uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

『 بَعدِ آدم‌ها 』

『 بَعدِ آدم‌ها 』

Kanalga Telegram’da o‘tish

حرفی، سخنی: https://t.me/iRoChatBot?start=sec-hgijgbajeb

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
3 447
Obunachilar
-2524 soatlar
+6647 kun
+61230 kun
Postlar arxiv
زندگی شبیه یه آینه‌ست. هر روز روبه‌روش می‌ایستی اما تغییراتش رو همون لحظه نمیبینی. هیچکس یه شبه خسته نمیشه، یه شبه سرد نمیشه، یه شبه بی‌تفاوت نمیشه. همه‌چیز ذره‌ ذره اتفاق میفته. هر دلخوری، هر ناامیدی، هر تجربه، یه خط نازک روی روحت میکشه. اونقدر آروم که خودت هم متوجهش نمیشی. تا یه روز که به خودت نگاه میکنی و میبینی دیگه اون آدم سابق نیستی.
نه چون زمان عوضت کرده، چون هر اتفاقی که ازش گذشتی، یه تیکه از تورو با خودش برده.

زنده باد عکس‌هایی که آپلود نکردیم، خاطراتی که تعریف نکردیم و لحظه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دونه اتفاق افتادن.

باهم بشنویم:)

بعضیا میگن من مهربون‌ترین آدم دنیام، بعضیای دیگم میگن من خیلی بدم، هر دو رو باور کن!
هرکسی همون نسخه‌ایی از منو دیده که لیاقتش رو داشته.

خواهرم هربار آشپزی می‌کنه ما یه دهک جابجا میشیم.

«تو شجاع بودی؛ در جنگ‌هایی که دیگران هرگز ندیدند.»

غمگینت خواهند کرد؛ بسیار غمگین. آن‌وقت حتماً مرا به یاد خواهی آورد.

الان تو ذهنم دو نفریم ؛ یکی داره برای آینده‌ش تلاش میکنه اما اون یکی حتی نمیخواد فردارو ببینه.

رفتی و دل دیوانه شد، با هر خوشی بیگانه شد بی تو دگر این سوز غم، پایان ندارد…

زندگی شبیه یه قطاره. از همون لحظه‌ای که راه میفته، آدم‌های مختلفی سوارش میشن. بعضی‌ها فقط چند ایستگاه کنارت میشینن، بعضی‌ها مسیر طولانی‌تری همراهتن، و بعضی‌ها اونقدر زود پیاده میشن که حتی فرصت نمیکنی خوب بشناسیشون. ما اما یه اشتباه همیشگی داریم. فکر میکنیم هر کسی که وارد واگن زندگیمون شد، حتما تا آخر مسیر هم کنارمون میمونه. برای همین وقتی کسی پیاده میشه، تمام حواسمون به صندلی خالیشه، نه به مسیری که هنوز ادامه داره. در حالی که قطار هیچوقت به خاطر رفتن یه مسافر نمی‌ایسته.
و شاید بزرگ‌ترین درس زندگی همین باشه که قرار نیست همه همسفر آخر راهت باشن، بعضی‌ها فقط اومدن تا یادت بدن مسیر، از آدم‌ها مهم تره.

«از آن پس، دیگر با غم نجنگیدم؛ کنارش نشستم، مثلِ دو مسافری که می‌دانند تا پایانِ راه، هیچ‌یک از دیگری جدا نخواهد شد.»

اگر داشتن مرز های شخصی باعث میشود تو را آدم بد بدانند،آن برچسب را با عزت و غرور بپذیر.

آره عزیزم وقتی همه داشتن عشق رو تمرین می‌کردن تو داشتی بقا رو تمرین می‌کردی و طبیعیه که از پس رومنس برنیای چون اصلا بلد نیستی. تو فقط یاد گرفتی دووم‌ بیاری بجای اینکه عاشقانه زندگی کنی.

دوسِت دارم خستم نکن.

در روشنایی چه نیازی به تو دارم اگر تو را در تاریکی نیافتم.

من اینجوریم که وقتی یکی دلمو میشکنه بجای گله کردن و ناراحت شدن خودمو براش کمرنگ میکنم، مثلا بعضیا اصلا دیگه منو ندارن ولی خودشون نمیدونن.

دستام دستام دو کفه ی دعا بود حرفام حرفام اسم تو و خدا بود چشمام چشمام به خاک سجده گاه بود اشکام اشکام رفیق ناله هام بود

تا نپیچی منظره عوض نمیشه.
تا نپیچی منظره عوض نمیشه.