شامِ آخر
Kanalga Telegram’da o‘tish
Azadchehr | they/them | Writer Humanities student. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
340
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+167 kun
+7430 kun
Postlar arxiv
339
باری دیگر بیهدف برای خود در خیابان های محله قدم زدم، بی هدف در کتاب فروشی چند کتاب تاریخ خواندم و بی هدف به رهگذر ها نگاه کردم. صدای سخن گفتن مردم، خندیدن کودکان، صدای بیصدای نگاه پیرمردان به آسمان و پیرزن هایی که با شوق دلتنگی به لباس های جوانان در مغازه ها مینگرند و با خود افسوس میخورند "آه ای کاش هنوز جوان و زیبا بودم"
من اما با وجود اینکه تنها ۱۶ سال سن دارم، درست مانند یک پیرزن، افسوس میخورم و درست مانند یک پیرمرد، فقط به آسمان مینگرم.
شاید هم فقط منزوی شده باشم، عادت داشته باشم به نگاه کردن، نه گفتن و شنیدن.
اما میدانم که این عادی نیست، عادی نیست صدایی نداشته باشم برای گفتن دغدغههایم و تنها دفتر و قلمم باشند که میتوانند گفته های درونم را ناگفته رها نکنند.
من از جامعه نمیگریزم، هرگز، بینهایت عاشقِ دیدن همان مردمی هستم که شاید مانند من بی هدف در خیابان قدم میزنند و با یکدیگر میگویند و میخندند.
فقط گاهی با خود میگویم، آیا رنگ من در این حد متفاوت با مال دیگران است؟
چرا مانند همسن و سال های خود نیستم و به عنوان یک نوجوان تنها سالخورده ها را درک میکنم؟
چرا سرگرمی های من قدیمی و شاید حوصله سربر هستند؟ چرا هرآنچه که دوست دارم درموردشان صحبت کنم برای همسن و سال هایم مزخرف هستند؟
یا شاید هم من در هیچ گروهی نباشم، شاید از اول هم قرار بود تنها یک تماشاچی باشم، بی هدف قدم بزنم و به پیرمرد هایی که به آسمان مینگرند، پیرزن هایی که افسوس میخورند، کودکانی که میخندند و مردمی که با یکدیگر حرف میزنند بنگرم.
شاید هم این معنای زندگی من باشد.
339
گیریم که روزی 'آینده' فرا رسید و نام من بر زبان همه افتاد
گیریم که روزی توانستم قهوهای بنوشم و کتابی را بخوانم که سال ها در انتظارش بودم
گیریم که روزی قدم بر زمین چوبی کتابخانه بر میدارم و همانطور که بوی کتاب های نو اما قدیمی به مشامم میرسد نامِ خودم را بر روی کتابی پیدا کنم که بسی شبها از خواب خود برایش گذشتم
گیریم که آن روز فرا رسید اما حالا که نیمه شب است
شاید تنها صدای جیرجیرک باشد که به گوش میرسد شاید هم خانه ای رؤیایی در کنار شهر داشته باشم و صدای ماشین های جغد های شهر برایم به نوعی لالایی باشد اما چه میشود اگر در آن لحظه دگر داستانی نباشد که برایش شب زنده داری کنم یا در روز رویدادی رخ نداده باشد که برای خود مرورش کنم چه میشود اگر در آن لحظه آدمی به ذهنم نرسد که در رفتار و گفتارش تفکر کنم و با خود بگویم چرا آن لحظه چنان چیز را به من گفت؟
آری چه میشود اگر هیچکدام از این ها در آن لحظه از نیمه شب نباشد و هیچ صدایی هم به گوش نرسد.
حال، من هستم و خودم و افکاری که مدت هاست به ذهنم خطور نکردهاند، مانند کتاب های قدیمی خاکخورده ای که در آخر کمد در جعبه ای مقوایی و پاره شده پیدا میکنم.
آن لحظه من همانی هستم که واقعا هستم. شاید از خود بپرسم کی هستم و آیا خود را دوست دارم یا خیر.
شاید بپرسم آیا من زنده ام برای لحظاتی که تجربه میکنم یا زنده ام چرا که خود را دوست دارم و میخواهم که از زندگی لذت ببرم؟
دقیق نمیدانم از خود چه میپرسم، اما از این بابت مطمئنم که هر سؤالی در آن لحظه بپرسم، هرگز پاسخی ثابت برایش پیدا نخواهم کرد.
339
کاش هنوز هم اینطوری بودیم ولی متأسفانه هرچی پیش میره بیشتر و بیشتر اینا دارن یاد میگیرن فحش دادن و لحن های مزخرف نسل جدید رو بچوپونن توی سینمای ایران.
339
وقتی فیلم یا سریال های قدیمی ایرانی رو میبینم واقعا محو قشنگی لحن صحبت کردنشون میشم. چقدر قدیم ها مثل شعر صحبت میکردن
اگر دقت کنید "ش" هارو خاص به زبون میارن، حین صحبت کردن مدام از اصطلاح ها یا ضرب المثل ها استفاده میکنن، وقتی میخوان عاشقانه صحبت کنن یا چیزی رو توصیف کنن جوری حرف میزنن احساس میکنی داری به یکی از شعر های فروغ فرخزاد گوش میدی.
339
یه چیزی که جذاب ترش میکنه اینه که من همیشهٔ خدا فردی «آزادیخواه» بودم از دوران کودکیام بگیر تا به امروز از اون چیز های کوچیک مثل اینکه دوست دارم مستقل زندگی کنم بگیر تا اونجایی که حاضرم زمین و زمان رو آتش بزنم تا خودم رو از چیزی نجات بدم که بهم احساس «زندانی بودن» میده
