es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

مأمن.

مأمن.

Ir al canal en Telegram

Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
302
Suscriptores
-224 horas
-157 días
-8030 días
Archivo de publicaciones
روز غر زدن مبارک مامانا😂🤣❤️

مال اواسط دهه ۷۰ عه نه؟ قد خالم سن داره نه مامانم

اینور اتاقم هستن
اینور اتاقم هستن

بَدم نمیگی😂🤣

این از نمونه تزئینات دیوارای خونه بابابزرگمه، قد مامانم سن داره مامانم از اینا بدش میاد چند سال پیش کمر بست نصفشونو کند، بابا
این از نمونه تزئینات دیوارای خونه بابابزرگمه، قد مامانم سن داره مامانم از اینا بدش میاد چند سال پیش کمر بست نصفشونو کند، بابابزرگم وسط عملیات سر رسید دعوا گرفت😂🤣 گفت من اینا رو دوست دارم

دستت درد نکنه😔😂

مامانبزرگم ۱۰ دقیقه پیش یه حرف قشنگی زد.. گفت آدما دیگ غذا نیستن نمکی‌شون کنی! شوری یا بی‌نمکی‌شون دست ما نیست. ما باید خودمون از پیش کرده خودمون بفهمیم! کسی نمیتونه چیزی بگه!

photo content

im not like them.mp38.37 MB

sticker.webp0.07 KB

تایم

🥹❤️ چه رویایی

Repost from My life.
منو به این شب برگردونید🥲

وقتی سیل کلمات از اعماق دلت جاری می‌شود:

Repost from Selina
آویز‌های نقره ای برخورد آویزهای نقره‌ای، تنها موسیقی موجود در این اتاق نیمه تاریک بود؛ صدای جینگ جینگ ظریفش مانند سنگینی رقصی بی‌روح سکوت را در هم می‌شکست. جرن در برابر آینه ایستاده بود و نگاه می‌کرد. زنی که گویی از میان یک افسانه‌ی باستانی بیرون کشیده شده بود. ردای سرخ فامش، با آن نقش و نگار‌های پیچیده و تند، مانند شعله های آتش در تاریکی می‌سوخت. اما این زیبایی، تنها لایه اول ماجرا بود‌.زیر آن رنگ‌های پر‌حرارت، نقره‌های سنگین و جواهرات پرزرق و برقی که بر سر و سینه قرار داشتند، بیش از آنکه تزئین باشند، شبیه به یک زره به نظر می‌رسیدند. زرهی برای محافظت از چیزی که دیگر وجود نداشت. او دستش را به سمت آینه برد،انگشتانش لرزید و با لبه سرد یکی از آویزهای نقره‌ای برخورد کرد. در آن لحظه، تضاد عجیبی را حس کرد:درخشش خیره کننده بیرون و سرمای عمیق درون. هر چه جامه باشکوه‌تر می‌شد، او احساس می‌کرد که از درون، خالی تر می‌شود. انگار هر قطعه از این جواهرات، تکه ای از خاطراتش را با خود می برد تا آن را در میان این شکوه دفن کند. جرن در آینه به چشم های خودش خیره شد. در پس آن نگاه نافذ و استوار، چیزی بود که هیچ رنگ و نقشی نمی‌توانست پنهانش کند؛ یک شکاف بی صدا. شکافی میان آنچه دنیا می دید و آنچه او در تنهایی مطلق تجربه میکرد، فاصله انداخته بود. او تلاش کرده بود با بافتن این همه زیبایی، آن حفره‌ی خالی درونش را پر کند، اما حقیقت مثل یک باد سرد، از میان درزهای این جامه و از میان شکاف روحش، عبور می‌کرد. لحظه‌‌‌ای مکث کرد. صدای شلوغی بیرون از در او را به واقعیت بازگرداند. او باید می‌رفت؛ باید در میان جمعیت می درخشید، باید با لبخندی استوار، نقش آن زن بی‌نقص را بازی می‌کرد. او جامه را مرتب کرد، آویز‌های نقره ای را به جای خود باز گرداند و نفس عمیقی کشید. او می‌دانست که این درخشش، تنها پوسته‌ای است برای پوشاندن ویرانی؛ اما با تمام آن سنگینی، با سر بالا و قدم هایی استوار، از اتاق خارج شد تا در میان چشم ها، مثل یک الماس بی نقص بدرخشد، در حالی که در اعماق وجودش، تنها سکوت مطلق حکم فرما بود. -سلینا

photo content
+3

قسمت 27 نامه های احمد شاملو به آیدا.♥️ 🎙️: Arsen Shenoto - Spotify - SoundCloud - CastBox @LaMiVo

بود، هست، خواهد بود.

Repost from Selina
دنیای کتاب بربادرفته ✨🥀🥀