سَـطـرِخامـوش
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
995
Obunachilar
-424 soatlar
-227 kun
-17330 kun
Postlar arxiv
زندگی در جایی که یک مشت نادان دور و برت باشند، سخت است؛ اما زندگی در جایی که قدرت دست همان نادانها باشد، وحشتناک است.
- آلبر کامو
من را
با قهوه و قلمم
تنها بگذارید
بگذارید
سکوت بنویسد
و دودِ تلخ قهوه
تنهاییام را به یادم بیاورد
هیچکس
حق ندارد
بین من و کاغذ
پای بگذارد
فقط
قلم
و قهوه
و این دلِ خسته
کافیاند
برای ماندن…
خودم را گم کردهام
در جنگلی بیانتها
که راهها
به بنبستِ سکوت میرسند
و صداها
پیش از من
میمیرند
نه نوری
نه نشانی
نه بازگشتی
ای آسمان، ای زمین، ای درختان
کمک
من خودم را گم کردهام.
شب پرستاره میچرخد
اما نه برای من
ستارهها میسوزند
بیآنکه نوری به این دل برسد
آسمان فریاد میزند
با آبیِ دیوانه و پیچخورده
و من
در گوشهی بوم
تماشاگرِ فروپاشیِ آرامِ خودم
ماه میدرخشد
مثل وعدهای که هرگز نرسید
درختان سیاه
دست به دعا برداشتهاند
برای خدایی که پاسخ نمیدهد
ونگوگ
این شب را نقاشی نکرد
زخمهایش را پخش کرد
روی آسمانی
که حتی ستارههایش
از تنهایی خبر دارند
شب روی شونههام آوار شد
ستارهها استعفا دادن
ماه، وصیتش رو نوشت
و چراغِ رویا رو خوابوندن
ساعت، پشتِ شیشه پوسید
فردا توی تقویم گم شد
هر آرزو، قبلِ تولد
با دستِ تردید خفه شد
من موندم و شهری بیپنجره
با کوچههایی رو به هیچ
حتی دعا هم راهو بلد نیست
وقتی خدا ساکت میایستد
