مأمن.
Kanalga Telegram’da o‘tish
Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
302
Obunachilar
-224 soatlar
-157 kun
-8030 kun
Postlar arxiv
302
این از نمونه تزئینات دیوارای خونه بابابزرگمه،
قد مامانم سن داره
مامانم از اینا بدش میاد
چند سال پیش کمر بست نصفشونو کند،
بابابزرگم وسط عملیات سر رسید دعوا گرفت😂🤣
گفت من اینا رو دوست دارم
302
مامانبزرگم ۱۰ دقیقه پیش یه حرف قشنگی زد..
گفت آدما دیگ غذا نیستن نمکیشون کنی!
شوری یا بینمکیشون دست ما نیست.
ما باید خودمون از پیش کرده خودمون بفهمیم! کسی نمیتونه چیزی بگه!
302
Repost from Selina
آویزهای نقره ای
برخورد آویزهای نقرهای، تنها موسیقی موجود در این اتاق نیمه تاریک بود؛ صدای جینگ جینگ ظریفش مانند سنگینی رقصی بیروح سکوت را در هم میشکست.
جرن در برابر آینه ایستاده بود و نگاه میکرد.
زنی که گویی از میان یک افسانهی باستانی بیرون کشیده شده بود.
ردای سرخ فامش، با آن نقش و نگارهای پیچیده و تند، مانند شعله های آتش در تاریکی میسوخت.
اما این زیبایی، تنها لایه اول ماجرا بود.زیر آن رنگهای پرحرارت، نقرههای سنگین و جواهرات پرزرق و برقی که بر سر و سینه قرار داشتند، بیش از آنکه تزئین باشند، شبیه به یک زره به نظر میرسیدند. زرهی برای محافظت از چیزی که دیگر وجود نداشت.
او دستش را به سمت آینه برد،انگشتانش لرزید و با لبه سرد یکی از آویزهای نقرهای برخورد کرد. در آن لحظه، تضاد عجیبی را حس کرد:درخشش خیره کننده بیرون و سرمای عمیق درون. هر چه جامه باشکوهتر میشد، او احساس میکرد که از درون، خالی تر میشود.
انگار هر قطعه از این جواهرات، تکه ای از خاطراتش را با خود می برد تا آن را در میان این شکوه دفن کند.
جرن در آینه به چشم های خودش خیره شد. در پس آن نگاه نافذ و استوار، چیزی بود که هیچ رنگ و نقشی نمیتوانست پنهانش کند؛ یک شکاف بی صدا. شکافی میان آنچه دنیا می دید و آنچه او در تنهایی مطلق تجربه میکرد، فاصله انداخته بود.
او تلاش کرده بود با بافتن این همه زیبایی، آن حفرهی خالی درونش را پر کند، اما حقیقت مثل یک باد سرد، از میان درزهای این جامه و از میان شکاف روحش، عبور میکرد.
لحظهای مکث کرد. صدای شلوغی بیرون از در او را به واقعیت بازگرداند. او باید میرفت؛ باید در میان جمعیت می درخشید، باید با لبخندی استوار، نقش آن زن بینقص را بازی میکرد.
او جامه را مرتب کرد، آویزهای نقره ای را به جای خود باز گرداند و نفس عمیقی کشید. او میدانست که این درخشش، تنها پوستهای است برای پوشاندن ویرانی؛ اما با تمام آن سنگینی، با سر بالا و قدم هایی استوار، از اتاق خارج شد تا در میان چشم ها، مثل یک الماس بی نقص بدرخشد، در حالی که در اعماق وجودش، تنها سکوت مطلق حکم فرما بود.
-سلینا
