es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
261
Suscriptores
-224 horas
+17 días
+930 días
Archivo de publicaciones
#پارت‌: شصت و پنج #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k همه تعجب کرده بودند حتی مدیران قدیمی هم علت جلسه را نمی دانستند. کم‌کم سالن کنفرانس پر شد کارمندان در ردیف‌های مختلف نشستند سُها کنار چند مدیر ارشد نشست آراد هم چند چوکی آن طرف‌تر حضور داشت. چند دقیقه بعد... صبور رادمنش وارد شد همه از جا بلند شدند مرد لبخند زد اما امروز در چهره‌اش چیزی متفاوت دیده می‌شد چیزی شبیه پایان یک مسیر طولانی وقتی همه نشستند... او پشت تریبون ایستاد نگاهش را روی جمعیت چرخاند چهره‌هایی که سال‌ها با آن‌ها کار کرده بود بعضی از آن‌ها را از جوانی می‌شناخت بعضی‌ها را خودش استخدام کرده بود و حالا... وقت خداحافظی نزدیک شده بود ـ دوستان عزیز... سالن در سکوت فرو رفت ـ بیشتر از سی سال از عمرم را در این شرکت گذراندم. صدایش آرام بود اما محکم. ـ روزهایی بود که هیچ چیز نداشتیم جز امید روزهایی بود که شکست خوردیم روزهایی هم  بود که موفق شدیم و همه این سال‌ها شما کنار من بودین چند نفر سرهایشان را پایین انداختند فضای سالن کم‌کم احساسی شده بود صبور رادمنش ادامه داد ـ اما هر مسیری یک پایان دارد. و من تصمیم گرفته‌ام بعد از بازنشستگی مسئولیت شرکت را به نسل بعد بسپارم همهمه کوتاهی در سالن پیچید همه منتظر بودند نگاه‌ها به سمت مدیران قدیمی رفت بعضی تصور می‌کردند یکی از آن‌ها انتخاب خواهد شد اما صبور رادمنش لبخند زد. و گفت: ـ از امروز... خانم سُها رادمنش مسئولیت مدیریت اجرایی شرکت را برعهده خواهند گرفت برای چند ثانیه... هیچ صدایی شنیده نشد حتی سُها هم شوکه شده بود بعد ناگهان سالن از صدای دست زدن پر شد کارمندان یکی پس از دیگری تبریک می‌گفتند سُها هنوز باور نمی‌کرد ناخواسته نگاهش به سمت آراد رفت آراد در میان جمعیت نشسته بود و آرام‌ترین و صادقانه‌ترین لبخند عمرش روی لب‌هایش دیده می‌شد لبخندی که فقط یک معنا داشت. افتخار..... بعد از پایان جلسه... کارمندان دور سُها جمع شدند تبریک‌ها ادامه داشت گل آوردند دست دادند حرف زدند و نزدیک  یک ساعت طول کشید تا سالن خلوت شد. وقتی همه رفتند... سُها و پدرش تنها ماندند ـ پدر جان... ـ جانم دخترم ـ چرا از قبل چیزی نگفتین؟ مرد خندید ـ چون می‌خواستم امروز را به چشم خودت ببینی ـ مسئولیت خیلی بزرگی است ـ برای همین به تو سپردمش ـ اگر اشتباه کنم چی؟ ـ می‌کنی سُها متعجب نگاهش کرد مرد خندید ـ همه اشتباه می‌کنند مهم این است که چیزی یاد بگیری عزیزم چند ساعت بعد... سُها در دفتر جدیدش نشسته بود دفتر بزرگی که تا چند ساعت قبل متعلق به پدرش بود همه چیز هنوز بوی صبور رادمنش را می‌داد نگاهش روی میز افتاد. و ناگهان به یاد سینا افتاد سینا... کسی که همیشه در روزهای سخت کنارش بود کسی که به او اعتماد داشت و همان لحظه تصمیم گرفت. باید با سینا صحبت می‌کرد باید از او می‌خواست به شرکت بیاید و در مدیریت شرکت کنارش باشد. اما خبر نداشت... چند ساعت بعد وقتی این موضوع به گوش آراد برسد... برای اولین بار چیزی در دل او درد خواهد گرفت دردی که نامش را نمی‌خواست بر زبان بیاورد اما حقیقت داشت. چون از همین حالا تصور دیدن سُها و سینا در کنار هم... هر روز... هر جلسه... هر تصمیم... آرامش او را به هم می‌ریخت و خودش هم تازه داشت می‌فهمید محبت وقتی عمیق می‌شود حسادت را هم با خودش می‌آورد.

