🎻 𝐋𝐮𝐜𝐢𝐟𝐞𝐫
Kanalga Telegram’da o‘tish
𝘐'𝘮 𝘯𝘰𝘵 𝘪𝘯𝘴𝘦𝘯𝘴𝘪𝘵𝘪𝘷𝘦, 𝘐 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘶𝘴𝘦 𝘮𝘺 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘭𝘦𝘴𝘴.... •°𝙏𝙖𝙡𝙠 𝙩𝙤 𝙢𝙚° ⋆ 𝜗ৎ⭒ ֢ @Hooniia_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
461
Obunachilar
-224 soatlar
+77 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
463
Repost from 𝗕𝗲𝗹𝗶𝗻𝗮𝘆. ( مـاهِ پشــتِ ابر رفــته )
“ تنم همانجا، بر آغوشِ شاخهها ماند؛ جامهای دریده که دیگر صاحبش به آن بازنمیگردد.. „
463
Repost from Always✞⁷🖤
+4
"بچه ها خسته نباشید جلسه بعد تکالیفتونو میبینم،پس حتما انجام بدین" دانش آموزان با گفتن خسته نباشید کم کم از کلاس خارج شدند. نیکی آبنبات چوبیشو باز کرد و پوستش رو داخل سطل زباله انداخت. بعد به سمت میزش رفت تا وسایلاشو جمع کنه،با دیدن تنها پسر داخل کلاس به جز خودش،آبنبات چوبی دیگه ای از کیفش در اورد و به سمت پسر رفت. یونجون که سرش رو پایین انداخته بود با حس کردن شخصی که به او نزدیک میشد،اهمیتی بهش نداد. "هی پسر،بیا این آبنبات برای تو" یونجون با دیدن آبنبات چوبی مورد علاقش سعی کرد ذوقش رو مخفی کنه و با لبخندی به پسر نگاه کرد. "ممنونم" نیکی لبخندی ارومی زد ولی چرا قلبش انقدر تند میزد؟چرا یه حسی عجیبی داشت؟ یه حسی که سال ها ازش دور بود و قول داده بود هیچوقت سمتش برنگرده،ولی چرا دوباره اون حس ها داشت تکرار می شد؟ اگه تا یه دقیقه دیگه اونجا بود قطعا قلبش از سینش بیرون میزد،پس بدون گفتن حرفی کیفشو برداشت و با سرعت از کلاس خارج شد. یونجون با ندیدن پسر،لبخندش روی صورتش ماسید. "دیدی؟چوی یونجون هیشکی دوستت نداره،چقدر احمق بودی که فکر میکردی پسر جذاب مدرسه عاشقت میشه" پوزخندی زد،کیفشو برداشت و از کلاس خارج شد.ᴊᴜɴᴋɪᜊ
463
Repost from ALL LIPS GO BLUE.rest❗️
℘ ᪵His favourite barber . pt.5
"با اینکه لبهاش برای حرف زدن تکون نمیخوردن، صداشون رو میشنیدم، خیلی واضح. حتی مثل این میموند که لبهای منم باهام قهر کردن.. چون بهم نمیگفتن لبهاش چی میگن.. حتی راهنمایی هم نکردن! شاید هم من اونقدر محوش شده بودم که نشنیدم، میترسم اگه ازشون بپرسم"summary? click on clock "⏱" #His_favourite_barber
