زادهِ خیال…
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
261
Obunachilar
-224 soatlar
+17 kun
+930 kun
Postlar arxiv
259
واژه ای ندارم که تمام مهربانیات را توصیف کند پس تنها میگم....
روزت خجسته باد ای عشق من!💜
259
Repost from دُخت شب...✨
قلم گرفتم که گره از کار خویش بگشایم چشم گشودم، دیدم بر کاغذ فقط یک جمله نوشتهام
دعای مادر......
روزت هر روز گرامی باد ای نعمتی بهشت من....✨🍂
#محال_بهار🍂
259
Repost from { Roman } • { رمان }
رمان جدید زیبا و واقعی (🇦🇫)
کانال رمان با افتخار تقدیم میکند برای شما عزیزان!
📚 نام: « #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم »
✍️ نویسنده: « #آواز_نی »
🗂 ترتیب کننده: #سوره_محمدی
📖 تعداد صفحات: 398
📍 کانال: رمان
@Roman_of_10
259
تبریک میگم بانو!
امیدوارم پایان ای رمان آغاز راههای زیباتر و موفقیتهای بزرگتر برایت باشه به وجودت پشتکارت و قلمت افتخار میکنیم زیرا بسیاری رؤیای نوشتن دارند اما تنها عدهای آن را تا انتها زندگی میکنند.
پایان رمانت مبارک؛و به امید روزی که نامت بر دل هزاران خواننده بنشیند بانو ارمغان عزیز!
259
خیلیها از آیندهی نامعلوم هراس دارند از فردایی که هنوز نیامده و سرنوشتی که در پردهای از ابهام پنهان مانده است
اما من.....
بیش از آینده از گذشته میترسم.
از این میترسم که روزی خاطراتی را که با تمام وجود دوستشان دارم را از یاد ببرم خاطراتی که تکههایی از هویت من استند هراس دارم چهرهی انسانهای خوبی که از زندگیام گذشتهاند آرامآرام در غبار فراموشی محو شود گویی هرگز نبودهاند
اما ترس من تنها از فراموش کردن نیست از به یاد آوردن خاطراتی است که هرچه زمان میگذرد کهنه نمیشوند و همچنان در گوشهای از جان آدمی نفس میکشند از زخمهایی که به جای التیام یافتن با هر مرور دوباره عمیقتر میشوند گاهی با خود میاندیشم اگر این خاطرات تلخ هر روز اندکی بیشتر مرا ویران کنند چه؟ اگر هیچگاه از یاد نروند چه؟ اگر تا پایان عمر بیصدا در راهروهای ذهنم قدم بزنند و هر از گاهی درِ اتاقی از اندوه را بگشایند چه؟
شاید بزرگترین تراژدیِ انسان نه از ندانستنِ آینده بلکه ناتوانی در رها شدن از گذشته باشد ما موجوداتی هستیم که میان دو نیستی زندگی میکنیم آیندهای که هنوز وجود ندارد و گذشتهای که دیگر وجود ندارد اما عجیب آنکه بیشترین قدرت را همان چیزی دارد که دیگر نیست.
شاید عجیب باشد اما من از آینده نمیترسم آینده هنوز نیامده است من از گذشته میترسم از چیزی که رفته اما هنوز دست از سر من بر نمی دارد و هنوز قدرت دارد مرا بسازد یا نابود کند.
#اسراکریمی
259
تو را یاد کردم زمانی که.....
نیزه ها به طرفم پرت میشدند
و شمشیر ها بدنم را خونین کردن
یک لحظه میخواستم شمشیر ها را ببوسم.
زیرا که.....
همچون لبانت براق بود.
#عنتره بن شدّاد
259
#پارت: شصت و پنج
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
همه تعجب کرده بودند حتی مدیران قدیمی هم علت جلسه را نمی دانستند.
کمکم سالن کنفرانس پر شد کارمندان در ردیفهای مختلف نشستند سُها کنار چند مدیر ارشد نشست آراد هم چند چوکی آن طرفتر حضور داشت.
چند دقیقه بعد...
صبور رادمنش وارد شد همه از جا بلند شدند مرد لبخند زد اما امروز در چهرهاش چیزی متفاوت دیده میشد چیزی شبیه پایان یک مسیر طولانی وقتی همه نشستند...
او پشت تریبون ایستاد نگاهش را روی جمعیت چرخاند چهرههایی که سالها با آنها کار کرده بود بعضی از آنها را از جوانی میشناخت بعضیها را خودش استخدام کرده بود
و حالا...
وقت خداحافظی نزدیک شده بود
ـ دوستان عزیز...
سالن در سکوت فرو رفت
ـ بیشتر از سی سال از عمرم را در این شرکت گذراندم.
صدایش آرام بود اما محکم.
