Leila.Psychotherapist
Kanalga Telegram’da o‘tish
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 732
Obunachilar
-1324 soatlar
-407 kun
-15230 kun
Postlar arxiv
🏠 خانهی خشم
بیشتر آدمها فکر میکنند خشم، خودِ مشکل است.
اما خشم اغلب فقط سقف این خانه است.
زیر این سقف، ممکن است چیزهای دیگری پنهان شده باشند:
💔 نیازهایی که هرگز برآورده نشدهاند
😔 رنج و دلخوریهای عمیق
😢 اندوه و سوگی که فرصت ابراز پیدا نکرده است
😨 ترس و ناامنی
🚫 مرزهایی که نادیده گرفته شدهاند
🧒 تجربههای کودکی که هرگز احساس امنیت در آنها وجود نداشته است
وقتی فقط روی خشم تمرکز میکنیم، داستانی را که زیر آن پنهان شده از دست میدهیم.
شفا از جایی آغاز میشود که به جای قضاوت کردن احساساتمان، نسبت به آنها کنجکاو میشویم.
از خودت بپرس:
✨ خشم را از چه کسی یا در چه شرایطی یاد گرفتم؟
✨ چه چیزهایی آن را در من فعال میکند؟
✨ زیر این خشم، چه احساساتی پنهان شدهاند؟
✨ چه چیزی به من کمک میکند احساس آرامش و امنیت بیشتری داشته باشم؟
خشم دشمن ما نیست.
خشم اغلب پیامآوری است که اطلاعاتی دربارهی زخمی دردناک را با خود حمل میکند؛ زخمی که نیاز دارد دیده شود و مورد توجه قرار گیرد.
هدف این نیست که خشم را سرکوب کنیم.
هدف این است که آن را بفهمیم.
@LeilaPsychotherapist
اژدهای کوچک پرسید: «اوضاع همیشه همینطوری میمونه؟»
پاندای بزرگ جواب داد: «نه. ابرها کنار میرن، طوفان تموم میشه و برگ درختها میریزه. تغییر تنها چیزیه که میتونیم ازش مطمئن باشیم.»
📚از کتاب به سوی دنیایی زیبا
@LeilaPsychotherapist
گاهی لازمه به خودت یادآوری کنی:
توی بازی زندگی، کارتهای فاجعهای دستت افتاده بوده، ولی تو فوقالعاده بودی.
@LeilaPsychotherapist
گاهی فکر میکنیم رفتارهای امروزمان فقط نتیجه انتخابهای خودمان هستند؛ اما بسیاری از واکنشهایی که در روابط، فرزندپروری یا حتی گفتوگوهای روزمره نشان میدهیم، ریشه در زخمهایی دارند که سالها قبل شکل گرفتهاند.
کودکی که مدام با فریاد، تحقیر، بیاعتنایی یا خشونت بزرگ میشود، لزوماً همان درد را به همان شکل بازتولید نمیکند؛ اما اغلب آن زخم را با خود به بزرگسالی میآورد. زخمی که اگر دیده و درمان نشود، میتواند در روابط عاطفی، در تربیت فرزندان یا حتی در نحوه برخورد با والدین سالمند خود را نشان دهد.
بسیاری از ما آگاهانه قصد آسیب زدن نداریم؛ اما بخشهای درماننشده وجودمان گاهی کنترل رفتارهایمان را به دست میگیرند. به همین دلیل است که بعضی الگوها نسل به نسل تکرار میشوند؛ نه از روی بدخواهی، بلکه از روی ناآگاهی.
خبر خوب این است که چرخههای بیننسلی سرنوشت نیستند. هر بار که به جای واکنش خودکار، آگاهانه انتخاب میکنیم؛ هر بار که دردهای گذشته را میبینیم و مسئولیت شفای آنها را میپذیریم، زنجیرهای را متوقف میکنیم که شاید سالها در خانواده ما ادامه داشته است.
@LeilaPsychotherapist
بیاحترامیِ دیگران چیزی از شخصیتتان کم نمیکند؛ بلکه نوع واکنش شماست که شخصیتتان را تعیین میکند.
دیگر نباید بپرسید چرا اینطور رفتار میکنند. بهجایش بپرسید چرا حاضر میشوید کنار کسی باشید که با شما چنین رفتار میکند. نباید این وضعیت را بپذیرید.
