شامِ آخر
Ir al canal en Telegram
Azadchehr | they/them | Writer Humanities student. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
335
Suscriptores
-324 horas
+137 días
+7230 días
Archivo de publicaciones
336
حالا یکچیز بامزه هم بگم (خطر اسپویل برای سریال good omens)
ازیرافیل، نمیدونم دقیق قسمت چندم ولی داخل یک سکانسی بود که حضرت ایوب بعد از کلی سختیای که خدا برای امتحان کردن جلوی راهش گذاشت قرار بود بچه هاش بهش برگردونده شن
درحالی که بهشتی ها طبق امر خداوند میگفتن بچه هات کشته شدن و از اونجایی که سه تا بودن حالا خدا به و همسرت شش تا بچه میده (که یعنی زنش باید شش تا بچه دیگه بزاد😭😭)
توی اون لحظه از اونجایی کرولی و ازیرافیل یواشکی بچه ها رو زنده نگه داشته بودن اما تبدیل به مارمولک کرده بودنشون، با یه معجزه به پدر و مادرشون بر میگردونن. اما فرشته ها متوجه میشن که این بچه ها همون قدیمیهان و این خلاف امر خداونده.
توی اون لحظه از ازیرافیل میپرسن که آیا این بچه ها واقعا بچه های جدید هستن؟
و توی این لحظه ازیرافیل باید راست بگه چون این یک قانون خیلی مهم برای فرشتههاست. اما ازیرافیل میدونست که اگر بگه نه همون قبلیهان، یعنی راستش رو بگه، فرشته ها بچه هارو میکشن.
پس توی اون موقعیت از اونجایی که واقعا بچه ها براش اهمیت داشتن مجبور میشه که دروغ بگه. قانون الهی رو زیر پا بگذاره تا جان بچه هارو نجات بده.
این کاری که ازیرافیل اینجا انجام میده اسمش فایده گرایی عملمحوره
336
یه چیز جالبی رو براتون تعریف کنم شاید برای موقعیت های خاصی به دردتون خورد که ببینید طرف کدوم هستید
فایده گرایی دو شاخه داره، عملمحور و قاعدهمحور
عملمحور پا روی قانون میذاره. میگه یک انسان، که آگاهه، باید توی یک موقعیت تشخیص بده چی خوبه چی بد. عملمحور مخالف اینه که بگیم حتما چی خوبه چی بد و ما حتما باید کار خوب رو انجام بدیم. عملمحور، میگه وقتی توی یک موقعیت خاصی قرار بگیری، که برای مثال "دروغ گفتن" سود زیادی داشته باشه (مثلا جان یک نفر رو نجات بده) دروغ گفتن در اون موقعیت کار اخلاقی و پسندیدهایه. یک مثال؛ پزشکی میدونه که اگر به بیمار یک دروغی رو بگه، بیمار در امنیت میمونه و یا جانش در خطر نمی افته. در چنین موقعیتی، با اینکه یک پزشک باید همیشه راستگو باشه، فایده گرایی عملمحور میگه اینجا دروغ گفتن کار درست تریه. فایده گرایی عمل محور به ما انسان ها این اجازه رو میده که خودمون در هر موقعیت تصمیم بگیریم که برای بهترین انتخاب باید کدوم کار رو خوب بدونیم و کدوم کار رو بد. بیشتر عملمحور میگه به نتیجه فکر کن، اینکه واقعا این کارت چه عاقبتی داره. عاقبتش خیره یا نه.
اما فایده گرایی قاعده محور مخالفه. نه که مخالف باشه، میگه که این کار همچنان جای تشکر و قدردانی نداره. یک پزشک نباید دروغ بگه. فایده گرایی قاعده محور گمانم بیشتر برای سیاست و قوانین به کار میره. میگه اگر یک پزشک تونسته دروغ بگه، بقیه پزشک ها هم به بهونه «فایده گرایی» دروغ میگن، سپس بیمار ها دیگه به پزشک ها اعتماد نمیکنن و جامعه پزشکی دچار هرج و مرج میشه. خیلی ها میتونن از فایده گرایی عملمحور سو استفاده کنن. بگن اره من فلان کار رو کردم چون به نظرم سود بیشتری داشت. قاعده گرایی میگه باید هرچیزی طبق قانون پیش بره، اگر دروغ گفتن غیر اخلاقیه هرکاری کنی بازم غیر اخلاقیه.
نظر شما چیه؟ بیشتر طرف کدوم هستین؟
336
کیارش، با لحنی شوخ طبعانه، درحالی که شروع به نوشیدن قهوه خود کرده بود گفت: «امان از دست این زمان.»
