`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
前往频道在 Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
显示更多未指定国家未指定类别
415
订阅者
-424 小时
+287 天
+930 天
帖子存档
415
میخواستم کسی را داشته باشم که در کنارش قوی بودن را فراموش کنم؛ خودم را پنهان نکنم و از آن لایههایی بگویم که سالها از چشم دیگران دور نگه داشتهام. افسوس که برای زندگی میان آدمها، باید احساست را پنهان کنی و ضعفهایت را جایی دور از نگاهشان نگه داری.
415
رنج و درد برای ذهنی بزرگ و قلبی عمیق، همیشه اجتنابناپذیر است.
-فئودور داستایفسکی، جنایت و مکافات
415
Repost from مَهدیس.
📮‹ فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید ›🛵
پینترستی ترین و تمیز ترین دیلی تلگرام! اینجارو داشته باشید حتما...🫕✨
415
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این درد ها را نمی توان به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.
-بوف کور،صادق هدایت
415
من کودکی بودم که ساعتها به تماشای ابرها مینشستم و تو همان تکهابری بودی که باد به هر سو میبرد؛ شاید روزی جایی بر سر کسی ببارد.
من اما تو را در هر شکلی میشناختم. هر طرف که میرفتی، نگاهم به دنبالت بود. دلم میخواست ببارى؛ شاید بارانت میتوانست این فاصله را از میان ما بشوید.
چه عدالتی بود که تو اینهمه زیبا و تماشایی باشی و من، درست زیر همان آسمان، سهمم از تو تنها تماشایت باشد؛ با فاصلهای میان ما، از آسمان تا زمین.
415
گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»
گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»
من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
-مولانا
415
Repost from دومآن.
من در آن نگاه، خانه کردم.
و مگر میشود خانه را از آدم بگیرند
و هنوز از او انتظار داشته باشند که احساسِ غربت نکند؟
415
دلتنگی به چه کارم میآید، وقتی نمیتوانم از آن برایت بگویم؟ چه کنم که هرچه مینویسم، نوشتههایم برای آنچه در سرم میپیچد، بیارزشاند؟ گاهی برای گفتن از تو، حتی واژهها را هم گم میکنم؛ آنوقت نگاهم را بخوان، شاید بفهمی چه بر من میگذرد.
415
چه روزهای کثیفی!
خورشید هر روز در چرک و خون طلوع میکند و در لجن مرداب غروب میکند. صبحها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم.
روزم در دلمشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد.
-شاهرخ مسکوب
415
Repost from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین بیام تو چنلتون بگردم یه پست خوشگل ازتون فور کنم اینجا کلی ویو بخوره.
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست باشه.
چامههای ناگهان.
