𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
Kanalga Telegram’da o‘tish
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا.)) به سمت چای می روم اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم.)) جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
Ko'proq ko'rsatishEron181 229Toif belgilanmagan
465
Obunachilar
-524 soatlar
-117 kun
-1130 kun
Postlar arxiv
465
روزی روزگاری روباهی بود که خیلی میگوزید
هر دم برمیخواست بادی رها میکرد
و نام خود را روباه نویسنده گذاشته بود
این روباه هیچ استعدادی نداشت و از استعداد تهی بود
رمانی در سایت دید
نفسش قطع شد چشمانش درخشید
با خود گوزید و گفت
باید این رمان رو بنویسم
روباه قصه ما روده راست در شکم نداشت و تمام روده هایش در پیچ های پر از خم در هم تنیده بود
نوشت
رمان وقتی روباه ها میگوزند
در نتیجه صدای گوزش همچو غرش کفتار نر بود
روباهه گوزو خیلی پر ادعا بود
به قول کارین روده راست در شکم ننگینش نداشت
به همه گوز دینار میداد تا ان ها کتاب کپی اش را بخوانند
گوز که گوز نبود گوزززز بوددد
و میخواست بر دنیای گوزو ها پادشاهی کند
گوز دلاری هم گاهی می داد
اما ارباب روباه گوز کارین کبیر روزی اورا دید بر اون لطف کرد و کتابش را خواند
اما همان دو صفحه فهمید این یک کپی بی ارزش از در باسن روباه گوزو زد و اورا از قصر خود بیزون کرد
وانیه کبیر که مشاور اعظم کارین بود بر اون نازل شد و گفت
ای کارینه کبیر این ادم کصخل است
پشت سر شما سخن میگوید
کارین کبیر هم نه گذاش و نه برداشت به میدان جنگ رفت کارین کبیر او را با خاک یکسان کرد جوری که گوز هایش به شماره افتاد
شمشیر برنده خود را کشید و اورا در باسن روباه گوزو فرو برذ
روده گان پر از خمش را از هم گشود و آخرین گوزش گوزی بلند بود
افسانه ها می گویند هنوز هم صدای گوز می آید
روباه گوزو که بسیار اندوهگین بوذ به لونه خود بازگشت و دیگر ازش حبری نداشت اما گاهی اوازه گوز هایش به گوش کارین کبیر و وانیه کبیر میرسید
گوز هایی سخت و جان سوز که نشان از کون پاره اش داشت
قصه ما به سر رسید روباه گوزو به خانش نرسید
