«پیچک🌀»
Kanalga Telegram’da o‘tish
درود ! به شهر پیچان خوش آمدید🎉 من منشا هستم موسس این خانه پیچ در پیچ.... صندوقچه پیچک:https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 اگر حرفی به منشا داشتید:https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f صندوقچه چالش ها:https://t.me/hlsgzlzotstwtozhfjlgupoy
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
636
Obunachilar
+124 soatlar
-57 kun
+2930 kun
Postlar arxiv
636
Repost from بیمارستان دکی تیرد
+1
افتخار اینو داشتم که در ماگمای سلطانم شرکت کنم😔🥹
و خانم قو قربانی من شد
636
Repost from N/a
pale man
pan's labyrinth
*ترومای بچگیم از اون موقع Ommatophobia گرفتم(ترس از چشم ها) 😂😭
#art
636
Repost from N/a
دوشنبه... امروز... دوشنبه است.
بله مادر.. مادر یادت را در خاطر دارم.. همیشهی همیشه.. بله.. من همیشه به یادت هستم. طعمِ گوشتِ درون بشقابِ شام را به یاد دارم. حالم را بهم میزد.. به گونهای که یادش نیز حالم را بهم میزند... طعم خونی و ماندهای که داشت.. همچنان روی زبان حک شده مادر.. از یاد نمیرود که نمیرود. آن دوشنبهها را به یاد دارم...
آن لحظهای که با دستان نحیف و لاغرت... سفت قاشق نقرهای را میچسبیدی.. گریه هایم را نادیده میگرفتی و گوشت را داخل دهانم با هزار جور دردسر میچپاندی.. آن صدای مضحک.. که همیشه به من گوشزد میکرد پسری در سن و سال کودکی باید گوشت بخورد... تا که قد بکشد.. مادر به یاد دارم.. زمان هایی که مرا مجبور به خوردن استفراغِ شامِ روز دوشنبه میکردی...
مادر!!!!!! من... گوشت دوست ندارم.....
مادر لطفا... التماست میکنم مادر نه.....
وایستا.. آه به یاد نداشتم که دیگر نیستی مادر!
مادر به یاد نداشتم گوشتِ تنِ تو را پایین آن خیابانِ تاریک خاک کردهام.
اما مادر، امروز دوشنبه است و مادرِ من، نیست!
مادر میدانی... گوشتِ شامِ روز دوشنبه هیچ خوشمزه نبود بلکه انزجار من را نیز برمیانگیخت.. مثل همیشه از گوشت متنفر بودم و هستم مادر.. اما گوشتِ تنِ تورا چنان با ولع و خونِ اضافی نوشِ جان کردم که بعد آن بیشتر از قبل از گوشت متنفرم... اما من تورا همیشه با خود داشتم... همیشه سایهات را با خود هر زمان و هرجا، حمل میکردم. باید به عنوان مجازات گوشتِ مادر عزیزم را شامِ شب آن دوشنبه میکردم. آن دوشنبه گذشت و امروز، دوشنبهای جدید است.
و مادر میدانی چه شد؟... تنم، صورتم، دست و پاهایم.... گوشت اضافه درآوردهاند.
مادر تمامش کن! من گوشتِ اضافهی خود را نمیپزم. معلومه که نه... مادر نه... نه نه نه.. میروم و به پزشک مراجعه میکنم. بله این یک مریضیست و حتما قابل درمان است..
مادر چیزی به یادم آمد...
دیشب، بله درسته مادر دیشب...
یکدفعه... نه مادر گفتم که یکدفعه!
خودم را چنگ زدم.. مادر لطفا. تو مردهای. دیگر وقتی که مردی نباید مرا دعوا کنی مادر... خب تو که میدانی.. از گوشت بدم میآید و دیشب چنان از گوشتِ تنِ خود منزجر شدم که میخواستم آن را بکنم و یا با تمام وجود آن استفراغ کنم...
لابد گوشت اضافهی رو تنم به خاطر این است........ مادر گفتم نه! نه!
نه.......! من گوشت اضافهی منزجر کنندهی تنم نمیخورم.
مادر التماست میکنم.. مرا مجبور نکن به سمت چاقو بروم...... مادر من گوشت دوست ندارم.
مادر اشک هایم را سرازیر نکن... کندن گوشتِ اضافه نیز درد دارد... حال چه فرقی به حالِ من میکند که اضافی باشد یا نه..... مادر میترسم.. نه.. نه.. نمیخواهم آن را بکنم و کبابش کنم.
مادر! نه!!!!!!!!!!!!!!!
قطره قطره، خون روی زمین میچکد.
گوشت از استخوان با صدایی سوز آور کنده میشود. دردش تحملی ندارد.
خون میچکد و میچکد...
و از درد، تن بی گوشت روی زمین میافتد. دهان، با انزجاری قدیمی گوشتِ خونی را میجود.
اشک از دیده روان میشود...
مادر، مزهاش مانند گوشتِ توست.
<<گوشت>>
مطلق.
636
Repost from N/a
یه سری از روزا هیچی منطقی به نظر نمیاد، حتی تلاشها و دست و پا زدنات هم مسخره به چشم میان، خودت هم شروع میکنی به تخریب خودت.. یه نفس عمیق بکش، این فقط یه روز بده نه یه زندگی بد! برو بیرون، ابرا رو ببین چه دلبری میکنن؟ طنازی خورشید از لابهلای ابرها رو چی، دیدیش؟ افتادن برگهای رنگی از روی شاخهها رو میبینی؟ شاید پریهای درخت دارن قایم باشک بازی میکنن! عطر چای، امروز به عطر چای توجه کردی؟ مثل یه آغوش گرمه.. هنوز خیلی چیزا برای لذت بردن هست؛ زندگی کلی سورپرایز های باورنکردنی برات داره که حتی نمیتونی تصورشون کنی! زمین خوردی؟ عیبی نداره، بلند شو، لباساتو تکون بده، یه چندتا تجربه افتاده روی زمین، اونا رو برشون دار، و بعد سرتو بالا بگیر و آمادهی ماجراجویی جدیدت شو! زندگی انقدر بزرگ و بینهایته که با این یکی دو تا شکست کوچولوی ما تحت تأثیر قرار نمیگیره! پاشو، پاشو تا قبل از اینکه خورشید غروب کنه! برو یکم قدم بزن، به عضلاتت یکم حرکت بده.. اصلاً یه آهنگ خوب بذار و یکم برقص! شونههاتو از این گرفتگی دربیار.. حتی نمیتونی تصور کنی که اون بیرون، چقدر اتفاق شگفتانگیز منتظرته.. نترس، بوم تو هنوز کلی جا برای رنگهای زیبا داره⭐