336
کیارش، نگاهی به نیما میاندازد، سپس جعبه سیگار او را بر میدارد و میگوید: «میخواهم با یک نخ از این سیگار ها، برایت توضیح بدهم که چقدر از زمان هراس دارم.» نیما سرش را به علامت تایید حرکت میدهد. کیارش، یک نخ سیگار از داخل جعبه در میآورد، فندکی از داخل جیب کُتش بیرون میآورد و سر سیگار را میسوزاند. سیگار را مقابل نیما، وسط میز، بر روی زیر سیگاری میگذارد. سپس، بر روی میز خم میشود. ـ خوب نگاه کن نیما، سیگار دارد میسوزد. میدانی این یعنی چه؟ ـ خیر. البته، بله، یعنی، نه. نمیدانم دقیق باید چه چیزی را بدانم. ـ پیش از آنکه به تو بگویم باید چه چیزی را بدانی، ازت میخواهم به سوختن این سیگار نگاه کنی، آنقدر با دقت که صدای اطراف در حواست گم شوند. نیما نیز بر روی میز خم شد و با دقت به توتون درحال سوختن نگریست. نگاه کرد که چگونه چیز های کوچک قهوه ای رنگ همراه کاغذی سفید لوله شده بر روی آن به ذرات ریز خاکسترگون تبدیل میشوند. آرام آرام، نقاط قرمز آتشین رنگ داخل آن ذرات خاموش میشدند. دود ها در هوا میرقصیدند، تصاویری خاکستری رنگ و مبهم اما زیبا ایجاد میکردند گویی که تصاویری از لحظاتی باشند که به سختی میتوانیم به یاد آوریم. پس از گذشت حدود دو تا سه دقیقه، کیارش سکوت را با صدایی آرام که البته هنوز هم انرژی همیشگی صدای رسایش را حفظ میکرد شکست: ـ و حال، بخش توتون به طور کامل خاکستر میشود. شاید در عرض سه دقیقه، شاید ربع ساعت. اما حال که میبینی، دود های یک نخ سیگار، عمرشان به یک روز هم نکشید. نه حتی به یک ساعت. نه حتی به نیم ساعت. شانس بیاورند ربع ساعت در لحظات زندگی کنند، اما بعد از آن، به نیستی تبدیل میشوند. ـ این چیز بدی به نظر نمیآید. همان ربع ساعت، برای سوختن یک نخ سیگار کافیست. زیاد هم هست. اگر قرار باشد در طول سوختن این نخ سیگار چیزی را بر زبان آوریم، میتوان گفته ها را تنها در سه دقیقه جای داد. چه برسد به ربع ساعت. ـ پس فکر میکنی سه دقیقه برای سوختن یک سیگار، کافیست؟ ـ آری. نسبت به آن سیگار هایی که اکسیژن بهشان نمیرسد و زیر یک دقیقه آتششان خاموش میشود، یا آنهایی که بر روی لب آدمی میآیند و با هر پُک بیشتر میسوزند، تازه شاید زیاد هم باشد. ـ بلی از این بابت مطمئن هستیم. اما گیریم که واقعا یک ربع ساعت طول کشید تا یک نخ سیگار بسوزد. نظرت راجع به خود آن یک ربع ساعت چیست؟ ـ نمیدانم. یک ربع ساعت، مدت زمان مناسبی برای اندیشیدن است، برای آنکه تصمیمی بگیریم، برای آنکه بخواهیم در سرنوشت خود تغییری ایجاد کنیم. یک نخ سیگار را یا بکشیم، یا کنار بگذاریم. ـ حالا بیا تصور کنیم که تو یک نخ سیگار را روشن میکنی اما دست به آن نمیزنی. صرفا آن را رو به روی خود میگذاری. درست مانند کاری که الان کردیم. برای ما، سه دقیقه طول کشید تا این سیگار خاکستر شود. ـ بله. اما من متوجه نمیشوم، این ها چه اهمیتی دارند؟ چه ارتباطی میان سوختن یک نخ سیگار بی ارزش که بسیاری مانند آن در همان جعبه است و زمان که همین حالا هم ثانیه به ثانیهاش میگذرد وجود دارد؟ کیارش نزدیک تر میآید، صدایش را آرام تر میکند و به چشمان نیما نگاه میکند: ـ نکته همین است. خوب گوش بده دوست من. در همین سه دقیقه که بخش قابل استفادهٔ سیگار سوخت، ممکن است در آینده اتفاقات بسیاری رخ داده باشد. شاید از یک قدم برای رسیدن یک شخص به اعتیاد جلوگیری شده باشد، شاید یک بهانه برای قرار گذاشتن بین دو نفر از بین رفته باشد، شاید سوختن این یک نخ باعث شده باشد یک نفر کمتر فکر کند و زودتر اشک هایش را پاک کند. یک نخ سیگار همین حالا از یک پاکت سیگار کم شد، سوخته شد، خاکستر شد و به گذشته پیوست. و تمام این ها، فقط سه دقیقه طول کشید. ـ حالا که اینطور گفتی، برایم به نحوی خوفناک شده است. اگر این یک نخ سیگار میتواند با سوختن این همه تغییر ایجاد کند، دیگر چه چیز هایی در سرنوشت ما نقش دارند؟ ـ نمیتوان پاسخی ثابت به این سوال داد. گاهی اوقات، بسیاری از ما، یک نخ سیگار را میسوزانیم و شاید با این کار یک تصمیم خیلی اشتباه بگیریم. اما نکته اینجاست جانم. سوختن این یک نخ سیگار سه دقیقه طول میکشد. فقط سه دقیقه کافیست تا همهچیز مربوط به آن یک نخ سیگار بسوزد. من نه از آن تصمیم هراس دارم، نه از آن که چیزی را از دست بدهم. نه از تمام شدن و سوختن سیگار میگریزم، نه از آنکه چه اتفاقات بزرگی میتواند رخ بدهد شگفت زده میشوم. من فقط میترسم از آنکه برخی چیز ها فقط سه دقیقه زمان میخواهند تا به گذشته بپیوندند. مدت زمانی که نه میتوان طی آن به اشتباهی پیش برد، نه چیزی را جبران کرد، نه کار درست را انجام داد. فقط میتوان به سوختن سیگار نگریست. نیما زیر لب گفت :«فکر میکردم فقط یک سیگار ساده باشد.» و به همان سیگاری که حال خاموش شده بود خیره شد.