انرژیتان را برای کسی که شما را ترک کرده است، هدر ندهید. روی چیزهایی تمرکز کنید که میتوان کنترل کرد: پردازش احساسات و یادآوری این نکته که سزاوار کسی هستید که با شما محترمانه رفتار کند.
@LeilaPsychotherapist
پژوهشگران ییل به یافتهای رسیدهاند که میتواند نگاه ما را به بیشفکری تغییر دهد.
آنچه واقعاً در مغز شما اتفاق میافتد این است:
• شبکه سالینس (بخشی از مغز که تشخیص میدهد چه چیزی تهدید محسوب میشود) در شرایط استرس بیشفعال میشود.
• این شبکه شروع میکند به علامتگذاری موقعیتهای معمولی و روزمره بهعنوان خطر.
• سپس مغز تلاش میکند با مرور مداوم افکار، برای این «مشکل» راهحلی پیدا کند.
اما نکته اینجاست:
مسائلی مانند روابط عاطفی، آینده یا موقعیتهای اجتماعی، با بیشتر فکر کردن حل نمیشوند. به همین دلیل این چرخه ذهنی پایان پیدا نمیکند.
در این میان، کورتیزول (هورمون استرس) شرایط را پیچیدهتر میکند. این هورمون مدارهای حافظه هیجانی مغز را تقویت میکند.
در نتیجه، مغز فقط در حال فکر کردن نیست؛ بلکه شدیدترین و دردناکترین لحظات را بارها و بارها بازپخش میکند، زیرا آنها را برای بقا و امنیت شما مهم تشخیص داده است.
این یک مشکل مربوط به طرز فکر نیست. این به این معنا نیست که اضطراب شما «بیش از حد» است.
در واقع، سیستم عصبی شما در حال انجام وظیفه خودش است؛ فقط در چرخهای گرفتار شده که هرگز قرار نبوده برای مدت طولانی در آن باقی بماند.
شما نیازی ندارید با مغزتان بجنگید؛ شما فقط نیاز دارید آن را بهتر درک کنید. 🤍
@LeilaPsychotherapist
تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادی یا آنها را بد انجام دادهای گلایه میکنی. طوری که انگار این کار فایدهای دارد. چرا خودت را نمیبخشی و به خودت یادآوری نمیکنی که همیشه بیشترین تلاشت را کردهای؟
انسانها این حق را دارند که به تدریج کامل شوند. لازم است گذر عمر، چیزی جز موی سفید برای ما به ارمغان بیاورد.
@LeilaPsychotherapist
بسیاری از الگوهایی که امروز در بزرگسالی با آنها دستوپنجه نرم میکنیم، «نقص شخصیتی» نیستند؛ بلکه زخمهای کودکیاند که در روابط امروزمان خود را نشان میدهند.
این زخمها ممکن است به شکلهای زیر ظاهر شوند:
1️⃣ جذب افرادی میشوی که از نظر احساسی در دسترس نیستند.
اگر در کودکی عشق را ناپایدار، غیرقابل پیشبینی یا نامطمئن تجربه کرده باشی، سیستم عصبی تو یاد گرفته برای دریافت ارتباط و محبت، تلاش زیادی کند. به همین دلیل، آدمهای دور از دسترس ممکن است برایت آشنا به نظر برسند؛ حتی اگر بارها باعث رنجت شوند.
2️⃣ خودت را مسئول احساسات دیگران میدانی.
اگر در کودکی نقش حفظ آرامش خانواده را بر عهده داشتی، خیلی زود یاد گرفتی که امنیت عاطفی یعنی مراقب حال و هوای دیگران بودن. این الگو در بزرگسالی میتواند به مسئولیتپذیری افراطی نسبت به احساسات دیگران تبدیل شود.
3️⃣ حتی وقتی آسیب میبینی، میمانی.
وقتی در کودکی ترک کردن یا فاصله گرفتن یک گزینه نبوده، تحمل درد به یک عادت تبدیل میشود. بدن تو بقا را به خاطر میسپارد، نه لزوماً محافظت از خود را.
4️⃣ شدت احساسات را با صمیمیت اشتباه میگیری.
هرجومرج، فراز و فرودهای شدید و رابطههای پرتنش ممکن است شبیه «کشش» یا «شیمی عاطفی» به نظر برسند، در حالی که در واقع فقط الگوهای قدیمی زخمهای عاطفی را بازسازی میکنند. عشق امن، اغلب در ابتدا ناآشنا به نظر میرسد.
5️⃣ از ناامید کردن دیگران میترسی.
