دختر سرزمین بودا
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
208
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
+230 kun
Postlar arxiv
فرقی نمیکند که کجای این دنیایی، تا زمانی که به عنوان یک افغان شناخته میشی، بدبختیهای مخصوص خوده داری.
یادم میآید این جمله را از یکی که اخیراً با کلی سختی و چالش خارج از کشور رفته بود و اسناد تحصیلی چهار ساله لیسانس اش که با تمام سختی و ناامنی در افغانستان گرفته بود را نپذیرفته بودند، آنقدر آن روز غمگین بود که میگفت حس میکنم در حقم ظلم خیلی بزرگی شده و حق هم داشت که چنین بگوید.
امروز هم روزم را با چنین گفتگوهای مشابهی سپری کردم، فکر کردم حالا که میتوانم به عنوان حداقل کار بنویسمش باید انجام بدم، البته به امید روزی که این روایتها شنیده شوند.
صبح با یکی از دخترانی که سالپار برایش انگلیسی درس میدادم صحبت کردم، او خارج از افغانستان است، جایی که به دید ما مردم داخل میگوییم طرف در نعمت و پیسه داری میگذراند. پارسال مشکلات زیادی داشت، همین باعث شده بود فقط دو ماه زبان بخواند، زبان هیچ کسی را آنجا بلد نبود، یادم است میخواست کار بهتری پیدا کند. ازش پرسیدم: "چطوری با زندگی؟ زبانت بهتر شده؟ مصروف چه کاری هستی؟" از تون صدایش متوجه شدم خیلی خسته است، برای ما ساعت شش صبح بود و برای او دیر وقت شب. میگفت: "زبانم بهتره، در محیط کارم کمکم یاد گرفتم، پارسال یک بار درسهایم را شروع کردم ولی دوباره بخاطریکه سرکار برم ایلا کدم، کارم هم همان کار است، با تفاوتی این که حالی بیشتر کار میکنم." میگفت باید خرج خانواده را پوره کنم، باید خرج خوده بدم.
با آهی اضافه کرد: "در افغانستان خانوادم خصوصاً بیادرایم و پدرم نمیماند جایی برم، حالی اینجه ازم انتظار دارند خرج و کرایه خانه را بدم." این حرف اش ادامه روز هم زیاد به فکرم میآمد، یعنی چه که در افغانستان غیرت گفته نمیماند دخترش از خانه بیرون شود، باز آنجا دخترش را ساعتها سر کار سنگین و طولانی میفرستند خرج بیارد. آیا آن غیرت که اینجا میگفتند آنجا تعریفی دیگری دارد.
از واژه غیرت، یا بهتره بگم از غیرت که اینها تعریف میکنند حس خوبی ندارم.
از این گذشته، شام بود که دوست قدیمیام خانه ما آمده بود، دیر دیر میآید، متوجه شدم یا زمانی که خیلی حالش خوب باشد که خوشحالی اش را شریک کند میآید یا زمانی میآید که درد دلی دارد و غمی گوشه دلش سنگینی میکند. امروز همینکه آمد متوجه شدم خستهاست، ما زنها وقتی حالمان خوب نباشد اولین تغییر در ظاهرمان میآید، این تغییرات میتواند آرایشی باشد که دیگر استفاده نمیکنیم، مدل مویی باشد که دیگر دوستش نداریم، یا حتی پیراهنی باشد که دیگر نمیپوشیم. به تک تک حرفهایش گوش میکردم، میگفت: "خیلی خستم، از روزهای تکراری که در خانه به سر میشود، از بیدار شدن که فقط باید با کارهای خانه شروع شود، روزهایی که با کارهای خانه تمام شود، از همه چی خستم." حق با او بود، میدانستم، این حس، این خستگی سنگین انگار چسپیده بود به او. "پشت خود سه سال پیشم، پشت هدفهایم، پشت او زندگی که تصور میکردم دق شدم، انگار این من نیست." تمام حرفهایش را با بغض میگفت.
