fa
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

رفتن به کانال در Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
283
مشترکین
-624 ساعت
+137 روز
+3030 روز
آرشیو پست ها
بدترین قسمت زندگی آنجاست که از غصه‌ی زیاد نفس ات بند می‌آید… #ساره_آلاز
بدترین قسمت زندگی آنجاست که از غصه‌ی زیاد نفس ات بند می‌آید… #ساره_آلاز

خیلی زمان می‌گذرد تا آدم بتواند یک خاطره‌ای کوچک را از ذهن خود حذف کند. خیل زمان می‌گذرد تا زندگی بتواند دوباره به حالت طبیعی‌ خود برگردد. خیلی زمان می‌گذرد تا همه چیز خوب شود و دیگر هیچ چیزی آزارمان ندهد. همه چیز می‌گذرد‌ ولی آدم پیر می‌شود، خاطره‌ها کمرنگ می‌شود، جریان زندگی سست می‌شود، رنگ‌ها تیره و تار به چشم می‌رسد، و دیگر همه چیز تمام می‌شود.
#شهناز_بخشی

Repost from N/a
فور بزن، من ترا به یک شهر باستانی تشبیه میکنم...
بدون محدودیت

Repost from Lido | پوز

Repost from سپیدار
«‏شاید هم خاک، ‏از اینکه عزیزانمان را ‏با خود یکی کرده، ‏این‌ چنین بوی خوبی می‌دهد؛» ‏ ‏‌

یکی از خطاهای جالبی که در کتاب هنر شفاف اندیشیدن با آن روبه‌رو می‌شویم، «خطای بدنِ شناگر» است. داستان از این قرار است که ما وقتی شناگرهای حرفه‌ای را می‌بینیم، با آن شانه‌های پهن، کمرهای باریک و بدن‌های تراشیده، خیلی راحت به این نتیجه می‌رسیم که: «شنا کردن آدم را این‌طوری می‌کند!» پس اگر من هم از فردا بروم شنا، چند ماه دیگر احتمالاً از آن بدن‌هایی خواهم داشت که لباس به تن‌شان می‌چسبد و آدم برای دیدن‌شان مجبور می‌شود یک‌بار دیگر برگردد و نگاه کند! اما یک نکته‌ی کوچک را فراموش کرده‌ایم: شاید شناگرها به‌خاطر شنا کردن این بدن را ندارند؛ شاید آدم‌هایی که از ابتدا استعداد و ساختار بدنی مناسب شنا داشته‌اند، بیشتر به شناگر حرفه‌ای‌شدن رسیده‌اند. یعنی ما نتیجه را می‌بینیم و مسیر رسیدن به آن را به‌اشتباه علت تصور می‌کنیم. این خطا فقط درباره‌ی بدن نیست، درباره‌ی زندگی است. ما برای خودمان یک‌سری «اگر» ساخته‌ایم. اگر پولم به این اندازه برسد، خیالم راحت می‌شود. اگر خانه‌ی خودم را داشته باشم، آرام می‌شوم. اگر فلان کار را پیدا کنم، دیگر دغدغه‌ای ندارم. اگر به فلان وزن برسم، بالاخره از بدنم راضی می‌شوم. اگر مهاجرت کنم، زندگی شروع می‌شود. اگر با او ازدواج کنم، دیگر همه‌چیز سر جای خودش می‌افتد. اگر فلان سفر را بروم، حالم خوب می‌شود. و ما زندگی را معطلِ آن «اگر» می‌کنیم. با خودمان می‌گوییم: «فقط برسم به آن‌جا؛ بعدش دیگر همه‌چیز گل و گل‌زار است.» اما می‌رسیم. و درست همان‌جایی که فکر می‌کردیم قرار است موسیقی متن زندگی شروع شود، می‌بینیم از زیر پلو، مُلی برآمده! چون ما عاشقِ «تصویر مقصد» بودیم، نه لزوماً خودِ مقصد. و این قسمت ماجرا جالب‌تر می‌شود: گاهی مشکل این نیست که به ایده‌آل خود نرسیده‌ایم؛ مشکل این است که رسیده‌ایم و هنوز ذهن‌مان اجازه نمی‌دهد لذتش را ببریم. در اوج دوست داشتن، یک‌دفعه ذهن‌مان می‌آید وسط: نکند این علاقه از یک خلأ آمده باشد؟ نکند زیادی دوستش دارم؟ نکند وابسته شوم؟ نکند آدم بهتری هم وجود داشته باشد؟ نکند انتخاب اشتباهی کرده باشم؟ نکند اگر کمی بیشتر بگردم، بهترش را پیدا کنم؟ نکند این رابطه ایده‌آل نباشد؟ غذا می‌خوریم و به غذای میز بغلی نگاه می‌کنیم. لباسی می‌خریم و چند دقیقه بعد مدل دیگری را می‌بینیم. خانه داریم و خانه‌ی دیگری را تصور می‌کنیم. سفر رفته‌ایم و عکس‌های سفر دیگران را می‌بینیم. با آدمی هستیم که دوستش داریم و ذهن‌مان مشغول ساختن نسخه‌ی فرضیِ «آدم بهتر» است. فکر می‌کنیم همیشه یک زندگیِ دیگر، یک آدمِ دیگر، یک خانه‌ی دیگر، یک بدنِ دیگر، یک شهرِ دیگر و یک «نسخه‌ی بهتر» چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده است. این همان جایی است که باید حواس‌مان باشد: هر چیزی که کامل به نظر می‌رسد، لزوماً کامل نیست؛ و هر چیزی که کامل نیست، لزوماً انتخاب اشتباهی نیست. زندگی قرار نیست روزی به نقطه‌ای برسد که دیگر هیچ چیزی اذیتت نکند، هیچ کمبودی نداشته باشی و هیچ «کاش»ی در ذهنت پیدا نشود. #دیبا

