دختر سرزمین بودا
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
207
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
https://t.me/+m5XP5tOVlFhlNGJl
جو اینجا برای گذاشتن افکار رندوم روزانهم خیلی سنگین است، دوست دارم اینجا را فقط برای نوشته های طولانی و مفیدتری استفاده کنم. کانال جدید را برای خیلی چیز های رندوم ساختم، برای صحبت با شما....
اگر احساس خودمانی می کنید و مایلید بیشتر چیز های رندوم ببینید و بیشتر صحبت کنیم، با استفاده از لینک به کانال جدیدم وصل شوید.
https://t.me/+m5XP5tOVlFhlNGJl
جو اینجا برای گذاشتن افکار رندوم روزانهم خیلی سنگین است، دوست دارم اینجا را فقط برای نوشته های طولانی و مفیدتری استفاده کنم. کانال جدید را برای خیلی چیز های رندوم ساختم، برای صحبت با شما
وقتی نتوانم اندک رنج و غمی از عزیزانم کم کنم، چطور با خیال راحت به زیستن ادامه بدم؟
تصمیم گرفتم دیگر از داستایفسکی نخوانم؛ همین شش یا هفت کتابی که از داستایفسکی خواندم کافیست، حداقل برای مدتی طولانی دیگر سراغ کتاب هایش نخواهم رفت.
از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم، صبحانه را با مادر یکجای خوردیم. نیم ساعتی را صرف خواندن لغات جدید کردم، بعدش کتابم را گرفتم و چون هوا کمی سردتر شده، رفتم و کنار نور آفتاب که از پنجره مهمانخانه میتابید، نشستم و در حال خواندنش بودم. داستان سمیون ایوانویچ بود، اینکه چطور به یکباره با غم و توهم مبهم، مرگ به سراغش آمد. داستانهای داستایفسکی به نظرم عجیب میآید، چطور توانسته است اینطور مسائل روح و روانی را با تمام جزئیات و آشفتگیاش بیان کند.
مادر هم آمد و روبهرویم نشست.
با شوخی برایش میگفتم: “مادر چرا هر وقت کتاب میخوانم میآیی و میخواهی همراهم گپ بزنی، فکر میکنم همینطور که من را آرام میبینی میگویی چقدر خوب وقت است گپهایت را همیالی گوش میکنم.”
با خنده برایم میگفت: “خوب دیگر دخترمی، خوش دارم کت تو گپ بزنم، کت تو گپ نزنم کت کی گپ بزنم.”
(الانم که دارم مینویسم صدای مادر از حویلی میآید.)
بعدش به فکر رفت برای دقیقهای یا بیشتر، منم یک صفحه کتابی خواندم. بعد گفت: “میگم بهتره آدم کتاب نخوانه، دوست ندارم اینقدر کتاب بخوانی.”
همین که همین حرف را زد، کتاب را ماندم و تمام حواسم به طرف حرف مادرم رفت.
“چرا مادر، من که کتاب خواندن را خیلی خوش دارم.” برای اینکه سادهتر برایش توضیح بدم گفتم: “کتاب خواندن خیلی سرگرمی مؤثره مادر، خیلی خوبه. از دیگر سرگرمیهای ناسالم همسنهای خودم دورم و کتاب میخوانم.”
حرفهایش را با فکر و تأمل میگفت: “فکر میکنم کتاب خواندن زیاد باعث میشه آدمها دچار فکرهای خوبی نشوند…” داشت دنبال کلمه میگشت. ادامه داد: “بعضی آدمها دیوانه میشوند.”
گفتم: “منظورت اینست که به پوچی میرسه.”
مثل اینکه کلمهای که دنبالش میگشت را پیدا کرد و گفت: “آره دقیقاً.”
راستش را بخواهین، در آن لحظه از اینکه مادر اینگونه گفته بود ناراحت شدم. اصلاً چرا باید بخواهد مانع موردعلاقهترین سرگرمیام شود.
برای اینکه بخواهم خاطرش را آسوده کنم، بیخبر از اینکه ممکن است بدترش کنم، گفتم: “مادر من از آن مرحله گذشتم، گاهی شده به پوچی برسم، حس کنم زندگی ارزشی ندارد و چرا باید زیست، ولی گذشته و حال همچین اثری کتابها رویم ندارند…” همین که این حرفها را زدم از گفتنشان پشیمان شدم. نباید میگفتم…به فکر رفت و چیزی نگفت. گفتم: “مادر کتابها خوب هستند، من دوست دارم کتاب بخوانم.”
