نِدایمآه.
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلَمآت اُستآدِ دَردِ تیغ هآ هستند ! (کپی کردن از روی متن ها؟راضی نیستم،فور کنی زیباتره عزیزِدل)
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
221
Obunachilar
-224 soatlar
-47 kun
+430 kun
Postlar arxiv
221
داستان چیه؟!
چرا انقدر نت من زود تموم میشه🥲.
یه جوری شه انگار هر دوروز یه بار دارم بسته یه ماهه میخرم.
221
آدم های عصبانی واقعا آدم های سمی ای هستن.
تو حتی اگه خودت هم آروم باشی انقدر اینا عصبانی هستند و خشم دارن که کمکم شما هم شروع میکنید به زود خشمگین شدن.
221
انسان هایی که به کوچیکترین چیز ها اهمیت میدن واقعا عالین.
مثل رنگ چشم
رنگ مو
یکی بودن این دوتا
به اینکه امروز قدت بلندتر شده
یا چقدر این لباس بهت میاد...
221
حسنا؛.شوق
شوق در انسان ها با طنابی به موضوعی وصل میشود.
اما تفاوت است،تفاوت است میان مقصد این طناب ها.
کسی شوق بازی دارد،کسی شوق صحبت و دیگری شوق خواب
اما هیچ کس نمیداند جز خود آن شوق
که گاهی گاهی گاهی
گاهی میان همهی ناباوری ها
باید باور کرد
شوق واقعی همان طناب است نه مقصد...
221
محاق.ماهوماهی
شب میآید تا به ما یاد بدهد تاریکی، گاهی زیباتر و آرامشبخشتر از هر چیز دیگری است.
مثلاً تصور کن در تاریکی شب نشستهای؛ ناگهان نوری از پشت آسمانها خودنمایی کند و تو پی ببری که تاریکی چه هدیههایی برایت نگه داشته است.
به نور که خیره شدهای، سیاهیهای بزرگ و کوچکی درون آن میبینی.
عجیب است؛ او همانند اقیانوسی کوچک است که در آسمان جا مانده است.
انگار قطرههای بارانی که هرگز به زمین نرسیدهاند، آن بالا نور خورشید و ستارهها را هدیه گرفته و ماه را ساختهاند.
ماهیهایی کوچک درون ماه، که در تاریکی شب میرقصند.
221
منِ واقعی.سردرگمی
میدانیم که سردرگمی اتفاق جالبی نخواهد بود.
اما گاهی زیباست؛
بسیار زیبا.
مانند:
سردرگمی در زیباییِ شخصی،
سردرگمی در صدا و ندای طبیعت،
سردرگمی در حل شدنِ قهوهای،
سردرگمی در نگاهِ شخصی،
و شاید هم سردرگمی در دوست داشتنِ کسی...
هنگامی که سردرگم باشی در دوست داشتنِ کسی، نمیدانی نگاهش کنی یا نوازشش.
نمیدانی حرفهایش را بشنوی یا نداهای ساکتِ نگاهش را.
نمیدانی،
و نمیدانی،
و نمیدانی...
و همین ندانستن و سردرگمیها میشود کود و آب برای درختِ عاشق
221
Noema.انقراض
نفراتی از ما، انقراض را تنها در گونهای از جانوران میبینند.
نفراتی هم اصلاً معنای انقراض را نمیدانند.
اما بخش دیگری از ما...
انقراض را تنها در خودِ آدمی میبینند؛
انقراضِ انسانِ دوپایی که هم راه میرود،
هم مینوشد،
هم میخورد،
هم میپوشد،
و هم لبخند و اشک را نمایان میکند.
اما انقراض شده است.
انقراض را میتوان در افکار، در رفتار، در صحبتها و حتی در نگاههای آنان دید.
افکاری که هیچ انسانیتی درونشان دیده نمیشود؛
رفتارهایی که تنها ندای بیرحمی میدهند؛
و صحبتهایی که حقیقت را خورده و دروغ را بالا میآورند.
آری...
هرگاه چنین دوپایی دیدید، بدانید:
دوپایی است منقرضشده، در میان آدمیان.
