه حالی چجوری تلاش کرد ....

بین تمام قبولی های امروز جوری که این خبر قبولی بهم چسبید
بین تمام قبولی های امروز جوری که این خبر قبولی بهم چسبید

the_fate_of_ophelia.mp38.81 MB

یکی از قشنگ ترین شعرای شهریار که هر بار که چشمم بهش خورد کمتر از چندبار نتونستم بخونم این شعره که خطاب به این بیت هست: شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم پـدرا یــارا اندوه گســـارا تو بمــــان
هوشنگ ابتهاج
سایه جان رفتنى استیم بمانیم كه چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم كه چه درسِ این زندگى از بهر ندانستن ماست اینهمه درس بخوانیم و ندانیم كه چه خود رسیدیم به جان، نعشِ عزیزى هر روز دوش گیریم و به خاكش برسانیم كه چه آرى این زهر هلاهل به تشخّص هر روز بچشیم و به عزیزان بچشانیم كه چه دور سر هلهله و هاله شاهینِ اجل ما به سرگیجه كبوتر بپرانیم كه چه كشتیى را كه پىِ غرق شدن ساخته اند هى به جان كندن از این ورطه برانیم كه چه قسمتِ خرس و شغال است خود این باغِ مویز بى ثمر غوره چشمى بچلانیم كه چه بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن هى بخواهیم و رسیدن نتوانیم كه چه ما طلسمى كه قضا بسته ندانیم شكست كاسه و كوزه سر هم بشكانیم كه چه گر رهایى ست براى همه خواهید از غرق ورنه تنها خودى از لُجّه رهانیم كه چه ما كه در خانه ایمانِ خدا ننشستیم كفر ابلیس به كُرسى بنشانیم كه چه قاتل مُرغ و خروسیم، یكیمان كمتر این همه جان گرامى بستانیم كه چه مرگ یك بار ــ مَثَل دیدم ــ و شیون یك بار این قدر پاى تعلّل بكشانیم كه چه شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند ما همه از دگران فاتحه خوانیم كه چه

خیلی این زندگی اکادمیکو جدی گرفتم:)

یه زمانی خیلی شعر میخوندم انقدر به به خودم میومدم میدیدم دیوان شهریار چند ساعته که تو دستمه و اصلا متوجه گذر زمان نشدم بعضی وقتا خیلی تلاش میکردم شعر بنویسم و بعضا موفق هم بودم

خیلی عجیبه و ناراحت کننده که چطور اون چیزی که یک زمانی دلیل نفس کشیدنت بوده الان برات عادی شده و از داشتنش لذت نمیبری تحمل این همه غم و غصه و ناراحتی و اضطراب و بیخوابی هم احتمالا تو خوشبینانه ترین حالت میخواد ختم بشه به بدست اوردن چیزی که بعدش چندان احساس رضایت رو نداشته باشی و این خود زندگی نکردن خود تجربه نکردن خود غرق شدن در پوچ و خود پس زدن همه شادیاست این ها رو اینجا مینویسم چون میبینم که ماهی که گذشت چقدر طاقت فرسا بود و چقدر قدردان خودم بابت پشت سر گذاشتنش نیستم اینجا مینویسم تا هر بار که به چشمم خورد به جای ناهمواری و سختی و طولانی بودن مسیر آینده به گذشته ای نگاه کنم که به بهترین شکلی که در توانم بود گذروندنمش بجای سرزنش خودم بخاطر کم کاریام به پیشرفتم نگاه کنم به تمام تغییراتی که داشتم و یکم با خودم مهربون تر باشم