Repost from حُبّ𖹭
📍فـور‌ کنـید فولدر بـزنم بزارم«+50» جـذب بگیـرید.
+ اینجا جوین‌باشید،حمایتی‌‌لینک‌بدین چک‌میشه..

با وجود همه‌ی زشتی‌‌ها، هنوز به زیبایی زندگی اعتقاد دارم. #مدینه_خدری

در دادگاهِ واژه ها٫شعر تنها متهمی است که همیشه ب جرمِ فاش کردنِ اسرار دل٫ محکوم ب حبس ابد در سینه میشود خود‌پرست.. اشعار این بانو را بیشتر می پسندم..همراه شوم.. https://t.me/Khood_parast

و چون همیشه لبخند بر لب داشت، هیچ‌کس باور نمی‌کرد که در دلش چه دردی نهفته است. #پᭂـشـــــتون

جاهای که گریه‌ام سر می‌گیرد؛ حرف نه، دل کم می‌آورم… #مروه_نسیمے

مرد از همسرش‌ پرسید وقتی‌ به‌ خانه برگشتم،چه‌ چیزی‌ برایت‌ بیاورم ؟ همسرش‌گفت: تنها دو چشم‌ صالح‌ که‌ غیر از من‌ به‌ زنِ‌ دیگری‌ نظر نکرده‌ باشند.

مرد از همسرش‌ پرسید وقتی‌ به‌ خانه برگشتم،چه‌ چیزی‌ برایت‌ بیاورم ؟ همسرش‌گفت: تنها دو چشم‌ صالح‌ که‌ غیر از من‌ به‌ زنِ‌ دیگری‌ نظر نکرده‌ باشند.

هنوز هم هر تصمیم مهمِ زندگی‌ام را اول در دلم با تو درمیان می‌گذارم بعد یادم می‌آید سال‌هاست هیچ جوابی از تو نمی‌رسد. #شاهدخت_دورگه

اگر تنهایی صدا داشت حتماً شبیه سکوتِ بعد از رفتنِ تو بود... همان سکوتی که هزار حرف را در گلوی آدم دفن می‌کند. #شاهدخت_دورگه

تو زیباترین رؤیایی بودی که بیدار شدن از آن تمامِ زندگی‌ام را تغییر داد. #شاهدخت_دورگه

دوست داشتنِ تو شبیه نگاه کردن به آسمان بود هرچه بیشتر می‌نگریستم بیشتر می‌فهمیدم که هرگز به تو نخواهم رسید. #شاهدخت_دورگه

💜

شما مهربانید بانو خوشحالم از حضورتان.....🫠🍂

💜