uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

𝗦𝘁𝗮𝗿

𝗦𝘁𝗮𝗿

Kanalga Telegram’da o‘tish

@oh_Star_girl_bot زن٫زندگی٫آزادی.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
500
Obunachilar
-224 soatlar
+27 kun
-8030 kun
Postlar arxiv
خدانکنههه

قربونت میرما

برید چنلش ریکت بدینن💞

Repost from Dreamer girl
ای عزیز من! منتظر نباش که کسی بیاید و تو را از مشکلات زندگی نجات دهد... نجات‌دهنده را در خودت دریاب... هیچ‌کس نمی‌تواند به جای تو از این گرداب بیرون بیاید. بعضی‌ها تازه وارد گرداب شده‌اند، بعضی‌ها سال‌هاست که در آن دست‌وپا می‌زنند و بعضی‌ها از یاد برده‌اند که بیرون از آن هم زندگی‌ای جریان دارد. پس همه‌ی افراد روزی گرفتار آن گرداب می‌شوند... گردابی که مقابله با آن دشوار است، اما غیرممکن نیست. در واقع، هیچ‌چیز در این بومِ نقاشی غیرممکن نیست. به خودت بیندیش... بیندیش که چه چیزی موجب سلب آسایش تو شده است. سپس بیندیش که چگونه تاریکی‌های زندگی را کنار بزنی. خودت را دوست داشته باش و به خودت افتخار کن. زیرا تو همانند سربازی هستی که تسلیم نمی‌شود و با وجود تمام مشکلات، می‌ایستد و می‌جنگد... تو می‌توانی در جنگِ زندگی پیروز شوی. شاید تمام این مدت، کسی که منتظرش بودی، خودت بوده‌ای :)
نوشته ای از خودم_کیانا ۱۶ مهر ۱۴۰۵_پنحشنبه

Repost from Dreamer girl
photo content

photo content

Repost from Dreamer girl
امشب آسمان رشت به حرف آمده است... رعد، داد و فریاد می‌کشد و هوار می‌زند، همانند موج‌های دریایی است که هر ثانیه طغیان می‌کند. یعنی چه می‌گوید؟ او هم غمگین و عصبانی است؟ او هم از زندگی خسته شده است؟ اما او دگر چرا؟ آسمان هم مگر خسته می‌شود؟ اکنون مرواریدهای اشک‌هایش جاری شده است و دیگر نمی‌تواند به دروغ بگوید: «حالم خوب است...» آسمانِ کبود می‌خواهد تنها باشد... تنها و گریان، دور از هر چیزی و هر انسانی... شاید حال آسمان تاسیان است... یا شاید هم به یاد خاطره‌ای افتاده است... ناگهان آسمان برقی زد و خاطره‌ای در او زنده شد... پس خاطره‌ها او را هم رها نمی‌کنند... ای آسمان عزیزم! برایم بگو که چه خاطره‌ای تو را این‌گونه اندوهگین کرده است؟ خاطره‌ی چه چیزی یا چه کسی؟ فریادی دگر از سر داد... روشنایی همه‌ی آسمان را فرا گرفت و خاطره‌ای دگر گریبان او را گرفت... اکنون خیابان‌های مه‌آلود، برگ‌های پاییزی و حتی میدان شهرداری هم شاهد احوال آسمان‌اند. می‌خواهند دستی برسانند و به او آرامش دهند، اما نمی‌توانند... هیچ‌کس نمی‌تواند... فقط خودش می‌تواند آرام بگیرد. عجیب است... دگر فریاد نمی‌زند، روشنایی‌اش در تاریکی خموش شد و حتی دیگر اشک نمی‌ریزد... اکنون آرام شده است؟ یا باز هم وانمود می‌کند؟ حقیقت چیست؟
نوشته ای از خودم _ کیانا

Repost from Dreamer girl
photo content
+1

photo content

عالیح

خوبمم تو چیی

یمسنسمشنشجنسمشمشمش چطوریح

مرسیی

سلاااممم

دلام

چه قشنگههه

Repost from Dreamer girl
photo content
+2

ﺗﻮ ﺗﺎرﻳﻜﻰ ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻰ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﻣﻰ دم ﺑﻴﺎ دﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﺎز اﺳﻤﺎ رو ﻳﺎدت ﻣﻰ دم ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ رو ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﺗﻮﻋﻪ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ ﻣﻰ اﻓﺘﻪ رو ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﻣﻦ ﺑﮕﻮ اﺳﻤﺘﻮ اﺳﻤﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﺎدت ﺑﻴﺎد اﻳﻦ اوﻟﻴﻦ درﺳﻴﻪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺖ ﻣﻰ دم ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻳﺎدت ﺑﻤﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺲ اوﻧﺎ دارن ﭼﻰ رو ﻧﺸﻮن ﻣﻰ دن زﻣﺎن ﻣﻰ ﮔﻴﺮه ﻳﻜﻰ ﻳﻜﻰ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﺗﻮ زﻣﺎن داره ﺑﻬﺖ ﻣﻰ ﮔﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﺧﻮدت ﺷﻮ درﺧﺘﺎی ﺑﻰ رﻳﺸﻪ ﻣﻰ رن ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻮﻓﺎن ﺑﺪه دﺳﺘﺎﺗﻮ ﺧﻮدم ﻣﻰ ﺷﻢ رﻳﺸﻪ ﺗﻮ ﺗﻮ ﺗﺎرﻳﻜﻰ ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻰ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﻣﻰ دم ﺑﻴﺎ دﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﺎز اﺳﻤﺎ رو ﻳﺎدت ﻣﻰ دم ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ روی ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﺗﻮﻋﻪ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ ﺳﻨﮕﻴﻨﻪ رو ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﻣﻦ

ریکت هاشو بیشتر میکنید؟

دورت بگردمممم مننن