اگر عشق در کودکی مشروط به عملکرد خوب، کامل بودن یا جلب تأیید دیگران بوده، آن ترس هنوز هم در وجود بزرگسال تو زندگی میکند. این وابستگی یا نیازمندی نیست؛ این یک زخم است.
شفا از فهمیدن آغاز میشود.
تو «زیادی» نیستی. تو خراب یا معیوب نیستی.
تو فقط به شیوههایی واکنش نشان میدهی که زمانی به تو کمک کردهاند احساس امنیت کنی.
«گاهی آنچه امروز مشکل مینامیم، در گذشته راهی برای زنده ماندن بوده است.»
@LeilaPsychotherapist
هیچ کس هیچ وقت مسئول وضعیت شما نیست، جز خودتان؛ افراد زیادی ممکن است در ناراحتی شما مقصر باشند؛ اما هیچ کس هیچ وقت مسئول ناراحتی شما نیست، جز خودتان.
دلیلش این است که همیشه شما هستید که تصمیم میگیرید هرچیزی را چگونه ببینید، چگونه به هر چیزی واکنش نشان دهید و چگونه بر هر چیزی ارزش بگذارید. همیشه شما هستید که معیاری را انتخاب میکنید که تجاربِتان را با آن بسنجید.
@LeilaPsychotherapist
وقتی اشتباه کردی بپذیر؛ وقتی حق با توست سکوت کن.
Admit when you’re wrong. Shut up when you’re right.
دکتر گاتمن
معمولا یک الگوی تکراری در رابطههای پرتنش حضور دارد و گفتوگو را تبدیل به دعوا میکند: تلاش دو نفر برای اثبات اینکه «من درست میگویم» و «حق با من است».
۱. پذیرش اشتباه
یکی از مهمترین اساسهای دوام رابطه، توانایی پذیرش مسئولیت است. بسیاری از زوجین، بهجای پذیرش اشتباه، وارد حالت دفاعی میشوند: توضیح، توجیه یا حتی حمله متقابل. اما پذیرش خطا نشانهی بلوغ هیجانی و اعتماد به نفس رابطهای است.
۲. وقتی حق با توست، سکوت کن
این سختترین بخش ماجراست، چون فرد باید هیجانش را مدیریت کند. وقتی که حق با ماست، تلاش میکنیم حرفمان را اثبات کنیم یا از آن دفاع کنیم. اما این تلاش میتواند رابطه را از درون فرسوده کند. سکوت در زمانی که حق با ماست، بهمعنی تسلیم نیست؛ بهمعنی انتخاب آرامش و ارتباط است.
وقتی یکی از زوجین میخواهد درست بودن خود را اثبات کند، مغز ناخودآگاه وارد حالت «دفاع» میشود. در این حالت، سیستم عصبی بهجای گوش دادن، شروع میکند به جستجوی شواهد برای اثبات حقانیت خودش. این نوع گفتوگو دیگر بهدنبال حل مسئله نیست؛ بلکه بهدنبال برنده شدن است.
وقتی هر دو نفر درگیر اثبات حق میشوند، همدلی از بین میرود و گفتوگوی دو نفره به دادگاهی تبدیل میشود که هیچکس «شاهد حقیقت درونی دیگری» نیست. گفتوگو سطحی، محتاط و سرد میشود.
در عمق بسیاری از دعواها، موضوع اصلی محق بودن نیست، بلکه شنیده نشدن است.
بسیاری از زوجها در حقیقت میخواهند بگویند:
«میخواهم درد من را ببینی.»
اما چون بلد نیستند این نیاز را مستقیم بیان کنند، آن را در قالب استدلال و بحث نشان میدهند.
در گفتوگوی سالم، هدف این نیست که بگوییم «حق با کیست»، بلکه این است که بفهمیم برای هر کدام از ما چه اتفاقی افتاده است.
وقتی زوجین بهجای توضیح «من درست میگویم»، بگویند «من این احساس را دارم»، دفاع از بین میرود و ارتباط جای آن را میگیرد.
دکتر گاتمن میگوید:
«در هر رابطهای یا میتوانید برنده شوید، یا میتوانید در ارتباط بمانید؛ هر دو با هم ممکن نیست.»
@LeilaPsychotherapist
بسیاری از ما سالها به دنبال آرامش میگردیم؛ در آدمها، در موفقیتها، در آیندهای که هنوز نرسیده، یا حتی در گذشتهای که دیگر وجود ندارد.