ـ روزهایی بود که هیچ چیز نداشتیم جز امید
روزهایی بود که شکست خوردیم روزهایی هم بود که موفق شدیم و همه این سالها شما کنار من بودین چند نفر سرهایشان را پایین انداختند
فضای سالن کمکم احساسی شده بود
صبور رادمنش ادامه داد
ـ اما هر مسیری یک پایان دارد.
و من تصمیم گرفتهام بعد از بازنشستگی مسئولیت شرکت را به نسل بعد بسپارم
همهمه کوتاهی در سالن پیچید
همه منتظر بودند
نگاهها به سمت مدیران قدیمی رفت
بعضی تصور میکردند یکی از آنها انتخاب خواهد شد اما صبور رادمنش لبخند زد.
و گفت:
ـ از امروز...
خانم سُها رادمنش مسئولیت مدیریت اجرایی شرکت را برعهده خواهند گرفت
برای چند ثانیه...
هیچ صدایی شنیده نشد حتی سُها هم شوکه
شده بود بعد ناگهان سالن از صدای دست زدن پر شد کارمندان یکی پس از دیگری تبریک میگفتند سُها هنوز باور نمیکرد ناخواسته نگاهش به سمت آراد رفت آراد در میان جمعیت نشسته بود و آرامترین و صادقانهترین لبخند عمرش روی لبهایش دیده میشد لبخندی که فقط یک معنا داشت.
افتخار.....
بعد از پایان جلسه...
کارمندان دور سُها جمع شدند تبریکها ادامه داشت گل آوردند دست دادند حرف زدند و نزدیک یک ساعت طول کشید تا سالن خلوت شد.
وقتی همه رفتند...
سُها و پدرش تنها ماندند
ـ پدر جان...
ـ جانم دخترم
ـ چرا از قبل چیزی نگفتین؟
مرد خندید
ـ چون میخواستم امروز را به چشم خودت ببینی
ـ مسئولیت خیلی بزرگی است
ـ برای همین به تو سپردمش
ـ اگر اشتباه کنم چی؟
ـ میکنی
سُها متعجب نگاهش کرد
مرد خندید
ـ همه اشتباه میکنند
مهم این است که چیزی یاد بگیری عزیزم
چند ساعت بعد...
سُها در دفتر جدیدش نشسته بود دفتر بزرگی که تا چند ساعت قبل متعلق به پدرش بود همه چیز هنوز بوی صبور رادمنش را میداد نگاهش روی میز افتاد.
و ناگهان به یاد سینا افتاد
سینا...
کسی که همیشه در روزهای سخت کنارش بود
کسی که به او اعتماد داشت و همان لحظه تصمیم گرفت.
باید با سینا صحبت میکرد باید از او میخواست به شرکت بیاید و در مدیریت شرکت کنارش باشد.
اما خبر نداشت...
چند ساعت بعد وقتی این موضوع به گوش آراد برسد...
برای اولین بار چیزی در دل او درد خواهد گرفت دردی که نامش را نمیخواست بر زبان بیاورد اما حقیقت داشت.
چون از همین حالا تصور دیدن سُها و سینا در کنار هم...
هر روز...
هر جلسه...
هر تصمیم...
آرامش او را به هم میریخت
و خودش هم تازه داشت میفهمید محبت وقتی عمیق میشود حسادت را هم با خودش میآورد.
259
#پارت: شصت و چهار
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
فردای آن روز...
سُها همراه مادرش به بازار رفت چند وسیله لازم برای دانشگاه و شرکت خرید در راه برگشت مادرش گفت:
ـ احساس میکنم بزرگتر شدی
سُها خندید
ـ فقط چند هفته گذشته مادر
ـ نه دخترم.
گاهی آدم در چند هفته بیشتر از چند سال تغییر میکند.
سُها به حرف مادرش فکر کرد شاید حق با او بود چون خودش هم احساس میکرد دیگر همان سُهای چند ماه قبل نیست.
چیزی در درونش تغییر کرده بود هرچند هنوز جرئت نداشت برایش اسمی انتخاب کند
آن شب...
قبل از خواب سُها تقویم کنار میز را نگاه کرد فقط دو روز باقی مانده بود
دو روز...
بعد دوباره شرکت، دوباره دفتر کار، دوباره پدرش، دوباره همکاران، و...
برای چند لحظه نگاهش روی همان فکر متوقف شد سریع تقویم را بست اما نتوانست جلوی لبخند خیلی کوچکی را بگیرد که روی لبش نشسته بود.
در همان ساعت
آراد هم در اتاقش نشسته بود نگاهش روی تاریخ تقویم بود فقط دو روز دیگر و برای اولین بار بعد از مدتها احساس کرد انتظار هم میتواند شیرین باشد.
.......
