500
Подписчики
-224 часа
+27 дней
-8030 дней
Архив постов
500
Repost from Dreamer girl
ای عزیز من!
منتظر نباش که کسی بیاید و تو را از مشکلات زندگی نجات دهد...
نجاتدهنده را در خودت دریاب...
هیچکس نمیتواند به جای تو از این گرداب بیرون بیاید.
بعضیها تازه وارد گرداب شدهاند، بعضیها سالهاست که در آن دستوپا میزنند و بعضیها از یاد بردهاند که بیرون از آن هم زندگیای جریان دارد.
پس همهی افراد روزی گرفتار آن گرداب میشوند...
گردابی که مقابله با آن دشوار است،
اما غیرممکن نیست.
در واقع، هیچچیز در این بومِ نقاشی غیرممکن نیست.
به خودت بیندیش...
بیندیش که چه چیزی موجب سلب آسایش تو شده است.
سپس بیندیش که چگونه تاریکیهای زندگی را کنار بزنی.
خودت را دوست داشته باش
و به خودت افتخار کن.
زیرا تو همانند سربازی هستی که تسلیم نمیشود و با وجود تمام مشکلات، میایستد و میجنگد...
تو میتوانی در جنگِ زندگی پیروز شوی.
شاید تمام این مدت، کسی که منتظرش بودی، خودت بودهای :)
نوشته ای از خودم_کیانا ۱۶ مهر ۱۴۰۵_پنحشنبه
500
Repost from Dreamer girl
امشب آسمان رشت به حرف آمده است...
رعد، داد و فریاد میکشد
و هوار میزند،
همانند موجهای دریایی است که هر ثانیه طغیان میکند.
یعنی چه میگوید؟
او هم غمگین و عصبانی است؟
او هم از زندگی خسته شده است؟
اما او دگر چرا؟
آسمان هم مگر خسته میشود؟
اکنون مرواریدهای اشکهایش جاری شده است و دیگر نمیتواند به دروغ بگوید: «حالم خوب است...»
آسمانِ کبود میخواهد تنها باشد...
تنها و گریان، دور از هر چیزی و هر انسانی...
شاید حال آسمان تاسیان است...
یا شاید هم به یاد خاطرهای افتاده است...
ناگهان آسمان برقی زد و خاطرهای در او زنده شد...
پس خاطرهها او را هم رها نمیکنند...
ای آسمان عزیزم!
برایم بگو که چه خاطرهای تو را اینگونه اندوهگین کرده است؟
خاطرهی چه چیزی یا چه کسی؟
فریادی دگر از سر داد...
روشنایی همهی آسمان را فرا گرفت و خاطرهای دگر گریبان او را گرفت...
اکنون خیابانهای مهآلود، برگهای پاییزی و حتی میدان شهرداری هم شاهد احوال آسماناند.
میخواهند دستی برسانند و به او آرامش دهند، اما نمیتوانند...
هیچکس نمیتواند...
فقط خودش میتواند آرام بگیرد.
عجیب است...
دگر فریاد نمیزند،
روشناییاش در تاریکی خموش شد
و حتی دیگر اشک نمیریزد...
اکنون آرام شده است؟
یا باز هم وانمود میکند؟
حقیقت چیست؟
نوشته ای از خودم _ کیانا
500
ﺗﻮ ﺗﺎرﻳﻜﻰ ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻰ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﻣﻰ دم ﺑﻴﺎ دﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﺎز اﺳﻤﺎ رو ﻳﺎدت ﻣﻰ دم ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ رو ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﺗﻮﻋﻪ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ ﻣﻰ اﻓﺘﻪ رو ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﻣﻦ ﺑﮕﻮ اﺳﻤﺘﻮ اﺳﻤﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﺎدت ﺑﻴﺎد اﻳﻦ اوﻟﻴﻦ درﺳﻴﻪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺖ ﻣﻰ دم ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻳﺎدت ﺑﻤﻮﻧﻪ ﻛﺠﺎﺳﺖ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺲ اوﻧﺎ دارن ﭼﻰ رو ﻧﺸﻮن ﻣﻰ دن زﻣﺎن ﻣﻰ ﮔﻴﺮه ﻳﻜﻰ ﻳﻜﻰ ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﺎﺗﻮ زﻣﺎن داره ﺑﻬﺖ ﻣﻰ ﮔﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﺧﻮدت ﺷﻮ درﺧﺘﺎی ﺑﻰ رﻳﺸﻪ ﻣﻰ رن ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﻮﻓﺎن ﺑﺪه دﺳﺘﺎﺗﻮ ﺧﻮدم ﻣﻰ ﺷﻢ رﻳﺸﻪ ﺗﻮ ﺗﻮ ﺗﺎرﻳﻜﻰ ﻧﻤﻰ ﺑﻴﻨﻰ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﻣﻰ دم ﺑﻴﺎ دﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﺎز اﺳﻤﺎ رو ﻳﺎدت ﻣﻰ دم ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ روی ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﺗﻮﻋﻪ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻰ وﻗﺘﺎ ﺳﻨﮕﻴﻨﻪ رو ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎی ﻣﻦ