اما آرامش معمولاً چیزی نیست که ناگهان آن را پیدا کنیم. آرامش بیشتر شبیه یک انتخاب روزانه است.
انتخاب اینکه به هر فکر نگرانکنندهای اجازه ماندن ندهیم. انتخاب اینکه هر رابطهای را تا ابد با خودمان حمل نکنیم. انتخاب اینکه هر حرف، قضاوت یا رفتاری را شخصی نکنیم.
بخش بزرگی از فرسودگی ذهنی ما نه به خاطر اتفاقاتی است که رخ میدهند، بلکه به خاطر انرژیای است که همچنان به آنها میدهیم. ذهن ما هرجا که توجهش را بگذارد، همانجا رشد میکند؛ چه یک زخم قدیمی باشد، چه یک ترس، چه یک خشم حلنشده.
گاهی رشد کردن به معنای اضافه کردن چیزی به زندگی نیست؛ بلکه به معنای کنار گذاشتن چیزهایی است که دیگر به زندگی ما تعلق ندارند.
شاید آرامش از لحظهای شروع شود که تصمیم میگیریم دیگر با هر چیزی نجنگیم. بعضی چیزها قرار نیست حل شوند؛قرار است رها شوند.
و شاید بزرگترین تغییر زندگی دقیقاً از همینجا آغاز شود: از جایی که دیگر انرژیمان را از آنچه ما را تحلیل میبرد، پس میگیریم .
@LeilaPsychotherapist
«هر چه شد، زنده بمان.
پیش از مرگ، نمیر.
خودت را گم نکن، امیدت را از دست نده، مسیرت را رها نکن. زنده بمان — با خودت، با هر سلولِ بدنت، با هر تارِ پوستت.
زنده بمان: بیاموز، مطالعه کن، فکر کن، بخوان، بساز، اختراع کن، خلق کن، حرف بزن، بنویس، رؤیا ببین، طراحی کن.
زنده بمان — درونت را زنده نگه دار، بیرونت را هم همینطور. خودت را از رنگهای جهان پُر کن، از صلح، از امید.
با شادی زنده بمان.
تنها یک چیز است که در زندگی نباید تلف کنی،
و آن خودِ زندگیست…»
@LeilaPsychotherapist
یکی از قدرتمندترین کارهایی که مغز ما میتواند انجام دهد این است که به شیوه فکر کردن خودش نگاه کند.
فراشناخت یا «اندیشیدن درباره افکار»، در علوم اعصاب یکی از پیشرفتهترین تواناییهای ذهن انسان محسوب میشود. این مهارت، پایه خودآگاهی و نخستین گام برای تغییر و بازسازی مسیرهای ذهنی ماست.
زمانی که به جای غرق شدن در افکارمان، شروع به مشاهده آنها میکنیم، از حالت خلبان خودکار خارج میشویم و به سمت انتخاب آگاهانه حرکت میکنیم.
از نگاه علوم اعصاب، در این لحظه قشر پیشپیشانی مغز (Prefrontal Cortex) فعالتر میشود؛ بخشی از مغز که مسئول تصمیمگیری آگاهانه، تنظیم هیجانها و مدیریت واکنشهای عادتی است. به همین دلیل است که خودآگاهی میتواند به شکستن الگوهای قدیمی، تغییر رفتارها و شکلگیری مسیرهای عصبی جدید کمک کند.
هر الگویی که امروز زندگی ما را هدایت میکند، روزی بارها و بارها تکرار شده است. اما زمانی که بتوانیم افکارمان را ببینیم، دیگر کاملاً در اختیار آنها نیستیم.
اگر بتوانی افکارت را مشاهده کنی، میتوانی آنها را تغییر دهی. و اگر بتوانی آنها را تغییر دهی، میتوانی مسیر زندگیات را نیز تغییر دهی.
امروز از خودت بپرس:
✨ کدام الگوی فکری را آنقدر تکرار کردهام که دیگر متوجه حضورش نمیشوم؟
✨ کدام فکر است که آمادهام آن را آگاهانه ببینم، از آن عبور کنم و نسخه بالغتری از خودم را جایگزینش کنم؟
@LeilaPsychotherapist
به طور کلی نود درصد سعادت ما فقط مبتنی بر سلامت ماست. همه چیز در صورت وجود سلامت مایهٔ لذت میگردد؛ برعکس ، بدون سلامت ، هیچ موهبت بیرونی نیست که لذت بخش باشد و حتی موهبت های ذاتی دیگر ، خصوصیات ذهنی و خُلق و مزاج در اثر رنجوری کاهش می یابند وبسیار ضعیف می شوند ...
