uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

زثولیت

زثولیت

Kanalga Telegram’da o‘tish

Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
218
Obunachilar
+424 soatlar
+47 kun
+5430 kun
Postlar arxiv
کمی جسور باش بی‌غیرت، وقتی می‌گویی می‌کشمت، بکش. یا حداقل عملگرا باش!

نمی‌توانم ثابت کنم که مادرت جنده است اما می‌دانم در شناسنامه‌اش دیگر جایی برای ثبت نام شوهر نبود، از آن به بعد ناچاراً صیغهٔ این و آن می‌شد. آن هم صیغهٔ نود ساله. که هیچ کدام به نود سال نرسیدند، یکی از آن‌ها حتی به یک سال هم نرسید! راستش دربرابر یک‌سری از فحاشی‌ها فقط باید سکوت کرد و دلگیر نشد.

آنی که نفسش از جای گرم بلند می‌شود، یحتمل پشتش به چیزی گرم است. با این اوصاف کمی مضحک است اگر توعه قرمساق به من بگویی سردم.

Repost from زثولیت
قضاوتم کردند و گفتند که از سر بی‌پناهی به تو پناه آورده‌ام.‌ توهم که آن‌چنان پناهی برای من نیستی، آخر جفا از این بالاتر؟ #زث.

من از خانه خیلی دورم. در کوچه ها قدم می‌زنم و بلند بلند سکوت می‌کنم، صدای بچه ها می‌آید. من او نیستم؛ ما یکی نیستیم. تیرکمان در دست دارد، خورشید را نشانه می‌گیرد؛ تیر به بالا می‌رود؛ جای خورشید، روی صورتش فرود می‌آید. آهی از درد می‌کشد. کنار من چهارزانو می‌نشیند. به دیگر بچه ها نگاه می‌کند، آنها گنجشک را نشانه می‌گیرند. "من انتخاب نکردم بد باشم." از سرتا پایم را برانداز می‌کند. نه او نمی‌خواست من باشد. به سیگار در دستم نگاه می‌کند، موهای ژولیده‌ام را از زیر نظر می‌گذراند. فکر می‌کنم دارد می‌ترسد، سری تکان می‌دهد و سریع بلند می‌شود. مرا با دست به دوستانش نشان می‌دهد، او نمی‌خواهد من باشد. دلش زود به مادر تنگ می‌شود، به خانه برمی‌گردد. هربار اوست که پیروز می‌شود.

کلیشه.

بنده بارها گفتم، گاهی اوقات آسمان بخت ما قمر در عقرب می‌شود. وگرنه این حجم از بدبیاری ممتد نمی‌تواند طبیعی باشد.