بالاخره آخرین روز رخصتی هم به پایان رسید
شب قبل سُها تا دیروقت بیدار مانده بود نه بخاطر درس نه بخاطر امتحانات بلکه بخاطر حسی که خودش هم درست نمیشناخت هرچه سعی میکرد خودش را قانع کند که برگشتن به شرکت فقط برگشتن به یک محیط کاری است موفق نمیشد چون ته دلش میدانست که موضوع فقط شرکت نیست موضوع دیدن آدمهایی بود که این مدت از آنها دور بوده موضوع پدرش بود موضوع مسئولیتهایی بود که دوباره روی شانههایش قرار میگرفت
و شاید
موضوع کسی بود که این چند هفته بیشتر از چیزی که باید به ذهنش آمده بود.
صبح زود...
هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که سُها از خواب بیدار شد وضو گرفت نماز خواند بعد از نماز مدتی طولانی روی سجاده نشست دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود خانه در سکوت فرو رفته بود فقط صدای آرام پرندهها از بیرون شنیده میشد سُها آرام زمزمه کرد:
ـ خدایا... کمکم کن.
بعد بلند شد وقتی دید هوا کم کم روشن شده
چادرش را مرتب کرد و به آشپزخانه رفت
مادرش هنوز بیدار نشده بود برای همین خودش چای آماده کرد وقتی بعد یک ساعت مادرش وارد آشپزخانه شد با تعجب گفت:
ـ امروز از من هم زودتر بیدار شدی؟
سُها لبخند زد
ـ خوابم نمیبرد
ـ استرس داری؟
ـ شاید کمی
مادرش نزدیک آمد
دستش را روی سر دخترش کشید
ـ همیشه روزهای جدید همین قسم است
سُها چیزی نگفت فقط سرش را روی شانه مادرش گذاشت چند لحظه کوتاه درست مثل سالهای کودکی.
کمی بعد...
پدرش هم آماده شد وقتی وارد آشپزخانه شد نگاهش روی دخترش افتاد لبخند زد
ـ خانم مدیر آماده است؟
سُها خندید
ـ پدر جان باز شروع کردین؟
ـ من که چیزی نگفتم دخترم
ـ از نگاهتان معلوم است
مرد خندید اما در دلش چیز دیگری جریان داشتامروز فقط پایان رخصتی سُها نبود
امروز یکی از مهمترین روزهای زندگی خودش هم بود روزی که سالها برایش برنامهریزی کرده بود روزی که قرار بود بخش بزرگی از مسئولیت زندگیاش را به دخترش بسپارد
و عجیب بود...
نه ترسی داشت و نه تردیدی فقط آرامش
نزدیک ساعت هشت...
موتر وارد محوطه شرکت شد همین که سُها از موتر پیاده شد حس کرد دوباره به بخشی از زندگیاش برگشته است ساختمان همان بود
حیاط همان بود کارمندان همان بودند اما خودش دیگر همان آدم چند ماه قبل نبود وقتی وارد دهلیز شد چند نفر با خوشحالی به استقبالش آمدند
ـ خوش آمدین خانم سُها
ـ خدا را شکر برگشتین
ـ دلمان برایتان تنگ شده بود
سُها با مهربانی جواب همه را داد اما در میان آن همه چهره نگاهش ناخواسته دنبال یک نفر گشت.
و وقتی پیدایش کرد...
برای لحظهای قدمهایش کند شد
آراد، چند متر دورتر ایستاده بود کت سرمهای پوشیده بود پوشهای در دست داشت و ظاهراً مشغول صحبت با یکی از کارمندان بود.
اما همان لحظه نگاهش بالا آمد و نگاهشان به هم رسید.
فقط چند ثانیه...
چند ثانیه کوتاه...
اما برای هر دویشان کافی بود آراد آرام سر تکان داد.
ـ السلام علیکم
ـ و علیکم السلام
ـ خوش آمدین
ـ تشکر
سکوت کوتاهی میانشان نشست نه آراد چیزی برای گفتن پیدا میکرد نه سُها چون هر دو بیش از حد مراقب بودند
آراد گفت:
ـ رخصتی خوبی داشتین؟
ـ الحمدلله.
ـ درسها چطور پیش رفت؟
ـ خوب بود.
ـ خوشحالم.
و باز سکوت...
سکوتی که هر دو را عجیب آشفته میکرد در نهایت یکی از کارمندان آراد را صدا زد و آن مکالمه کوتاه تمام شد.
اما وقتی آراد دور شد...
سُها متوجه شد قلبش تندتر از چند دقیقه قبل میزند.
و همین موضوع باعث شد از خودش ناراحت شود.
نزدیک ساعت ده...
پیامی به تمام بخشهای شرکت ارسال شد
تمام مدیران و مسئولان باید در سالن کنفرانس حضور پیدا میکردند.
همه تعجب کرده بودند حتی مدیران قدیمی هم علت جلسه را نمیدانستند.
259
Repost from حورآسا| در دل سماع🕊
قوی بودن نامِ مستعارِ مردهاست؛
اگر نه هیچ مردی قویتر از یک زن نیست.
#صدف_امیری