221
بسیار عاشق چالش شدم (عاشق نوشتن هستم).این پیام و فور کن چنلت و یه کلمه بگو تا برات راجعبه اون کلمه بنویسم. خصوصی نباشه! کسایی که چنل ندارن میتونن داخل ناشناس بگن.
221
بعضی وقتا اصلا نیاز به یه عالمه پول نیست برای حال خوب.
گاهی یه شاخه گل،یه بغل،یه نوازش،یه لبخند،یه سلام،یه صبح بخیر،یه شب بخیر و شنیدن یه سری حرفا میتونه واقعا قلب یه آدم پژمرده و شاداب کنه....
221
یکی دو ماه بعد از همان فدراسیون گزارش جدید رسید؛ جناب رئیس بسیار تغییر کرده بود! اخلاق و رفتارش در اداره خیلی عوض شده. حتی خانم این آقا با حجاب به محل کار مراجعه میکرد.
ابراهیم را دیدم و گزارش را به دستش دادم. منتظر عکس العمل او بودم. بعد از خواندن گزارش گفت: خدا را شکر، بعد هم بحث را عوض کرد.
اما من هیچ شکی نداشتم که اخلاص ابراهیم تأثیر خودش را گذاشته بود.
#ندایاذان
صفحات ۵۶،۵۷،۵۸،۵۹ کتاب سلام بر ابراهیم ¹
221
یکی دو ماه بعد از همان فدراسیون گزارش جدید رسید؛ جناب رئیس بسیار تغییر کرده بود! اخلاق و رفتارش در اداره خیلی عوض شده. حتی خانم این آقا با حجاب به محل کار مراجعه میکرد.
ابراهیم را دیدم و گزارش را به دستش دادم. منتظر عکس العمل او بودم. بعد از خواندن گزارش گفت: خدا را شکر، بعد هم بحث را عوض کرد.
اما من هیچ شکی نداشتم که اخلاص ابراهیم تأثیر خودش را گذاشته بود.
#ندایاذان
صفحات ۵۶،۵۷،۵۸،۵۹ کتاب سلام بر ابراهیم ¹
221
چند ماه از پیروزی انقلاب گذشت. یکی از دوستان به من گفت: فردا با ابراهیم بروید سازمان تربیت بدنی، آقای داودی (رئیس سازمان) با شما کار دارند! فردا صبح آدرس گرفتیم و رفتیم سازمان. آقای داودی که معلم دوران دبیرستان ابراهیم بود خیلی ما را تحویل گرفت.
بعد به همراه چند نفر دیگر وارد سالن شدیم. ایشان برای ما صحبت کرد و گفت: شما که افرادی ورزشکار و انقلابی هستید، بیایید در سازمان مسئولیت قبول کنید و...
ایشان به من و ابراهیم گفت: مسئولیت بازرسی سازمان را برای شما گذاشتهایم. ما هم پس از کمی صحبت قبول کردیم. از فردای آن روز کار ما شروع شد. هر جا که به مشکل برمیخوردیم با آقای داودی هماهنگی میکردیم. فراموش نمیکنم، صبح یک روز ابراهیم وارد دفتر بازرسی شد و سؤال کرد: چیکار میکنی؟
گفتم: هیچی، دارم حکم انفصال از خدمت میزنم. پرسید: برای کی؟ ادامه دادم: گزارش رسیده رئیس یکی از فدراسیونها با قیافه خیلی زننده به محل کار مییاد. برخوردهای خیلی نامناسب با کارمندها خصوصاً خانمها داره. حتی گفتناند مواضعی مخالف حرکت انقلاب داره. تازه همسر دوم حجاب نداره!
داشتم گزارش را مینوشتم. گفتم:حتما یک رونوشت برای شورای انقلاب میفرستیم.ابراهیم پرسید:میتونم گزارش رو ببینم؟
گفتم:بیا این گزارش،این هم حکم انفصال از خدمت!
گزارش را با دقت نگاه کرد.بعد پرسید:خودت با این آقا صحبت کردی؟
گفتم:نه،لازم نیست،همه ميدونند چه جور آدمیه!
جواب داد:نشد دیگه،مگه نشنیدی:فقط انسان دروغگو،هرچه که میشنود را تایید میکند!
گفتم:آخه بچههای همان فدراسیون خبر دادند...پرید تو حرفم و گفت:آدرس منزل این آقا رو داری؟گفتم:بله هست.
