زادهِ خیال…
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
283
Obunachilar
-624 soatlar
+137 kun
+3030 kun
Postlar arxiv
281
Repost from بادبادکِ آبے
خیلی زمان میگذرد
تا آدم بتواند یک خاطرهای کوچک
را از ذهن خود حذف کند.
خیل زمان میگذرد
تا زندگی بتواند دوباره به حالت
طبیعی خود برگردد.
خیلی زمان میگذرد
تا همه چیز خوب شود و
دیگر هیچ چیزی آزارمان ندهد.
همه چیز میگذرد ولی آدم پیر میشود،
خاطرهها کمرنگ میشود،
جریان زندگی سست میشود،
رنگها تیره و تار به چشم میرسد،
و دیگر همه چیز تمام میشود.
#شهناز_بخشی
281
یکی از خطاهای جالبی که در کتاب هنر شفاف اندیشیدن با آن روبهرو میشویم، «خطای بدنِ شناگر» است.
داستان از این قرار است که ما وقتی شناگرهای حرفهای را میبینیم، با آن شانههای پهن، کمرهای باریک و بدنهای تراشیده، خیلی راحت به این نتیجه میرسیم که: «شنا کردن آدم را اینطوری میکند!»
پس اگر من هم از فردا بروم شنا، چند ماه دیگر احتمالاً از آن بدنهایی خواهم داشت که لباس به تنشان میچسبد و آدم برای دیدنشان مجبور میشود یکبار دیگر برگردد و نگاه کند!
اما یک نکتهی کوچک را فراموش کردهایم: شاید شناگرها بهخاطر شنا کردن این بدن را ندارند؛ شاید آدمهایی که از ابتدا استعداد و ساختار بدنی مناسب شنا داشتهاند، بیشتر به شناگر حرفهایشدن رسیدهاند.
یعنی ما نتیجه را میبینیم و مسیر رسیدن به آن را بهاشتباه علت تصور میکنیم.
این خطا فقط دربارهی بدن نیست، دربارهی زندگی است.
ما برای خودمان یکسری «اگر» ساختهایم.
اگر پولم به این اندازه برسد، خیالم راحت میشود.
اگر خانهی خودم را داشته باشم، آرام میشوم.
اگر فلان کار را پیدا کنم، دیگر دغدغهای ندارم.
اگر به فلان وزن برسم، بالاخره از بدنم راضی میشوم.
اگر مهاجرت کنم، زندگی شروع میشود.
اگر با او ازدواج کنم، دیگر همهچیز سر جای خودش میافتد.
اگر فلان سفر را بروم، حالم خوب میشود.
و ما زندگی را معطلِ آن «اگر» میکنیم.
با خودمان میگوییم:
«فقط برسم به آنجا؛ بعدش دیگر همهچیز گل و گلزار است.»
اما میرسیم.
و درست همانجایی که فکر میکردیم قرار است موسیقی متن زندگی شروع شود، میبینیم از زیر پلو، مُلی برآمده!
چون ما عاشقِ «تصویر مقصد» بودیم، نه لزوماً خودِ مقصد.
و این قسمت ماجرا جالبتر میشود:
گاهی مشکل این نیست که به ایدهآل خود نرسیدهایم؛ مشکل این است که رسیدهایم و هنوز ذهنمان اجازه نمیدهد لذتش را ببریم.
در اوج دوست داشتن، یکدفعه ذهنمان میآید وسط:
نکند این علاقه از یک خلأ آمده باشد؟
نکند زیادی دوستش دارم؟
نکند وابسته شوم؟
نکند آدم بهتری هم وجود داشته باشد؟
نکند انتخاب اشتباهی کرده باشم؟
نکند اگر کمی بیشتر بگردم، بهترش را پیدا کنم؟
نکند این رابطه ایدهآل نباشد؟
غذا میخوریم و به غذای میز بغلی نگاه میکنیم.
لباسی میخریم و چند دقیقه بعد مدل دیگری را میبینیم.
خانه داریم و خانهی دیگری را تصور میکنیم.
سفر رفتهایم و عکسهای سفر دیگران را میبینیم.
با آدمی هستیم که دوستش داریم و ذهنمان مشغول ساختن نسخهی فرضیِ «آدم بهتر» است.
فکر میکنیم همیشه یک زندگیِ دیگر، یک آدمِ دیگر، یک خانهی دیگر، یک بدنِ دیگر، یک شهرِ دیگر و یک «نسخهی بهتر» چند قدم آنطرفتر ایستاده است.
این همان جایی است که باید حواسمان باشد: هر چیزی که کامل به نظر میرسد، لزوماً کامل نیست؛
و هر چیزی که کامل نیست، لزوماً انتخاب اشتباهی نیست.
زندگی قرار نیست روزی به نقطهای برسد که دیگر هیچ چیزی اذیتت نکند، هیچ کمبودی نداشته باشی و هیچ «کاش»ی در ذهنت پیدا نشود.
#دیبا
281
Repost from حُبّ𖹭
📍فـور کنـید فولدر بـزنم بزارم«+50» جـذب بگیـرید.
+ اینجا جوینباشید،حمایتیلینکبدین چکمیشه..
281
Repost from 💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
در دادگاهِ واژه ها٫شعر تنها متهمی است
که همیشه ب جرمِ فاش کردنِ اسرار دل٫
محکوم ب حبس ابد در سینه میشود
خودپرست..
اشعار این بانو را بیشتر می پسندم..همراه شوم..
https://t.me/Khood_parast
281
و چون همیشه لبخند بر لب داشت، هیچکس باور نمیکرد که در دلش چه دردی نهفته است.
#پᭂـشـــــتون
281
Repost from بابـــونہ | مــروه نسیمــے
جاهای که گریهام سر میگیرد؛
حرف نه،
دل کم میآورم…
#مروه_نسیمے
281
مرد از همسرش پرسید وقتی به خانه برگشتم،چه چیزی برایت بیاورم ؟ همسرشگفت: تنها دو چشم صالح که غیر از من به زنِ دیگری نظر نکرده باشند.
281
مرد از همسرش پرسید وقتی به خانه
برگشتم،چه چیزی برایت بیاورم ؟
همسرشگفت: تنها دو چشم صالح که غیر
از من به زنِ دیگری نظر نکرده باشند.
281
هنوز هم هر تصمیم مهمِ زندگیام را اول در دلم با تو درمیان میگذارم بعد یادم میآید سالهاست هیچ جوابی از تو نمیرسد.
#شاهدخت_دورگه
281
اگر تنهایی صدا داشت حتماً شبیه سکوتِ بعد از رفتنِ تو بود... همان سکوتی که هزار حرف را در گلوی آدم دفن میکند.
#شاهدخت_دورگه
281
دوست داشتنِ تو شبیه نگاه کردن به آسمان بود هرچه بیشتر مینگریستم بیشتر میفهمیدم که هرگز به تو نخواهم رسید.
#شاهدخت_دورگه