#پارت‌: شصت و چهار #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k فردای آن روز... سُها همراه مادرش به بازار رفت چند وسیله لازم برای دانشگاه و شرکت خرید در راه برگشت مادرش گفت: ـ احساس می‌کنم بزرگ‌تر شدی سُها خندید ـ فقط چند هفته گذشته مادر ـ نه دخترم. گاهی آدم در چند هفته بیشتر از چند سال تغییر می‌کند. سُها به حرف مادرش فکر کرد شاید حق با او بود چون خودش هم احساس می‌کرد دیگر همان سُهای چند ماه قبل نیست. چیزی در درونش تغییر کرده بود هرچند هنوز جرئت نداشت برایش اسمی انتخاب کند آن شب... قبل از خواب سُها تقویم کنار میز را نگاه کرد فقط دو روز باقی مانده بود دو روز... بعد دوباره شرکت، دوباره دفتر کار، دوباره پدرش، دوباره همکاران، و... برای چند لحظه نگاهش روی همان فکر متوقف شد سریع تقویم را بست اما نتوانست جلوی لبخند خیلی کوچکی را بگیرد که روی لبش نشسته بود. در همان ساعت آراد هم در اتاقش نشسته بود نگاهش روی تاریخ تقویم بود فقط دو روز دیگر و برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد انتظار هم می‌تواند شیرین باشد. ....... بالاخره آخرین روز رخصتی هم به پایان رسید شب قبل سُها تا دیروقت بیدار مانده بود نه بخاطر درس نه بخاطر امتحانات بلکه بخاطر حسی که خودش هم درست نمی‌شناخت هرچه سعی می‌کرد خودش را قانع کند که برگشتن به شرکت فقط برگشتن به یک محیط کاری است موفق نمی‌شد چون ته دلش می‌دانست که موضوع فقط شرکت نیست موضوع دیدن آدم‌هایی بود که این مدت از آن‌ها دور بوده موضوع پدرش بود موضوع مسئولیت‌هایی بود که دوباره روی شانه‌هایش قرار می‌گرفت و شاید موضوع کسی بود که این چند هفته بیشتر از چیزی که باید به ذهنش آمده بود. صبح زود... هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که سُها از خواب بیدار شد وضو گرفت نماز خواند بعد از نماز مدتی طولانی روی سجاده نشست دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود خانه در سکوت فرو رفته بود فقط صدای آرام پرنده‌ها از بیرون شنیده می‌شد سُها آرام زمزمه کرد: ـ خدایا... کمکم کن. بعد بلند شد وقتی دید هوا کم کم روشن شده چادرش را مرتب کرد و به آشپزخانه رفت مادرش هنوز بیدار نشده بود برای همین خودش چای آماده کرد وقتی بعد یک ساعت مادرش وارد آشپزخانه شد با تعجب گفت: ـ امروز از من هم زودتر بیدار شدی؟ سُها لبخند زد ـ خوابم نمی‌برد ـ استرس داری؟ ـ شاید کمی مادرش نزدیک آمد دستش را روی سر دخترش کشید ـ همیشه روزهای جدید همین قسم است سُها چیزی نگفت فقط سرش را روی شانه مادرش گذاشت چند لحظه کوتاه درست مثل سال‌های کودکی. کمی بعد... پدرش هم آماده شد وقتی وارد آشپزخانه شد نگاهش روی دخترش افتاد لبخند زد ـ خانم مدیر آماده است؟ سُها خندید ـ پدر جان باز شروع کردین؟ ـ من که چیزی نگفتم دخترم ـ از نگاهتان معلوم است مرد خندید اما در دلش چیز دیگری جریان داشتامروز فقط پایان رخصتی سُها نبود امروز یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی خودش هم بود روزی که سال‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده بود روزی که قرار بود بخش بزرگی از مسئولیت زندگی‌اش را به دخترش بسپارد و عجیب بود... نه ترسی داشت و نه تردیدی فقط آرامش نزدیک ساعت هشت... موتر وارد محوطه شرکت شد همین که سُها از موتر پیاده شد حس کرد دوباره به بخشی از زندگی‌اش برگشته است ساختمان همان بود حیاط همان بود کارمندان همان بودند اما خودش دیگر همان آدم چند ماه قبل نبود وقتی وارد دهلیز شد چند نفر با خوشحالی به استقبالش آمدند ـ خوش آمدین خانم سُها ـ خدا را شکر برگشتین ـ دلمان برایتان تنگ شده بود سُها با مهربانی جواب همه را داد اما در میان آن همه چهره نگاهش ناخواسته دنبال یک نفر گشت. و وقتی پیدایش کرد... برای لحظه‌ای قدم‌هایش کند شد آراد، چند متر دورتر ایستاده بود کت سرمه‌ای پوشیده بود پوشه‌ای در دست داشت و ظاهراً مشغول صحبت با یکی از کارمندان بود. اما همان لحظه نگاهش بالا آمد و نگاهشان به هم رسید. فقط چند ثانیه... چند ثانیه کوتاه... اما برای هر دویشان کافی بود آراد آرام سر تکان داد. ـ السلام علیکم ـ و علیکم السلام ـ خوش آمدین ـ تشکر سکوت کوتاهی میانشان نشست نه آراد چیزی برای گفتن پیدا می‌کرد نه سُها چون هر دو بیش از حد مراقب بودند آراد گفت: ـ رخصتی خوبی داشتین؟ ـ الحمدلله. ـ درس‌ها چطور پیش رفت؟ ـ خوب بود. ـ خوشحالم. و باز سکوت... سکوتی که هر دو را عجیب آشفته می‌کرد در نهایت یکی از کارمندان آراد را صدا زد و آن مکالمه کوتاه تمام شد. اما وقتی آراد دور شد... سُها متوجه شد قلبش تندتر از چند دقیقه قبل می‌زند. و همین موضوع باعث شد از خودش ناراحت شود. نزدیک ساعت ده... پیامی به تمام بخش‌های شرکت ارسال شد تمام مدیران و مسئولان باید در سالن کنفرانس حضور پیدا می‌کردند. همه تعجب کرده بودند حتی مدیران قدیمی هم علت جلسه را نمی‌دانستند.