ابراهیم ادامه داد:بیا امروز عصر بریم در خونهاش،ببینیم این اقا کیه،حرفش چیه!
من هم بعد چند لحظه سکوت گفتم:باشه.
عصر بعد از تمام کار آدرس را برداشتم و با موتور رفتیم.
آدرس او بالاتر از پل سید خندان بود.داخل کوچه ها دنبال منزلش میگشتیم. همان موقع آن آقا از راه رسید.از روی عکسی که به گزارش چسبیده بود اورا شناختم.
اتومبیل بنز جلوی خانهای ایستاد.خانمی که تقریبا بی حجاب بود پیاده شد و در را باز کرد.بعد همان شخص با ماشین وارد شد.
گفتم:دیدی آقا ابرام!دیدی این بابا مشکل داره.
گفت:باید صحبت کنیم.بعد قضاوت کن.
موتور را بردم جلوی خانه و گذاشتم روی جک.ابراهیم زنگ خانه را زد.
آقا که هنوز توی حیاط بود امد جلوی در.
مردی درشت هیکل بود.با ریش و سیبیل تراشیده. با دیدن چهره ما دو نفر در ان محله خیلی تعجب کرد!نگاهی به ما کرد و گفت:بفرمائید؟!
با خودم گفتم:اگر من جای ابراهیم بودم حسابی حالش را میگرفتم.اما ابراهیم با آرامش همیشگی،در حالی که لبخند میزد سلام کرد و گفت:ابرهیم هادی هستم و چند تا سوال داشتم،برای همین مزاحم شما شدم.
آن آقا گفت:اسم شما خیلی آشناست!همین چند روزه شنیدم،فکر کنم تو سازمان بود.بازرسی سازمان،درسته؟!
ابراهیم خندید و گفت:بله.
بنده خدا خیلی دست پاچه شد.مرتب اصرار میکرد بفرمائید داخل.ابراهیم گفت: خیلی ممنون، فقط چند دقیقه با شما کار داریم و مرخص میشویم.
ابراهیم شروع به صحبت کرد. حدود یک ساعت مشغول بود، اما گذشت زمان را اصلا حس نمیکردیم.
ابراهیم از همه چیز برایش گفت. از هر موردی برایش مثال زد. میگفت: ببین دوست عزیز، همسر شما برای خود شماست، نه برای نمایش دادن جلوی دیگران! میدانی چقدر از جوانان مردم با دیدن همسر بیحجاب شما به گناه میافتند!
یا اینکه، وقتی شما مسئول کارمندها در اداره هستی نباید حرفهای زشت یا شوخیهای نامربوط، آن هم با کارمند زن داشته باشی!
شما قبلاً توی رشته خودت قهرمان بودی، اما قهرمان واقعی کسی است که جلوی کار غلط رو بگیره.
بعد هم از انقلاب گفت. از خون شهدا، از امام، از دشمنان مملکت. آن آقا هم حرفها را تأیید میکرد.
ابراهیم در پایان صحبتها گفت: ببین عزیز من، این حکم انفصال از خدمت شماست.
آقای رئیس یکدفعه جا خورد. آب دهانش را فرو داد. بعد با تعجب به ما نگاه کرد.
ابراهیم لبخندی زد و نامه را پاره کرد! بعد گفت: دوست عزیز، به حرفهای من فکر کن! بعد خداحافظی کردیم. سوار موتور شدیم و راه افتادیم.
و سر خیابان که رد شدیم، نگاهی به عقب انداختم. آن آقا هنوز داخل خانه نرفته و به ما نگاه میکرد.
گفتم: آقا ابراهیم، خیلی قشنگ حرف زدی، روی من هم تأثیر داشت.
خندید و گفت: ای بابا ما چیکارهایم فقط خدا، همه این هارا خدا به زبانم انداخت، انشاءاللَّه که تأثیر داشته باشد.
بعد ادامه داد:مطمئن باش چیزی مثل برخورد خوب روی آدمها تأثیر ندارد. مگر نخواندهای،خدا در قرآن به پیامبرش میفرماید: اگر اخلاقت تند (و خشن) بود، همه از اطرافت میرفتند. پس لااقل باید این رفتار پیامبر را یاد بگیریم.
