ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

前往频道在 Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==

显示更多
未指定国家未指定类别
415
订阅者
-424 小时
+287 天
+930 天
帖子存档
Fereydoon_foroughi_Mahiye_khasteye_Man_320_musicsweb_ir.mp36.02 MB

می‌خواستم کسی را داشته باشم که در کنارش قوی بودن را فراموش کنم؛ خودم را پنهان نکنم و از آن لایه‌هایی بگویم که سال‌ها از چشم دیگران دور نگه داشته‌ام. افسوس که برای زندگی میان آدم‌ها، باید احساست را پنهان کنی و ضعف‌هایت را جایی دور از نگاهشان نگه داری.

رنج و درد برای ذهنی بزرگ و قلبی عمیق، همیشه اجتناب‌ناپذیر است.
-فئودور داستایفسکی، جنایت و مکافات

Googoosh - Mordab [320].mp38.13 MB

گاه نفس کشیدن برایم دشوار می‌شود؛ انگار تمام اندوهِ زمین را بر سینه‌ام گذاشته‌اند.

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.
-بوف کور،صادق هدایت

naaji_-_che_khobe_ke_injaei.mp34.44 MB

من کودکی بودم که ساعت‌ها به تماشای ابرها می‌نشستم و تو همان تکه‌ابری بودی که باد به هر سو می‌برد؛ شاید روزی جایی بر سر کسی ببارد. من اما تو را در هر شکلی می‌شناختم. هر طرف که می‌رفتی، نگاهم به دنبالت بود. دلم می‌خواست ببارى؛ شاید بارانت می‌توانست این فاصله را از میان ما بشوید. چه عدالتی بود که تو این‌همه زیبا و تماشایی باشی و من، درست زیر همان آسمان، سهمم از تو تنها تماشایت باشد؛ با فاصله‌ای میان ما، از آسمان تا زمین.

گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم» گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه» من، بی‌دل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارم یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
-مولانا

Partab Farshad.mp33.46 MB

Repost from دومآن.
من در آن نگاه، خانه کردم. و مگر می‌شود خانه را از آدم بگیرند و هنوز از او انتظار داشته باشند که احساسِ غربت نکند؟

دلتنگی به چه کارم می‌آید، وقتی نمی‌توانم از آن برایت بگویم؟ چه کنم که هرچه می‌نویسم، نوشته‌هایم برای آنچه در سرم می‌پیچد، بی‌ارزش‌اند؟ گاهی برای گفتن از تو، حتی واژه‌ها را هم گم می‌کنم؛ آن‌وقت نگاهم را بخوان، شاید بفهمی چه بر من می‌گذرد.

چه روزهای کثیفی! ‏خورشید هر روز در چرک و خون طلوع می‌کند و در لجن مرداب غروب می‌کند. صبح‌ها دلم نمی‌خواهد بیدار شوم و شب‌ها نمی‌توانم درست بخوابم. ‏روزم در دل‌مشغولی و شبم در خواب و بیدار می‌گذرد‌.
-شاهرخ مسکوب

این پیام رو فور کنین بیام تو چنلتون بگردم یه پست خوشگل ازتون فور کنم اینجا کلی ویو بخوره.
می‌تونین خودتون مشخص کنین کدوم پست باشه.
چامه‌های ناگهان.

kXLCRToYDHFsZMih.mp315.31 MB