336
باری دیگر بیهدف برای خود در خیابان های محله قدم زدم، بی هدف در کتاب فروشی چند کتاب تاریخ خواندم و بی هدف به رهگذر ها نگاه کردم. صدای سخن گفتن مردم، خندیدن کودکان، صدای بیصدای نگاه پیرمردان به آسمان و پیرزن هایی که با شوق دلتنگی به لباس های جوانان در مغازه ها مینگرند و با خود افسوس میخورند "آه ای کاش هنوز جوان و زیبا بودم"
من اما با وجود اینکه تنها ۱۶ سال سن دارم، درست مانند یک پیرزن، افسوس میخورم و درست مانند یک پیرمرد، فقط به آسمان مینگرم.
شاید هم فقط منزوی شده باشم، عادت داشته باشم به نگاه کردن، نه گفتن و شنیدن.
اما میدانم که این عادی نیست، عادی نیست صدایی نداشته باشم برای گفتن دغدغههایم و تنها دفتر و قلمم باشند که میتوانند گفته های درونم را ناگفته رها نکنند.
من از جامعه نمیگریزم، هرگز، بینهایت عاشقِ دیدن همان مردمی هستم که شاید مانند من بی هدف در خیابان قدم میزنند و با یکدیگر میگویند و میخندند.
فقط گاهی با خود میگویم، آیا رنگ من در این حد متفاوت با مال دیگران است؟
چرا مانند همسن و سال های خود نیستم و به عنوان یک نوجوان تنها سالخورده ها را درک میکنم؟
چرا سرگرمی های من قدیمی و شاید حوصله سربر هستند؟ چرا هرآنچه که دوست دارم درموردشان صحبت کنم برای همسن و سال هایم مزخرف هستند؟
یا شاید هم من در هیچ گروهی نباشم، شاید از اول هم قرار بود تنها یک تماشاچی باشم، بی هدف قدم بزنم و به پیرمرد هایی که به آسمان مینگرند، پیرزن هایی که افسوس میخورند، کودکانی که میخندند و مردمی که با یکدیگر حرف میزنند بنگرم.
شاید هم این معنای زندگی من باشد.
336
گیریم که روزی 'آینده' فرا رسید و نام من بر زبان همه افتاد
گیریم که روزی توانستم قهوهای بنوشم و کتابی را بخوانم که سال ها در انتظارش بودم
گیریم که روزی قدم بر زمین چوبی کتابخانه بر میدارم و همانطور که بوی کتاب های نو اما قدیمی به مشامم میرسد نامِ خودم را بر روی کتابی پیدا کنم که بسی شبها از خواب خود برایش گذشتم
گیریم که آن روز فرا رسید اما حالا که نیمه شب است
شاید تنها صدای جیرجیرک باشد که به گوش میرسد شاید هم خانه ای رؤیایی در کنار شهر داشته باشم و صدای ماشین های جغد های شهر برایم به نوعی لالایی باشد اما چه میشود اگر در آن لحظه دگر داستانی نباشد که برایش شب زنده داری کنم یا در روز رویدادی رخ نداده باشد که برای خود مرورش کنم چه میشود اگر در آن لحظه آدمی به ذهنم نرسد که در رفتار و گفتارش تفکر کنم و با خود بگویم چرا آن لحظه چنان چیز را به من گفت؟
آری چه میشود اگر هیچکدام از این ها در آن لحظه از نیمه شب نباشد و هیچ صدایی هم به گوش نرسد.
حال، من هستم و خودم و افکاری که مدت هاست به ذهنم خطور نکردهاند، مانند کتاب های قدیمی خاکخورده ای که در آخر کمد در جعبه ای مقوایی و پاره شده پیدا میکنم.
آن لحظه من همانی هستم که واقعا هستم. شاید از خود بپرسم کی هستم و آیا خود را دوست دارم یا خیر.
شاید بپرسم آیا من زنده ام برای لحظاتی که تجربه میکنم یا زنده ام چرا که خود را دوست دارم و میخواهم که از زندگی لذت ببرم؟
دقیق نمیدانم از خود چه میپرسم، اما از این بابت مطمئنم که هر سؤالی در آن لحظه بپرسم، هرگز پاسخی ثابت برایش پیدا نخواهم کرد.
