زثولیت
الذهاب إلى القناة على Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
218
المشتركون
+424 ساعات
+47 أيام
+5430 أيام
أرشيف المشاركات
218
نمیتوانم ثابت کنم که مادرت جنده است اما میدانم در شناسنامهاش دیگر جایی برای ثبت نام شوهر نبود، از آن به بعد ناچاراً صیغهٔ این و آن میشد. آن هم صیغهٔ نود ساله. که هیچ کدام به نود سال نرسیدند، یکی از آنها حتی به یک سال هم نرسید!
راستش دربرابر یکسری از فحاشیها فقط باید سکوت کرد و دلگیر نشد.
218
آنی که نفسش از جای گرم بلند میشود، یحتمل پشتش به چیزی گرم است. با این اوصاف کمی مضحک است اگر توعه قرمساق به من بگویی سردم.
218
Repost from Alien.🏳️🌈
من از خانه خیلی دورم. در کوچه ها قدم میزنم و بلند بلند سکوت میکنم، صدای بچه ها میآید. من او نیستم؛ ما یکی نیستیم. تیرکمان در دست دارد، خورشید را نشانه میگیرد؛ تیر به بالا میرود؛ جای خورشید، روی صورتش فرود میآید. آهی از درد میکشد. کنار من چهارزانو مینشیند. به دیگر بچه ها نگاه میکند، آنها گنجشک را نشانه میگیرند.
"من انتخاب نکردم بد باشم."
از سرتا پایم را برانداز میکند. نه او نمیخواست من باشد. به سیگار در دستم نگاه میکند، موهای ژولیدهام را از زیر نظر میگذراند. فکر میکنم دارد میترسد، سری تکان میدهد و سریع بلند میشود.
مرا با دست به دوستانش نشان میدهد، او نمیخواهد من باشد.
دلش زود به مادر تنگ میشود، به خانه برمیگردد. هربار اوست که پیروز میشود.
218
بنده بارها گفتم، گاهی اوقات آسمان بخت ما قمر در عقرب میشود. وگرنه این حجم از بدبیاری ممتد نمیتواند طبیعی باشد.
218
رنج لایتناهیست و رنجوری مرتبهبندی دارد. این جمله یک اندیشهٔ خام و فعلیست و ممکن است در مراتب بعدی رنج، نقض شود. لیکن همین جمله فیالحال کمی قانع کننده است، درواقع میخواهم بگویم که شاید او گمان میکندداز مرتبهٔ رنج من گذر کرده و مراتب پیشین برایش لطیفه شدهاند، جز این دلیل دیگری ندارد که به رنجوری من از بابت تحمیل رنجهای مفرط و ناروا، بخندد!
درهرحال، میخواستم به او بگویم که تو محور جهان منی. میخواستم بگویم خدا خوب میدانست نعمتاش را در دامن چه کسی بیندازد. میخواستم بگویم همچنان از تو ممنونم، بگویم همیشه از شر همه به شما که خود هم گاهی اوقات دربرابرم شریر هستید پناه میآورم. اهمیتی ندارد که در طلب مصاحب با شما چه بشنوم، چرا که همان سلام اول، چاره میکند. من فقط میخواستم بگویم تا قبل از شما، هنگام مطرودی، هنگام دیدن این بوزینهها، هنگام بالاجبار چشیدن مزهٔ فرومایگی، هنگام زیستن در نسل پنجاه و درکل در تمام هنگامههای زندگیام، چارهای جز سوختن و گریستن نداشتم. شما که آمدی، طرد که میشوم به یاد شما میافتم که همچنان هستی، خرسند میشوم و دیگر برایم اهمیتی ندارد، یک روز که بختم از بدی مینالید و از قضا در جمع بوزینهها مطرود بودم مزهٔ فرومایگی آشفتهام کرده بود، چهرهٔ شما را دیدم، آنجا بود که مزهٔ دهانم شیرین شد، بختم احساس کرد سرخوش است و با خود گفتم، من بالاخره یک جا آرام گرفتم، مابقی جا ها چه اهمیتی دارد؟
فضای دور از شما، چه قبل از شما و چه بعد از شما، هیچگاه مطلوب نبوده، اما در ناخوشیهای خرد، در ذهنم کنار شما آرام میگیرم، منتها روزهایی به سرم میآید که به آخر مدارم میرسم، دیگر هیچ چیز روشن نیست، تنها هستم، همه با من سر ستیز دارند، هیچ دوستی در این حوالی نیست، همه کار از دستم برمیآید، همه را مقتول میبینم، در آن لحظات، مرگ که مرا میبیند، چشمهٔ شهوتاش میجوشد و به دنبال فرصتی برای تناتنیست، در آن لحظات فقط دو راه را میبینم، یا شما یا مرگ. دیشب بلد نبودم چگونه باید شیر گاز را باز کرد، در اتاقم جایی هم برای آویزان شدن نبود، اما شما هنوز بودی و به من گفتی که حالت خوب است. دیشب حتی برادرم جرأت نکرد مثل مابقی شبها از من بخواهد تا برایش قصه بگویم. بله خدا هیچوقت همهٔ در ها را به روی آدم نمیبندد، من در به درم به من بگو در های خانهات همیشه به روی من باز است. نه یادم هست که قبل از تو چگونه بود و نه در مخیلهام میگنجد که اگر نباشی، چگونهام. دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد، نه درد عصبهایم، نه صورت خیسم و نه حتی لب پارهام.
من نتیجهٔ محبت حقام، ناحقی ها چه اهمیتی دارد؟
به گور پدرم و بر گور پدرش لعنت...
تو همچنان هستی.
218
مرا زد. گفت میکشمت و من بسیار خوشحال شدم، بالاخره قرار است بمیرم. چگونه میخواهی مرا بکشی پدرِ پدرسگم؟ زودتر به خانه برگرد.
218
یا شاید در همان نیمه شبی که مادرم قرصها را از من گرفت و به پایم افتاد که زنده بمانم، دقیقا بعد از آن که فهمیدم قرص چاره نیست، باید خود را از پشت بام پرت میکردم. بنده تعلل بیجا کردم، پشیمانم. البته من برای مرگ هم کمالگرا هستم، شاید هنوز همه چیز آنطور که باید، بد نیست.
218
راستش زث، آن روزی که تلخوش به تو گفت اگر قدرت متقاعد کردن آنها را نداری، امشب را به صبح نرسان، حقیقتاً نباید به صبح میرسید!
218
خیلی به تازگی فهمیدم، درواقع دوستم باعث شد بفهممش...
(این جمله چند خط دیگه ادامه داشت ولی داداشم گفت ول کن بفرست بره من منتظر قصهام)
218
دوستان بنده یادم نمیمونه ذهنم چه کلماتی رو تراوش کرده...اگر یه مدت ازش بگذره، وقتی میخونمش انگار بار اولمه، خیلی حال میده ولی عجیبه ناموساً