رنج لایتناهی‌ست و رنجوری مرتبه‌بندی دارد. این جمله یک اندیشهٔ خام و فعلی‌ست و ممکن است در مراتب بعدی رنج، نقض شود. لیکن همین جمله فی‌الحال کمی قانع کننده است، درواقع می‌خواهم بگویم که شاید او گمان می‌کندداز مرتبهٔ رنج من گذر کرده و مراتب پیشین برایش لطیفه‌ شده‌اند، جز این دلیل دیگری ندارد که به رنجوری من از بابت تحمیل رنج‌های مفرط و ناروا، بخندد! درهرحال، می‌خواستم به او بگویم که تو محور جهان منی. می‌خواستم بگویم خدا خوب می‌دانست نعمت‌اش را در دامن چه کسی بیندازد. می‌خواستم بگویم همچنان از تو ممنونم، بگویم همیشه از شر همه به شما که خود هم گاهی اوقات دربرابرم شریر هستید پناه می‌آورم. اهمیتی ندارد که در طلب مصاحب با شما چه بشنوم، چرا که همان سلام اول، چاره می‌کند. من فقط میخواستم بگویم تا قبل از شما، هنگام مطرودی، هنگام دیدن این بوزینه‌ها، هنگام بالاجبار چشیدن مزهٔ فرومایگی، هنگام زیستن در نسل پنجاه و درکل در تمام هنگامه‌های زندگی‌ام، چاره‌ای جز سوختن و گریستن نداشتم. شما که آمدی، طرد که می‌شوم به یاد شما می‌افتم که همچنان هستی، خرسند می‌شوم و دیگر برایم اهمیتی ندارد، یک روز که بختم از بدی می‌نالید و از قضا در جمع بوزینه‌ها مطرود بودم مزهٔ فرومایگی آشفته‌ام کرده بود، چهرهٔ شما را دیدم، آن‌جا بود که مزهٔ دهانم شیرین شد، بختم احساس کرد سرخوش است و با خود گفتم، من بالاخره یک جا آرام گرفتم، مابقی جا ها چه اهمیتی دارد؟ فضای دور از شما، چه قبل از شما و چه بعد از شما، هیچ‌گاه مطلوب نبوده، اما در ناخوشی‌های خرد، در ذهنم کنار شما آرام می‌گیرم، منتها روزهایی به سرم می‌آید که به آخر مدارم می‌رسم، دیگر هیچ چیز روشن نیست، تنها هستم، همه با من سر ستیز دارند، هیچ‌ دوستی در این حوالی نیست، همه کار از دستم برمی‌آید، همه را مقتول می‌بینم، در آن لحظات، مرگ که مرا می‌بیند، چشمهٔ شهوت‌اش می‌جوشد و به دنبال فرصتی برای تناتنی‌ست، در آن لحظات فقط دو راه را می‌بینم، یا شما یا مرگ. دیشب بلد نبودم چگونه باید شیر گاز را باز کرد، در اتاقم جایی هم برای آویزان شدن نبود، اما شما هنوز بودی و به من گفتی که حالت خوب است. دیشب حتی برادرم جرأت نکرد مثل مابقی شب‌ها از من بخواهد تا برایش قصه بگویم. بله خدا هیچوقت همهٔ در ها را به روی آدم نمی‌بندد، من در به درم به من بگو در های خانه‌ات همیشه به روی من باز است. نه یادم هست که قبل از تو‌ چگونه بود و نه در مخیله‌ام می‌گنجد که اگر نباشی، چگونه‌ام. دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد، نه درد عصب‌هایم، نه صورت خیسم و نه حتی لب پاره‌ام. من نتیجهٔ محبت حق‌ام، ناحقی ها چه اهمیتی دارد؟ به گور پدرم و بر گور پدرش لعنت... تو همچنان هستی.

مرا زد. گفت می‌کشمت‌ و من بسیار خوشحال شدم، بالاخره قرار است بمیرم‌. چگونه می‌خواهی مرا بکشی پدرِ پدرسگم؟ زودتر به خانه برگرد.

یا شاید در همان نیمه شبی که مادرم قرص‌ها را از من گرفت و به پایم افتاد که زنده بمانم، دقیقا بعد از آن که فهمیدم قرص‌ چاره نیست، باید خود را از پشت بام پرت می‌کردم‌. بنده تعلل بی‌جا کردم، پشیمانم. البته من برای مرگ هم کمالگرا هستم، شاید هنوز همه چیز آن‌طور که باید، بد نیست.

راستش زث، آن روزی که تلخ‌وش به تو گفت اگر قدرت متقاعد کردن آن‌ها را نداری، امشب را به صبح نرسان، حقیقتاً نباید به صبح می‌رسید!

Repost from Matt.
این پیام رو فوروارد کنین، تا من به چنلتون از ۱ تا ۱۰ نمره بدم، و یک جمله با خط خودم روی کاغذ بنویسم براتون (حالا چیزای متفرقه، چیزی که نیاز دارید بشنوید، چیزی که حس کنم باید بهتون بگم.)

یعنی الان این ظاهر و باطن منه؟

Repost from مخرب
اختصاصی برای زثولیت

Repost from مخرب
-2147483648_-214259.webp2.41 KB

Repost from مخرب
درود، این پیام و فور کنید تا طبق محتوای چنلتون براتون استیکر درست کنم( فقط یه دونه).

خیلی به تازگی فهمیدم، درواقع دوستم باعث شد بفهممش... (این جمله چند خط دیگه ادامه داشت ولی داداشم گفت ول کن بفرست بره من منتظر قصه‌ام)

دوستان بنده یادم نمی‌مونه ذهنم چه کلماتی رو تراوش کرده...اگر یه مدت ازش بگذره، وقتی میخونمش انگار بار اولمه، خیلی حال میده ولی عجیبه ناموساً

مثالاً امروز ناگهان این رو دیدم و پشمام ریخت.