`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Kanalga Telegram’da o‘tish
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
407
Obunachilar
-324 soatlar
+27 kunlar
+430 kunlar
Postlar arxiv
407
"من اما معجزهی هزار و یک شب را در قصهها پیدا نکردم؛
در یک کلمه دیدمش، در یک نگاه، در چشمهایش؛
جایی که تمام افسانهها در برابرش کوتاه میآمدند."
407
این تنهایی مرا اذیت میکند، میخواهم امشب با تو چند کلمه صحبت بکنم... چون وقتی که به تو نامه مینویسم، مثل این است که با تو حرف میزنم... اگر در این کاغذ "تو" مینویسم مرا ببخش... اگر میدانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است! روزها چقدر دراز است؛ عقربک ساعت آنقدر آهسته و کند حرکت میکند که نمیدانم چه بکنم... آیا زمان بهنظر تو هم اینقدر طولانی است...
-صادق هدایت
407
Repost from بعد از هفتمِ فوریه.
این پیام رو فورکنید؛ سبزترین عکسی که گرفتید رو مشخص کنید فور کنم اینجا(به مورد علاقه هامم استارز بدم🌟)
407
"روزگار چنان بر من سخت میگیرد که حتی نمیتوانم از آنچه بر من میگذرد، با مادرم حرف بزنم؛ بعضی دردها را باید در سکوت به دوش کشید، بهویژه وقتی میدانی سنگِ صبورت، خودش آنقدر خسته است که تابِ شنیدنِ غمِ تو را ندارد."
407
Repost from Ak
این پیام رو فور کن تا چنلتو ببینم
و یکی از پستای قشنگت رو فور کنم🩵
جوین باشی خوشحال میشم✨بیا پیاماتو فور کن ویو بگیری🫵🏻
407
در ظاهر روی پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم. میخواهم فرار کنم. میخواهم بروم و ناپدید شوم...!
-فروغ فرخزاد
407
سیاهی و گودرفتگیِ زیر چشمانش هر روز بیشتر میشد و میگفت:
«اما رنجهایی هستند که زبان را فلج میکنند و رازهایی که همواره خواب را از پلکهای خسته میربایند.»
407
زندگی همین است.
در چهل سالگی
با زخمی که از بیست سالگی
در قلب خودمان جا گذاشتهایم
آرام آرام میمیریم.
-باریش بیچاکچی