داشت حرف میزد، حس خوبی کردم دارد گله میکند، دارد از رنجهایش میگوید، وای از زمانی که آدم نخواهد با کسی حرف بزند و حتی نخواهد گوشهای از رنجش را بگوید. همینطور ادامه میداد و با هم حدود یک ساعتی حرف زدیم. آخر پرسید: "تو چه فکر میکنی، باید پذیرفت که دیگر نمیشود؟ پیش تو آمدم برایم حرفی بزنی، اگر تو راه حلی پیدا کردی برایت، برایم بگویی. چون حس میکنم تو حالت بهتر معلوم میشود." مانده بودم چه بگویم، چطور بگویم خودم نیز به آخر خط رسیدهام، خودم نیز از امید این روزا واز از دست دادن این امید میترسم. چیزی گفته نتوانستم چون راه حلی بلد نبودم، تنها حرفهایی که گفته توانستم این بود که باید قوی باشیم، چه میدانم شاید فردا بهتر باشد، شاید جرقهای خورد و زندگی کاملاً تغییر کرد، شاید خداوند صلاحی دید و برایمان معجزهای فرستاد.. شاید..
_ میترسم.
+ از چه؟
_ از اینکه دوباره الکی امیدوار شوم.
+نمیفهمم چی میگی، بیشتر بگو.
_ اینکه آدم امیدوار نشود، یک موضوع است؛ همهچیز به روال عادی پیش میرود. اما وای از وقتی که امیدوار شوی و دوباره ناامید شوی… درد دارد، دردِ سنگینِ فروپاشیدن از درون.
قبلاً تجربهاش کردم و حالا میترسم که دوباره تجربهاش کنم. میترسم این بار طوری فرو بریزم که نتوانم دوباره خودم را جمع کنم. میترسم دیگر قوتِ جمع کردن تمام امیدها و شهامتهای ریختهشدهام را نداشته باشم.
https://t.me/+m5XP5tOVlFhlNGJl
جو اینجا برای گذاشتن افکار رندوم روزانهم خیلی سنگین است، دوست دارم اینجا را فقط برای نوشته های طولانی و مفیدتری استفاده کنم. کانال جدید را برای خیلی چیز های رندوم ساختم، برای صحبت با شما....
اگر احساس خودمانی می کنید و مایلید بیشتر چیز های رندوم ببینید و بیشتر صحبت کنیم، با استفاده از لینک به کانال جدیدم وصل شوید.
https://t.me/+m5XP5tOVlFhlNGJl
جو اینجا برای گذاشتن افکار رندوم روزانهم خیلی سنگین است، دوست دارم اینجا را فقط برای نوشته های طولانی و مفیدتری استفاده کنم. کانال جدید را برای خیلی چیز های رندوم ساختم، برای صحبت با شما
وقتی نتوانم اندک رنج و غمی از عزیزانم کم کنم، چطور با خیال راحت به زیستن ادامه بدم؟
تصمیم گرفتم دیگر از داستایفسکی نخوانم؛ همین شش یا هفت کتابی که از داستایفسکی خواندم کافیست، حداقل برای مدتی طولانی دیگر سراغ کتاب هایش نخواهم رفت.
از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم، صبحانه را با مادر یکجای خوردیم. نیم ساعتی را صرف خواندن لغات جدید کردم، بعدش کتابم را گرفتم و چون هوا کمی سردتر شده، رفتم و کنار نور آفتاب که از پنجره مهمانخانه میتابید، نشستم و در حال خواندنش بودم. داستان سمیون ایوانویچ بود، اینکه چطور به یکباره با غم و توهم مبهم، مرگ به سراغش آمد. داستانهای داستایفسکی به نظرم عجیب میآید، چطور توانسته است اینطور مسائل روح و روانی را با تمام جزئیات و آشفتگیاش بیان کند.
مادر هم آمد و روبهرویم نشست.
با شوخی برایش میگفتم: “مادر چرا هر وقت کتاب میخوانم میآیی و میخواهی همراهم گپ بزنی، فکر میکنم همینطور که من را آرام میبینی میگویی چقدر خوب وقت است گپهایت را همیالی گوش میکنم.”
با خنده برایم میگفت: “خوب دیگر دخترمی، خوش دارم کت تو گپ بزنم، کت تو گپ نزنم کت کی گپ بزنم.”
(الانم که دارم مینویسم صدای مادر از حویلی میآید.)
بعدش به فکر رفت برای دقیقهای یا بیشتر، منم یک صفحه کتابی خواندم. بعد گفت: “میگم بهتره آدم کتاب نخوانه، دوست ندارم اینقدر کتاب بخوانی.”
همین که همین حرف را زد، کتاب را ماندم و تمام حواسم به طرف حرف مادرم رفت.
