_ مستاجر پلاک ۱۱ _
Kanalga Telegram’da o‘tish
_آدمکی فرو رفته در غم.غریبه با آدمها و دوست درخت ها. برگهای خیس. سینما و کیارستمیِ عزیز .قهوه. مه و ماه. شجریانِ جان. یک صندلی خالی. هزار فکرِ ناتمام. داستایفسکی. شب. غنچهی مخملی. پری با بالهای توری.کتابهای فراوان.تا همیشه آبی. زندگی و کمی دیوانگی!
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
377
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
-2430 kun
Postlar arxiv
Repost from 𒀭روایتِخورشید
نمیدانم، عزیزِ من؛ واقعاً نمیدانم.
گاهی با خود مینگرم: مبادا این مهری که در سینهام میجوشد و اینقدر برایم مقدس است، حماقتی بیش نباشد؟ نکند حکایتِ ما، حکایتِ همان درختِ دلبهتبربسته باشد؟ که هرچه هم زخم خوردیم از این سرزمین، باز هم سرمشق کردیم آن بیت را که: «چو ایران نباشد، تن من مباد.»
از یکجا به بعد، نه ایرانی ماند و نه تنی.
و ما هنوز در خاکسترِ رویاهایمان، به دنبال تکههای سوختهی امید میگردیم.
آنچه نگاهِ مرا از باورِ تو دور میکند، آن است که این خاک، خودش هم سوخت.
دیگر از ایران چه ماند؟ در غمِ این همه فرزند؟
Repost from ستارهیِسبز꩜
+1
شب بود و جهان،
پشت پنجرههای دور جا مانده بود؛
اینجا اما شمعی روشن بود،کتابی نیمهباز
و دختری که انگار خودش تکهای از آسمان بود.