Repost from N/a
دیگه گریه جواب نیست، بیاید همه باهم از این بازی مزخرف قهقهه بزنیم.

Repost from N/a
«درنهایت، آدم‌ها گند می‌زنند به تصوراتی که ازشان ساختی.»

قوی بودن نامِ مستعارِ مرد‌ها‌ست؛ اگر نه هیچ مردی قوی‌تر از یک زن نیست. #صدف_امیری
قوی بودن نامِ مستعارِ مرد‌ها‌ست؛ اگر نه هیچ مردی قوی‌تر از یک زن نیست. #صدف_امیری

و سجده... زیباترین قرار عاشقانه‌ای‌ست که میان خاک و افلاک بسته شده است. #اسراکریمی

دا وطن د ټولو کور دی د بلوڅو، د ازبکو د پښتون او هزاره وو د ترکمنو، د تاجکو

#پارت‌: شصت و سه #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند... و رخصتی سُها آرام‌آرام به روزهای آخرش نزدیک می‌شد در تقویم اتاقش فقط چند روز دیگر باقی مانده بود. چند روز... و بعد دوباره شرکت دوباره همان راهروها... همان دفترها و همان آدم‌هایی که مدت‌ها از آن‌ها دور مانده بود. آن صبح سُها بعد از نماز کنار پنجره اتاقش نشسته بود و یادداشت‌هایش را مرور می‌کرد امتحانات سمستر آخر نزدیک‌تر می‌شدند و بیشتر وقتش را صرف درس خواندن می‌کرد مادرش وارد اتاق شد ـ هنوز هم درس می‌خوانی؟ سُها لبخند زد ـ فقط چند صفحه دیگه مانده مادرش کنار او نشست ـ از وقتی رخصتی گرفتی نصف روزت با کتاب می‌گذرد. ـ امتحاناتم مهم است مادر برم ـ می‌دانم دخترم. بعد با مهربانی به او نگاه کرد ـ اما خوشحالم این مدت بیشتر پیش ما بودی سُها لبخند آرامی زد راست می‌گفت این روزها بیشتر از چند سالِ گذشته کنار پدر و مادرش وقت گذرانده بود شب‌ها باهم چای می‌نوشیدند گاهی خاطرات قدیمی را مرور می‌کردند و گاهی فقط کنار هم می‌نشستند بدون اینکه کسی چیزی بگوید عصر همان روز... پدرش در حویلی قدم می‌زد چند روز بیشتر تا بازنشستگی‌اش باقی نمانده بود هرچه زمان می‌گذشت بیشتر احساس می‌کرد بخشی از عمرش را پشت سر می‌گذارد سُها از داخل خانه بیرون آمد. ـ پدر جان چیزی لازم ندارین؟ پدرش لبخند زد گفت ـ نه اما میتوانی فقط کمی همراهین کنی سُها کنار او شروع به قدم زدن کرد چند دقیقه در سکوت گذشت. بعد پدرش آرام گفت: ـ رخصتی‌ات هم رو به پایان است ـ بله. ـ زود گذشت. ـ خیلی زود. پدرش سری تکان داد. ـ بعضی روزهای زندگی همین طور هستند وقتی در آن‌ها هستی طولانی به نظر می‌رسند اما وقتی تمام می‌شوند می‌فهمی چقدر کوتاه بودند. سُها چیزی نگفت نگاهش روی گل‌های باغچه افتاد پدرش ادامه داد: ـ برای برگشتن به شرکت آماده‌ای؟ سُها مکث کرد ـ فکر می‌کنم آماده استم اما شاید یک کم برم خسته کننده باشد بعد از این مدت طولانی صبور رادمنش متوجه آن مکث کوتاه شد اما چیزی نگفت فقط لبخند زد در همان روز... شرکت مثل همیشه شلوغ بود آراد در دفترش نشسته بود و گزارش‌ها را بررسی می‌کرد اما نگاهش روی ورق ها ثابت نمی‌ماند روی میز تقویمی قرار داشت چند روز دیگر... فقط چند روز بی‌اختیار به یاد حرف صبور رادمنش افتاد. «صبر کن...» و او صبر کرده بود تمام این هفته‌ها را بدون یک تماس بدون یک پیام بدون هیچ بهانه‌ای همان‌طور که قول داده بود. اما حالا که پایان رخصتی سُها نزدیک می‌شد... احساس عجیبی داشت انگار هم خوشحال بود و هم نگران خوشحال از اینکه دوباره او را خواهد دید و نگران از اینکه شاید دیدنش همه چیز را سخت‌تر کند. ....... مهتاب در اتاقش نشسته بود چند روزی بود که متوجه تغییرات آراد شده بود نه از روی حرف‌ها... از روی سکوت‌هایش از روی نگاه‌هایی که گاهی دوردست را جستجو می‌کردند و این موضوع آرام‌آرام دلش را می‌فشرد مادرش سمیرا خانم وارد اتاق شد. کنار دخترش نشست. ـ باز هم فکری شدی؟ مهتاب لبخند تلخی زد ـ نه مادر. سمیرا دستش را روی شانه دخترش گذاشت ـ بعضی چیزها را نمی‌شود به زور به دست آورد دخترم، عزیز دلم مهتاب نگاهش را پایین انداخت جوابی نداشت چون خودش هم کم‌کم حقیقت را می‌فهمید ......... دو روز بعد... سُها کتابچه برنامه‌ریزی‌اش را بست آخرین روزهای رخصتی رسیده بود کتاب‌هایش تقریباً جمع شده بودند یادداشت‌هایش مرتب شده بودند و کم‌کم باید برای برگشتن به شرکت آماده می‌شد. اما نمی‌دانست چرا هرچه به آن روز نزدیک‌تر می‌شد ضربان قلبش کمی نامنظم‌تر می‌شد و در همان زمان... چند کیلومتر آن طرف‌تر... آراد برای چندمین بار تاریخ روی تقویم را نگاه کرد و برای اولین بار بعد از هفته‌ها... لبخند بسیار کمرنگی روی لب‌هایش نشست چون فقط چند روز دیگر باقی مانده بود تا دوباره سُها را ببیند