“چرا مادر، من که کتاب خواندن را خیلی خوش دارم.” برای اینکه سادهتر برایش توضیح بدم گفتم: “کتاب خواندن خیلی سرگرمی مؤثره مادر، خیلی خوبه. از دیگر سرگرمیهای ناسالم همسنهای خودم دورم و کتاب میخوانم.”
حرفهایش را با فکر و تأمل میگفت: “فکر میکنم کتاب خواندن زیاد باعث میشه آدمها دچار فکرهای خوبی نشوند…” داشت دنبال کلمه میگشت. ادامه داد: “بعضی آدمها دیوانه میشوند.”
گفتم: “منظورت اینست که به پوچی میرسه.”
مثل اینکه کلمهای که دنبالش میگشت را پیدا کرد و گفت: “آره دقیقاً.”
راستش را بخواهین، در آن لحظه از اینکه مادر اینگونه گفته بود ناراحت شدم. اصلاً چرا باید بخواهد مانع موردعلاقهترین سرگرمیام شود.
برای اینکه بخواهم خاطرش را آسوده کنم، بیخبر از اینکه ممکن است بدترش کنم، گفتم: “مادر من از آن مرحله گذشتم، گاهی شده به پوچی برسم، حس کنم زندگی ارزشی ندارد و چرا باید زیست، ولی گذشته و حال همچین اثری کتابها رویم ندارند…” همین که این حرفها را زدم از گفتنشان پشیمان شدم. نباید میگفتم…به فکر رفت و چیزی نگفت. گفتم: “مادر کتابها خوب هستند، من دوست دارم کتاب بخوانم.”
چیزی نگفت و من هم چیزی نگفتم، چون قبلاً چیزی در این مورد نگفته بود، برایم سؤال شده است که چرا چنین فکری کرده، آیا زیاد کتاب میخوانم؟ کتاب نخوانم؟ مگر میشود که کتاب نخوانم؟
خود را ناتوان برای دفاع از دیدگاهم دیدم و ازش خواستم از خواهر دومیام که او نیز علاقهمند ادبیات و کتاب است بپرسد که چقدر این کتاب خواندن خوب است.
+5
این فلم برای اولین بار در این حد توانسته من را اینقدر غرق در فلم دیدن کند. و فکر می کنم تا ابد و ابد مورد علاقهم خواهد بود.❤️
به این فکر می کنم که آیا اکانت اینستاگرامم را غیر فعال کنم یا خیر. به دلیل محدودیت ارتباطات حضوری انستاگرام راه خیلی خوب برای ارتباط با دوستان هست ولی از یکسو برای تمرکز و آرامش، بهتر است غیر فعال شود.
کدام راهکاری؟
ته گفتوگوهایمان رسید به اینکه پول چیز خیلی مهمی است. میبینی، آدمی با زحمت خیلی کم، اما با پول زیاد، میتواند به جاهایی برسد که آدمی با تمام عمر تلاش و زحمت، شاید بهسختی بتواند برسد.
با وجود دو کتاب نیمه خوانده؛ دارم از خواندن کتاب «رویای آدم مضحک» از فیودور داستایفسکی لذت میبرم.
از آن جمعههایی است که زمان آهسته و آرام پیش میرود. صبح وقتتر بیدار شدم. دیشب تماماً خوابهای عجیبی در مورد یکی از دوستانم دیدم، خوابهایی خیلی مرتبط به احساسات او و من نسبت به دوستیمان در این روزها.
از این گذشته، وقتتر بیدار شدم و دستی به اتاقها کشیدم. مادر صبحانه میپخت. مهمان هم داشتیم. بعد از صبحانه باز چای دم کردم و با مهمانمان دیر نشستیم و صحبت کردیم. مادر از کودکیهایم قصه میکرد. آن قصهها را بارها شنیدهام، اما انگار برای مادر خیلی شیریناند و هر بار که قصه میکند خودش هم خیلی لذت میبرد.
وسط قصههایش رفتم و برای چاشت غذا پختم. حس میکنم روزبهروز مهارتم در آشپزی بهتر میشود.
الان هم به آن دوستم فکر میکردم. امیدوارم هر چه است خیر باشد.
یکی از دوستان خیلی عزیزم الان در مسیر رفتن از اینجاست. هر بار یادم میآید، برایش آرزوی بهسلامتی و خوشی رسیدن میکنم. هر بار دوستی میرود، برای چند روزی بغض عجیبی میگیرم. شاید سومین یا چهارمین دوست صمیمیام بوده که اینجا را ترک کرده، و هر بار با رفتنشان برای کاستن غم جدایی ازشان، به یاد میآورم که چرا باید میرفتند و اگر نمیرفتند چه میشد. پس ته دلم خوشحالی یا حس آرامتری پیدا میکنم.