چیزی نگفت و من هم چیزی نگفتم، چون قبلاً چیزی در این مورد نگفته بود، برایم سؤال شده است که چرا چنین فکری کرده، آیا زیاد کتاب میخوانم؟ کتاب نخوانم؟ مگر میشود که کتاب نخوانم؟
خود را ناتوان برای دفاع از دیدگاهم دیدم و ازش خواستم از خواهر دومیام که او نیز علاقهمند ادبیات و کتاب است بپرسد که چقدر این کتاب خواندن خوب است.
+5
این فلم برای اولین بار در این حد توانسته من را اینقدر غرق در فلم دیدن کند. و فکر می کنم تا ابد و ابد مورد علاقهم خواهد بود.❤️
به این فکر می کنم که آیا اکانت اینستاگرامم را غیر فعال کنم یا خیر. به دلیل محدودیت ارتباطات حضوری انستاگرام راه خیلی خوب برای ارتباط با دوستان هست ولی از یکسو برای تمرکز و آرامش، بهتر است غیر فعال شود.
کدام راهکاری؟
ته گفتوگوهایمان رسید به اینکه پول چیز خیلی مهمی است. میبینی، آدمی با زحمت خیلی کم، اما با پول زیاد، میتواند به جاهایی برسد که آدمی با تمام عمر تلاش و زحمت، شاید بهسختی بتواند برسد.
با وجود دو کتاب نیمه خوانده؛ دارم از خواندن کتاب «رویای آدم مضحک» از فیودور داستایفسکی لذت میبرم.
از آن جمعههایی است که زمان آهسته و آرام پیش میرود. صبح وقتتر بیدار شدم. دیشب تماماً خوابهای عجیبی در مورد یکی از دوستانم دیدم، خوابهایی خیلی مرتبط به احساسات او و من نسبت به دوستیمان در این روزها.
از این گذشته، وقتتر بیدار شدم و دستی به اتاقها کشیدم. مادر صبحانه میپخت. مهمان هم داشتیم. بعد از صبحانه باز چای دم کردم و با مهمانمان دیر نشستیم و صحبت کردیم. مادر از کودکیهایم قصه میکرد. آن قصهها را بارها شنیدهام، اما انگار برای مادر خیلی شیریناند و هر بار که قصه میکند خودش هم خیلی لذت میبرد.
وسط قصههایش رفتم و برای چاشت غذا پختم. حس میکنم روزبهروز مهارتم در آشپزی بهتر میشود.
الان هم به آن دوستم فکر میکردم. امیدوارم هر چه است خیر باشد.
یکی از دوستان خیلی عزیزم الان در مسیر رفتن از اینجاست. هر بار یادم میآید، برایش آرزوی بهسلامتی و خوشی رسیدن میکنم. هر بار دوستی میرود، برای چند روزی بغض عجیبی میگیرم. شاید سومین یا چهارمین دوست صمیمیام بوده که اینجا را ترک کرده، و هر بار با رفتنشان برای کاستن غم جدایی ازشان، به یاد میآورم که چرا باید میرفتند و اگر نمیرفتند چه میشد. پس ته دلم خوشحالی یا حس آرامتری پیدا میکنم.
باشد که در مسیرشان به جای امن و آرام برسند.
امروز چاشت موقع که از خانه برآمدم برای اولین آن هم در آسمان کابل یک عقاب کلان دیدم، به صورت دایروی به طرف غرب پرواز میکرد. میخواستم بنویسم که ما در لحجه هزارگی برای عقاب (بورگوت) میگوییم.
از امروز، از ساعاتی که باهم گذراندیم. از قصه ها، کتاب ها، عکس ها، خنده ها، و خداحافظی ها... انگار به پیشواز اولین روز خزان رفته بودیم. 🧡
یک ویدیو کوتاه طنز درمورد ادبیات روسیه و انگلیس چند روز پیش دیده بودم، الان وقتی کتابی از داستایفسکی میخوانم یادم آمد.
در آن ویدیو میگفت که در ادبیات انگلیس کمتر از اسم ها استفاده می کنند مثلا شخصیتی اگر در داستان باشد خیلی ساده بدون ذکر نام نوشته شدند، مثلا مردی که آپارتمان طبقه بالا زندگی می کند، یا دورهگرد پیر... اما در ادبیات روسیه حتی همان شخصیت های رهگذر را با اسم خطاب می کنند، و همینطوره، مثلا گاهی بین نام هایشان کلا گیج میشوم، یا یادم میرود چون شخصیتی مهم داستان نبوده. اصلا این ها به کنار، شباهت اسم هایشان و تلفظ ناآشنا شان.