پس بیدلیل نیست که بههنگام دیدن یکدیگر نخست جویای سلامت هم میشویم و برای یکدیگر آرزوی سلامت میکنیم، زیرا سلامت، برای سعادت انسان از هرچیز دیگر اساسیتر است.
#آرتور_شوپنهاور
@LeilaPsychotherapist
گاهی یک نفر در یک رابطه است، اما تمام نیازهای عاطفیاش را فقط از همان رابطه تأمین نمیکند.
ممکن است شریک عاطفی داشته باشد، اما همزمان ارتباط با چند نفر دیگر را هم در حوزه امکان نگه دارد؛ نه لزوماً برای خیانت، بلکه برای اینکه احساس کند اگر یک منبع از دست رفت، هنوز منابع دیگری برای دریافت توجه، تأیید، محبت یا امنیت وجود دارند.
از بیرون ممکن است این رفتار به شکل بیتعهدی یا بازی دادن دیگران دیده شود؛ اما در بسیاری از موارد، ریشه آن در زخمهای قدیمیتر نهفته است.
وقتی کودکی در فضایی بزرگ شده که عشق، توجه یا امنیت پایدار نبوده، سیستم عصبی او یاد میگیرد که به یک منبع تکیه نکند. ذهن و بدن او برای محافظت از خود، راهی پیدا میکنند تا وابستگی عاطفی را میان چند نفر تقسیم کنند.
در واقع، مسئله فقط عشق نیست؛ مسئله امنیت است.
ناخودآگاه چنین فردی میگوید: «اگر این رابطه از بین برود چه؟» «اگر طرد شوم چه؟» «اگر تنها بمانم چه؟»
و برای فرار از این اضطراب، چند درِ عاطفی را همزمان نیمهباز نگه میدارد.
اما مشکلی وجود دارد...
تا زمانی که امنیت از بیرون تأمین شود، هیچ تعداد رابطهای احساس آرامش واقعی ایجاد نمیکند. چون ترس اصلی، ترس از دست دادن یک نفر نیست؛ ترس از روبهرو شدن با احساس ناامنی درونی است.
شفا از جایی آغاز میشود که فرد به جای جمعآوری منابع بیشتر برای تأیید شدن، به سراغ زخمی برود که او را اینقدر تشنه تأیید و اطمینان کرده است.
امنیت واقعی زمانی شکل میگیرد که بدانیم حتی اگر کسی بماند یا برود، ارزشمندی ما از بین نمیرود.
آنوقت رابطه دیگر ابزاری برای زنده ماندن نیست؛ بلکه انتخابی آگاهانه برای دوست داشتن و دوست داشته شدن است.
@LeilaPsychotherapist
غم فقط گریه کردن نیست.
غم گاهی مثل سنگی روی سینه مینشیند.
گاهی خودش را به شکل گرهای در معده نشان میدهد.
گاهی ذهن را پر از طوفانی از فکرها و نگرانیها میکند.
گاهی هم بدن را آنقدر سنگین میکند که حتی بلند شدن از رختخواب یا انجام سادهترین کارهای روزمره به تلاشی بزرگ تبدیل میشود.
اما این سنگینی برای نابود کردن تو نیامده است.
غم در بدن زندگی میکند
تا تو را متوقف کند؛
تا برای لحظهای از فرار کردن دست برداری.
از فرار کردن از احساساتت، از قلبت، از حقیقتی که در درونت منتظر دیده شدن است.
غم تو را به زمین برمیگرداند. دعوتت میکند که بنشینی، گوش بدهی و با آنچه درونت جریان دارد روبهرو شوی.
اگر به جای جنگیدن با آن، کنارش بنشینی؛
اگر به جای سرکوب کردنش، به حرفهایش گوش بدهی؛
اگر در میان درد، چند نفس عمیق بکشی و اجازه بدهی احساساتت دیده شوند؛ کمکم چیزی در درونت نرم میشود.
گاهی غم نمیآید که تو را بشکند؛
میآید تا تو را به بخشی از وجودت برگرداند که مدتهاست صدایش را نشنیدهای.
و درست همانجا، در دلِ همین مواجهه، رهایی آرامآرام آغاز میشود.
@LeilaPsychotherapist