باشد که در مسیرشان به جای امن و آرام برسند.
امروز چاشت موقع که از خانه برآمدم برای اولین آن هم در آسمان کابل یک عقاب کلان دیدم، به صورت دایروی به طرف غرب پرواز میکرد. میخواستم بنویسم که ما در لحجه هزارگی برای عقاب (بورگوت) میگوییم.
از امروز، از ساعاتی که باهم گذراندیم. از قصه ها، کتاب ها، عکس ها، خنده ها، و خداحافظی ها... انگار به پیشواز اولین روز خزان رفته بودیم. 🧡
یک ویدیو کوتاه طنز درمورد ادبیات روسیه و انگلیس چند روز پیش دیده بودم، الان وقتی کتابی از داستایفسکی میخوانم یادم آمد.
در آن ویدیو میگفت که در ادبیات انگلیس کمتر از اسم ها استفاده می کنند مثلا شخصیتی اگر در داستان باشد خیلی ساده بدون ذکر نام نوشته شدند، مثلا مردی که آپارتمان طبقه بالا زندگی می کند، یا دورهگرد پیر... اما در ادبیات روسیه حتی همان شخصیت های رهگذر را با اسم خطاب می کنند، و همینطوره، مثلا گاهی بین نام هایشان کلا گیج میشوم، یا یادم میرود چون شخصیتی مهم داستان نبوده. اصلا این ها به کنار، شباهت اسم هایشان و تلفظ ناآشنا شان.
مثلا در این صفحه از کتاب داستایفسکی دو شخص متفاوت با نام خانوادگی ایوانویچ داریم، خانم اوستینیا فیودورونیا، پرپولوونکو و دو سه اسم دیگر.
جالب است.
یک ویدیو کوتاه طنز درمورد ادبیات روسیه و انگلیس چند روز پیش دیده بودم، الان وقتی کتابی از داستایفسکی میخوانم یادم آمد.
در آن ویدیو میگفت که در ادبیات انگلیس کمتر از اسم ها استفاده می کنند مثلا شخصیتی اگر در داستان باشد خیلی ساده بدون ذکر نام نوشته شدند، مثلا مردی که آپارتمان طبقه بالا زندگی می کند، یا دورهگرد پیر... اما در ادبیات روسیه حتی همان شخصیت های رهگذر را با اسم خطاب می کنند، و همینطوره، مثلا گاهی بین نام هایشان کلا گیج میشوم، یا یادم میرود چون شخصیتی مهم داستان نبوده. اصلا این ها به کنار، شباهت اسم هایشان و تلفظ ناآشنا شان.
مثلا در این صفحه از کتاب داستایفسکی دو شخص متفاوت با نام خانوادگی ایوانویچ داریم، خانم اوستینیا فیودورونیا، پرپولوونکو و دو سه اسم دیگر...
دارم روی این موضوع فکر می کنم که به حرف های بی مورد بقیه درمورد خودمان، فعالیت هایمان، یا حالا هر کاری که می کنیم کمترین اهمیت را بدهیم. دنیا جوری شده که باید همه یک مدل باشیم، یک مدل محتوا بپسندیم، یک مدل ترند ها را دنبال کنیم و و و ... ولی اینکه تو سبک خودت را برای زندگی پیدا کنی، اینکه متفاوتر از بقیه چیزی را بخواهی، کاملا نورماله؛ یا حتی گفته میتوانم میتوانه این فرق تو باعث زیبایی شوه.
حتی حس می کنم در کوچکترین چیز ها هم دنبال اینیم که آیا بقیه این را می پسنده یا خیر؟ چرا؟ چون از گذشته با همین مفکوره ها بزرگ شدیم، به عنوان مثال، وقتی در کوچکی همیشه مقاسیه می شدیم، به بچه یا دختر فلانی، الان اتومات میخواهیم شبیه بچه یا دختر فلانی باشیم..
تقصیر خودمان هم نیست اکثر این رفتار ها، ولی به نظرم بهتره از قید بعضی چیز ها رها شویم، بلکه با خودمان با پذیرش آنچه هستیم، داریم و انجام میدهیم به صلح و آرامش برسیم.