مثلا در این صفحه از کتاب داستایفسکی دو شخص متفاوت با نام خانوادگی ایوانویچ داریم، خانم اوستینیا فیودورونیا، پرپولوونکو و دو سه اسم دیگر.
جالب است.
یک ویدیو کوتاه طنز درمورد ادبیات روسیه و انگلیس چند روز پیش دیده بودم، الان وقتی کتابی از داستایفسکی میخوانم یادم آمد.
در آن ویدیو میگفت که در ادبیات انگلیس کمتر از اسم ها استفاده می کنند مثلا شخصیتی اگر در داستان باشد خیلی ساده بدون ذکر نام نوشته شدند، مثلا مردی که آپارتمان طبقه بالا زندگی می کند، یا دورهگرد پیر... اما در ادبیات روسیه حتی همان شخصیت های رهگذر را با اسم خطاب می کنند، و همینطوره، مثلا گاهی بین نام هایشان کلا گیج میشوم، یا یادم میرود چون شخصیتی مهم داستان نبوده. اصلا این ها به کنار، شباهت اسم هایشان و تلفظ ناآشنا شان.
مثلا در این صفحه از کتاب داستایفسکی دو شخص متفاوت با نام خانوادگی ایوانویچ داریم، خانم اوستینیا فیودورونیا، پرپولوونکو و دو سه اسم دیگر...
دارم روی این موضوع فکر می کنم که به حرف های بی مورد بقیه درمورد خودمان، فعالیت هایمان، یا حالا هر کاری که می کنیم کمترین اهمیت را بدهیم. دنیا جوری شده که باید همه یک مدل باشیم، یک مدل محتوا بپسندیم، یک مدل ترند ها را دنبال کنیم و و و ... ولی اینکه تو سبک خودت را برای زندگی پیدا کنی، اینکه متفاوتر از بقیه چیزی را بخواهی، کاملا نورماله؛ یا حتی گفته میتوانم میتوانه این فرق تو باعث زیبایی شوه.
حتی حس می کنم در کوچکترین چیز ها هم دنبال اینیم که آیا بقیه این را می پسنده یا خیر؟ چرا؟ چون از گذشته با همین مفکوره ها بزرگ شدیم، به عنوان مثال، وقتی در کوچکی همیشه مقاسیه می شدیم، به بچه یا دختر فلانی، الان اتومات میخواهیم شبیه بچه یا دختر فلانی باشیم..
تقصیر خودمان هم نیست اکثر این رفتار ها، ولی به نظرم بهتره از قید بعضی چیز ها رها شویم، بلکه با خودمان با پذیرش آنچه هستیم، داریم و انجام میدهیم به صلح و آرامش برسیم.
پس خزان عزیز، امیدوارم همراهم مهربان باشی که سه ماه بعد بیام درموردت با کلی اشتیاق بنویسم.
امروز آخر فصل تابستان، از تابستان امسال بابت اینکه گذاشت کمی بیشتر از قبل زندگی کنم ممنونم، و از خودم بابت اینکه خوب زیستم هم.
معمولاً آخر فصلها مجموعهای از عکسها را در اینستاگرام پست یا استوری میکنم. امشب هم موقع انجام این کار مثل همیشه نگاهی به ماههای گذشته انداختم و دیدم که بله، باز هم صبور بودم و لحظات خوبی را سپری کردم. گرچه زندگی عاری از رنج و غم نیست و رنج و غمهای خودش را هم داشتم.
از خوبیهای این تابستان، دو سفری که داشتم و زمانهایی که با دوستانم سپری کردم برایم بسیار زیبا بودند. همچنین دو سه کار مفید در زمینه هنر انجام دادم؛ دو تابلو کشیدم، ورکشاپ هنردرمانیام را برگزار کردم و چند کتاب خوب خواندم.
یک زبان جدید را شروع کردم و یک مقطع تحصیلیام را به پایان رساندم. آهنگهای خوب گوش دادم، فیلمهای خوب دیدم و از همه مهمتر، چند مقاله خواندم و نوشتم.
و گریه کردم، سختی کشیدم، در کنار همه اینها شغلم را ترک کردم و با چالشهای جدیدی روبهرو شدم.
شاید همینهاست که باعث میشود بگویم: تابستان، خوب زیستم.
