زادهِ خیال…
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
278
Obunachilar
-624 soatlar
+137 kun
+3030 kun
Postlar arxiv
277
Repost from N/a
گیسوانم را جز نوازیدن به هِمّتِ دستانِ تو،
بهرِ چه برافشانم؟!
#یاس_یوسفی
277
آیا ما به دنیا آمدهایم که در مسیر افقی دنیا ( به نام زندگی ) بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت، هستی را به لجن بکشیم؟
و در یک خط افقی از گاهواره تا گور حرکت کنیم؟
277
Repost from N/a
اگر میدانستیم که چه سیستم پیچیده و شگرفی در وجود ما نهاده شده، هرگز خود را بیهوده نمیانگاشتیم و پیوسته به انسان بودن خود افتخار میکردیم و شادمان بودیم!
277
و آخرش...
زندگی همان جایی تمام میشود که گنج، جنگ میشود
داد، بیداد میشود
و درد... از هر طرف که بخوانی باز هم درد است.
#شاهدخت_دورگه
277
شاید همین است درس زندگی
گاهی همهچیز درست به نظر میرسد اما فقط جای یک نفر خالی است
و همان یک نفر، تمام معنیِ دنیا را با خود برده است.
#شاهدخت_دورگه
277
و عجیب اینجاست که...
بعضی آدمها را هرطور بخوانی آخرش همان دلتنگی را معنی میدهند.
#شاهدخت_دورگه
277
Repost from انـــســانـــمـــ آرّزّوّســتـــ✨🪽
صبحها، وقتی از خواب برمیخیزم، اولین کاری که بعد از شستن دست و صورتم انجام میدهم، به قول مادرم، «رسیدگی به خودم» است. کمی کرم ضدآفتاب، رژ لبی که بیشتر وقتها رنگی جسور و زنده دارد، چند قطره عطر، و آرایشی ساده؛ نه برای پنهان کردن خودم، بلکه برای آنکه نسخهی شادتر و سرحالترِ خودم را در آینه ببینم.
نه برای اینکه کسی مرا زیباتر ببیند؛ برای اینکه خودم، هر صبح، با مهربانی به خودم سلام کنم.
راستش را بخواهی، گاهی همین چند دقیقه، کوچکترین و زیباترین شکلِ مقاومت است؛ انگار آرام در گوش زندگی زمزمه میکنم: «میدانم همیشه با من مهربان نبودهای، اما اجازه نمیدهم تلخیهایت، لطافت روحم را از من بگیرند.»
اگر قرار باشد سهمی از دنیا برایمان درد باشد، دلم میخواهد آن را با وقار، با عطر، با رنگ و با لبخند زندگی کنم؛ شاید نتوانیم سرنوشت را تغییر دهیم، اما همیشه میتوانیم شیوهی زیستنمان را انتخاب کنیم.
#هدیه_بیات
277
Repost from منِ علیِ بخشی
آدمیزاد، موجودِ عجیبیست…
گاهی دلش میخواهد در سکوتِ مطلق زیست کند؛ حتی اگر فقط چند دقیقه باشد. آنقدر در سکوت فرو برود که انگار جهان، نفس کشیدن را از یاد برده است. اما درست پس از آن، ساعتها دلش میخواهد خودش را بر دوشِ خودش بیندازد و تا شلوغترین، پرهیاهوترین و پرصداترین نقطهی شهر ببرد؛ جایی که دیگر حتی صدای دلش را هم نشنود؛ همان صدایی که هر روز و هر شب، بیوقفه از قفسهی سینه برمیخیزد، از کنار ترقوه عبور میکند، شاهرگِ گردن را پشت سر میگذارد و زیر گوش، آرام و بیامان، وزوز میکند.
آدمیزاد همینگونه است؛ گاهی همهچیز را میخواهد و گاهی هیچچیز را… نه اشتیاقی دارد، نه میلی، نه حتی دلیلی برای خواستن.
آدمها دلشان میخواهد با تو حرف بزنند. برایشان مهم نیست چگونه؛ فقط میخواهند بگویند… بگویند… و باز هم بگویند.
حتی شده در چند خط پیام، دلشان میخواهد با تو معاشرت کنند؛ آشنا شوند، از گذشتهشان برایت بگویند، از خاطرههایی که هنوز در ذهنشان است. خیلیهایشان هم دوست دارند از آینده بگویند؛ از رؤیاهایشان، از نقشههایشان، از فردایی که هنوز نیامده اما هزار بار در ذهنشان زندگی کردهاند. میخواهند بیشتر تو را بشناسند و بیشتر شناخته شوند.
و خب… این خواستهی بزرگی نیست؛ اصلاً عجیب هم نیست…
اما همین آدمها، دلشان میخواهد بهترین فروشندهی شرکت هم باشند؛ بهترین ورزشکارِ باشگاه، بهترین کارمندِ اداره، بهترین دانشجوی دانشکده و حتی بهترین فرزندِ خانواده.
میخواهند لابهلای همان پیامهایی که همان لحظه برای تو مینویسند، رکورد فروشِ امسالِ شرکت را هم جابهجا کنند؛ میان شلوغیِ باشگاه، جفتِ دمبلِ پنج کیلویی را پیدا کنند؛ یا بین مریض استاد را قانع کنند که فقط از چهل صفحهی اول جزوه ها امتحان بگیرد.
نمیدانم…
شاید عرفِ دنیا همین است…
شاید من اشتباه میکنم…
شاید اشتباه میکنم که روی زمان، عمر و انتظارِ کسی قمار نمیکنم.
شاید اشتباه میکنم که وقتی سلامی را عیلک میگویم که حداقل یک ساعت زمان داشته باشم ، فقط برای اینکه اگر طرفِ مقابل سفرهی دلش را باز کرد، حرمتِ سفره را نگه دارم
با چشمهایم، گوشِ شنوا باشم…
اگر توانستم، مرهمی بر دردش شوم…
اگر نتوانستم، دستکم شنوندهای باشم که واقعاً حضور دارد.
فقط باشم…
فقط بمانم…
و فقط احترام بگذارم.
آدمیزاد، خلاصه، موجودِ عجیبیست…
چیزاهایی را میخواهد ولی حتی نمیخواهد بداند که چرا اینها را میخواهد.
امااااان از آدمیزاد.
هفتم مرداد چهارصدوپنج
علیبخشی
277
Repost from N/a
سخت دلتنگی را
در آغوش فشردم؛
خاموشانه فراموش کرد
و بهخواب رفتم...
جاوید محمدی 🖤❤️🔥
277
Repost from ققنوس | فائزه هاشمی
همیشه از زندگی تلخ به رمانهای عاشقانه و شیرین پناه بردهام؛ دیگر کافیست...
من زندگی را شیرین میخواهم!
#فائزه_هاشمی
277
می خندید و هی بغض بالا میآورد، غم نبض میزد در جایی میان سمت چپ سینهاش
باز میخندید و سرش از هجوم وحشیانه افکار گیج میرفت.