#پارت‌: شصت و دو #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k بعد بی‌اختیار به یاد آراد افتاد به آن روز... به آن گفت‌وگو... و به جمله‌ای که هنوز در ذهنش مانده بود: «به همین خاطر دوستش دارم.» صبور رادمنش نگاهش را از دخترش گرفت و گیلاس چایش را برداشت. نمی‌دانست آینده چه چیزی در آستین دارد... اما احساس می‌کرد روزهای مهمی در راه است روزهایی که شاید سرنوشت چند نفر را برای همیشه تغییر دهد. چند روز دیگر هم گذشت... رخصتی سُها ادامه داشت و خانهٔ شان دوباره رنگ و بوی روزهای قدیم را گرفته بود امروز صبح سُها تصمیم گرفت زودتر از همه بیدار شود بعد از نماز برای پدر و مادرش چای آماده می‌کرد و سپس مشغول درس خواندن شد مادرش چند بار گفته بود: ـ دخترم کمی هم استراحت کن اما سُها فقط لبخند می‌زد. ـ وقت کم است مادر باید درس بخوانم. چون قرار بود دوماه بعد امتحانات سمستر آخر شان باشه. مادرش با محبت نگاهش می‌کرد و میگفت انشاالله تو میتوانی. آن روز نزدیک عصر... صبور رادمنش در حویلی نشسته بود و مشغول مطالعهٔ چند سند قدیمی شرکت بود سُها از داخل خانه بیرون آمد کتابی در دست داشت پدرش گفت: ـ بیا دخترم چند دقیقه اینجا بنشین سُها کنار او نشست صبور رادمنش چند لحظه سکوت کرد بعد گفت: ـ می‌دانی هرچه به بازنشستگی نزدیک‌تر می‌شوم بیشتر می‌فهمم عمر چقدر زود می‌گذرد. سُها آرام گفت: ـ شما هنوز هم پرانرژی هستین پدر مرد خندید. ـ این را به موهای سفیدم بگو. سُها هم لبخند زد بعد دوباره سکوت میانشان نشست صبور رادمنش گیلاس چایش را روی میز گذاشت. ـ سُها جان... ـ بله پدر؟ ـ هیچ وقت از آینده ترسیده‌ای؟ سُها کمی فکر کرد ـ بعضی وقت‌ها. ـ از چی بیشتر؟ ـ از اینکه نکند راه اشتباه را انتخاب کنم. پدرش سر تکان داد ـ ترس بدی نیست. ـ چرا؟ ـ چون آدم را محتاط نگه می‌دارد. بعد مکثی کرد ـ اما اگر زیاد شود آدم را متوقف می‌کند سُها آرام به حرف‌هایش گوش می‌داد صبور رادمنش ادامه داد: ـ بعضی وقت‌ها ما آنقدر منتظر اطمینان کامل می‌مانیم که فرصت‌ها از کنارمان عبور می‌کنند سُها چیزی نگفت فقط نگاهش را به باغچه دوخت. در همان زمان... در خانهٔ آراد... مدینه برای دیدن خواهرش آمده بود مادر آراد در آشپزخانه بود و عمه سمیرا هم مهمانشان شده بود تازه گی ها سمیرا خانم بیشتر میامد به خانه شان و هدف‌اش هم این بود تا آراد را راضی کند تا با دخترش مهتاب ازدواج کند نمی خواست مشکلی در میان این دو فامیل بوجود بیاید او هم آراد را دوست داشت هم دخترش را نمیدانست باید چیکار کند از یک طرف آراد راضی به این ازدواج نبود و اگر اجبار میشد این کار زندگی آراد خراب میشد و او راضی به این کار نبود. از طرف دیگر دخترش داشت ویران میشد او عاشق شده بود و عشق هم آدم را ویران میکند در کنار هم نشسته بودند و صحبت از هر موضوعی می‌شد تا اینکه ناگهان عمه سمیرا گفت: ـ آراد امروز هم دیر می‌آید؟ مادرش جواب داد: ـ مثل همیشه مدینه لبخند زد ـ شرکت بدون او نمی‌چرخد انگار سمیرا گفت: ـ یا شاید خودش نمی‌خواهد بدون شرکت بچرخد هر سه خندیدند. اما مهتاب که کنار پنجره نشسته بود ساکت ماند مدینه متوجه شد. ـ مهتاب جان تو چرا ساکتی؟ مهتاب لبخند ساختگی زد ـ چیزی نیست. اما دلش آرام نبود مدت‌ها بود احساس می‌کرد هرچه بیشتر به آراد نزدیک می‌شود آراد از او دورتر می‌شود و این حقیقت برایش تلخ بود نزدیک غروب... آراد به خانه رسید خسته‌تر از همیشه اما همین که وارد شد و مهمان‌ها را دید لبخند زد سلام کرد و کنار پدرش نشست پدرش با دقت نگاهش کرد. ـ امروز خیلی کار داشتی؟ ـ کمی زیاد بود. ـ باز هم تا دیر وقت در شرکت ماندی؟ ـ بله. پدرش سری تکان داد ـ مواظب خودت باش پسرم. ـ چشم. مرد چند لحظه سکوت کرد بعد آرام گفت: ـ آدم فقط برای کار کردن زندگی نمی‌کند آراد نگاهش را بلند کرد. پدرش ادامه داد: ـ بعضی چیزها از موفقیت مهم‌تر است. آراد لبخند محوی زد. ـ می‌دانم. اما خودش خوب می‌دانست منظور پدرش چیست. آن شب... بعد از رفتن مهمان‌ها آراد به پشت‌بام رفت هوا خنک بود ستاره‌ها کم‌کم در آسمان پیدا می‌شدند دست‌هایش را در جیب پتلون سیاه‌اش فرو برد و به دوردست نگاه کرد چند هفته گذشته بود اما عجیب بود نه تنها احساسش کمتر نشده بود بلکه هر روز واضح‌تر می‌شد برای اولین بار دیگر با خودش نمی‌جنگید دیگر نمی‌خواست انکار کند فقط صبر می‌کرد همان چیزی که به صبور رادمنش قول داده بود صبر... اما گاهی صبر کردن از هر کاری سخت‌تر بود آراد آهسته نفس عمیقی کشید بعد زیر لب گفت: ـ خدایا... اگر خیر است راهش را هموار کن و اگر نیست... جمله را نیمه‌کاره رها کرد چون هنوز نتوانسته بود از ته دل بگوید که این احساس را از او بگیر و همین بیشتر از هر چیز دیگری حقیقت دلش را نشان می‌داد. روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند... و رخصتی سُها آرام‌آرام به روزهای آخرش نزدیک می‌شد در تقویم اتاقش فقط چند روز دیگر باقی مانده بود.

در کشور من ارزش انسان به نقاب هست… باید اغواگر خوبی باشی؛ تا پرستش شوی.

این وعده‌ی باشد دسته‌جمعی، آن روز با این سرود غوغا کنیم!

Repost from سپیدار
آرزوی عجیبی ندارم، فقط میخواهم در سرزمین خودم زندگی کنم نه فقط دوام بیاورم.

به امید آن روز….! پس زندگی‌ کنیم…!

البته که می‌رسد می‌رسد بلند‌تر از قبل رساتر شاید جمع مان حتی بسی بیشتر از قبل باشد می‌رسد میدانم آنروز این را دانستم که دخترک مهاجر در دیارم برایم گفت (طالبا که رفت پس میریم وطن ما) امید و امید در چشمانش میدرخشید🌱

حتی امید او روز از دست دادیم!

آنقدر نا امید استم که حتی نمی‌دانم خواهد رسید یا خیر

و روزی می‌رسد دوباره همه یک صدا از هر ملیت دسته‌جمعی بخوانیم؟ می‌رسد؟

با شنیدن‌اش اشک در چشمانم جمع شد🥺😢