uz
Feedback
Z

Z

Kanalga Telegram’da o‘tish

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 339
Obunachilar
-1624 soatlar
-1477 kunlar
+1630 kunlar
Postlar arxiv
Z
1 335
در میانِ شب، چراغی از خرد آمد پدید راهِ انسان باز شد از سایه‌هایِ ناامید هرچه دیوارِ سکوت از پیشِ راهش قد کشید با چراغِ خویش، راهی تازه در شب آفرید

Z
1 335
گرگ اگر درنده باشد، خویِ خود را آشکار آدمی پنهان کند در پشتِ لبخندش شکار پنجه‌ی گرگ از همان آغاز، نشانِ خوی اوست تیغِ انسان را ببین، پنهان برای افتخار

Z
1 335
زیرِ آوارِ زمان، با بند و زنجیر و کمند می‌رسد هر سو به عالم، حادثاتی پرگزند آن‌که روزی سایه‌اش گسترده بر پهنای دشت حال تنها خاطری در دفترِ ایام گشت

Z
1 335
جامی‌ست در دستم، جهان در حیرت است این قطره‌ی سرخ، رازِ هزار حکمت است با ساغرم گفتم: چه دانی ز اقبالِ ما؟ با خنده گفت: تقدیر، همین فرصت است

Z
1 335
ماه هر شب بر فرازِ آسمان بیدار است با تمامِ روشنی، از غصه‌ای سرشار است هیچ‌کس جز شب نفهمید از سکوتِ بی‌کران پشتِ آن لبخندِ نقره، قلبِ پر آزار است

Z
1 335
زِ خاکی کهن، شهری آمد پدید که آوازه‌اش در جهان گسترید نه از تیغ و تخت و شکوهِ سپاه که از دانش و مهر، شد بارگاه

Z
1 335
بر سرِ تختِ زرین، سایه‌ای پنهان نشست خنده بر لب داشت، اما تیغ در دستان نشست شهر خاموش از صدایِ وعده‌های بی‌شمار پشت لبخندِ فریب، رنجِ انسان نشست

Z
1 335
عطرِ سبزی زِ خانه به مشامم آمد یادِ آن سفره‌ی دیرینه به جانم آمد به دستِ مادر، آن دیگ می‌جوشید باز قصه‌ی مهرِ قدیمی به زبانم آمد

Z
1 335
یه چندتا مونده، تکمیل بشه همه رو با هم می‌ذارم

Z
1 335
ای خزر، ای پهنه‌ی خاموش تاریخ کهن در دلِ امواجِ تو، پنهان هزاران انجمن نام تو در سینه‌ی این خاک ماند تا ابد دور باد از دامنت دستان سرد اهرمن

Z
1 335
کوه‌ها در پنجه‌ی سرمای دی گشتند نهان سایه افتاده بر آنها از هجوم بی‌امان از دل خاکستر سرد آتشی آخر رسد شعله‌ای کز گرمی‌اش بگریخت سرمای زمان

Z
1 335
گواهِ هر جنایت بود، خون بر پیکرش هیچ‌کس چیزی نگفت از گریه‌های خنجرش آن‌قَدَر دنبال نور در عمق ظلمت رفت او تا خودش تاریک شد، روشن بماند کشورش

Z
1 335
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود هر نفس با ضربِ سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
1 335
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار  چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار  در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود  هر نفس با ضربِ سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
1 335
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود هر نفس با ضربِ سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
1 335
پرده برپا شد، نوای پایکوبان در دیار چشم‌ها محو تماشا، دست‌ها بی‌اختیار در هوای رقص آنان، عطرِ خاکِ سرد بود هر نفس با ضرب سازی، حکم بود از پرده‌دار

Z
1 335
کمک هم که نمی‌کنید...

Z
1 335
دو بیتی بپذیرید تا تکمیل بشه، بعد اگر شد ادامه میدیم

Z
1 335
ادکلن رو ندیده بودم، رفته بودم داخل باغ 👀

Z
1 335
قطره‌ای از شیشه افتاد و جهانم تیره شد چشمِ خاموشم به دیدن، مبتلا و خیره شد رازهای خفته در جانم شدند از نو پدید سایه‌ای افتاد بر روحم، که بر من چیره شد