زادهِ خیال…
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
263
Obunachilar
-1024 soatlar
+47 kun
+1830 kun
Postlar arxiv
263
جنگیست تمام نشدنی
بین(من غمگین)و(منی که تلاش میکند که غمگین نباشد....)
و بدنی که عاجز از پنهان کردن آسیب است!
263
Repost from N/a
برایش گفتم: نمی گویم موسیقی نمی شنونم ها این از غفلت قلبم است گاهی میشنوم اما تو این آهنگ را پخش نکن هرکه کاپی کند گناهش جاریه به گردن توست
ّبرایم گفت: بخاطر محرم میگویی گناه دارد؟
گفتم: موسیقی در هرحالت به ضرر ماست و در هر حالت حرام است شنیدنش
گفت: میفهمی موسیقی شنیدن گناه ندارد من فلسفه اش را برایت می فرستم بخوان بین
حس کردم ما چقدر ذلیل شدیم این امت جقدر در عقاید پوچ غرق شده فهمیدم ذهنش را شسشتو دادن او یکی از کسانی است که عقایدش خراب شده نسبت به اسلام
گفتم: باشد تو بفرست آن فلسفه را ولی یک چیز
من از فلسفه که موسیقی گناه ندارد ووو هرچه توجیه است که این عقاید پوچان کرده آگاه هستم
و این که اگر تو واقعا به این پیامبر و حدیث اش ایمان داری پس پشت این توجیه های پوج مباش فقط قبول کن موسیقی حرام است در حدیث معتبری هم ذکر شده
263
Repost from N/a
عادی:
او گریه کرد.
نویسنده:
اشکهایش همچون مرواریدهای غلتان از چشمانش سرازیر میشدند.
شاعر :
از جامِ شرابِ نگاهش
اشک میچکید
میغلتید
بر گونه
و جهان
مست میشد
#فاطمه_سما
263
زادروزتان خجسته و مبارک بانوی عزیز
آرزو دارم ای فصل جدید زندگی تان سرشار از اتفاقهای نیک آرامش موفقیت و لطف بیپایان خداوند باشد سالروز میلادتان مبارک و ایام عمرتان پربرکت🤍
263
زادروزتان خجسته و مبارک بانوی عزیز
آرزو دارم ای فصل جدید زندگی تان سرشار از اتفاقهای نیک آرامش موفقیت و لطف بیپایان خداوند باشد سالروز میلادتان مبارک و ایام عمرتان پربرکت🤍
263
قشنگیِ حرفها از دلِ مهربان خودت میآید بانو اگر واژهها رنگ نیلوفر گرفتند از الهامی بود که خودت برم دادی تا اینگونه بنویسم
آغوشی از احترام و آرزوهای خوب برای خودت هم خواهانم همیشه بدرخشی و قلمت جاودانه بنویسد🤍
263
Repost from ...سودایِ اقلیمِ نیلوفر 🪷
آنقدر قشنگ و نیلوفرین است که من لال شدم🪷💗
یک بغل محبت از دور و ممنون مهر🪷💗
263
تولدتان مبارک بانو!
آرزو میکنم زندگیتان همچون گل نیلوفری که اینهمه دوستش دارین همیشه در میان موجهای سختی نیز زیبا استوار و شکوفا بماند هر طلوع الهامی تازه برای نوشتن تان باشه و هر غروب آرامشی برای قلب مهربانت
باشد که تمام آرزوهایت رنگ حقیقت بگیرد قلمت هرگز از نوشتن نایستد و نامت همیشه در کنار زیباترین داستانها بدرخشه
زادروزت هزاران بار مبارک بانوی نیلوفرها.🌸💜
263
پارت: #هفتادوهفت
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #A_K
......
صبح روز بعد...
شرکت مثل همیشه پر رفتوآمد بود سُها وارد دفترش شد هنوز کیفش را روی میز نگذاشته بود که تلفنش زنگ خورد یکی از استادان دانشگاه بود.
ـ السلام علیکم استاد
ـ وعلیکم السلام دخترم فقط خواستم یادآوری کنم که تا دو هفته دیگر باید بخش اول مونوگرافت را تحویل بدهی
ـ انشاءالله آماده میشود
ـ روی کارت حساب کردهام
ـ تشکر استاد.
تماس که تمام شد سُها نفس عمیقی کشید
کارهای شرکت...
مونوگراف...
و ذهنی که این روزها دیگر مثل گذشته آرام نبود در همان لحظه در زده شد
ـ بفرمایین.
آراد وارد شد
در دستش چند پوشه بود
ـ چند سند برای امضای شما است باید اول مطالعه شان کنین
ـ بفرمایین
آراد سند ها را روی میز گذاشت سُها مشغول خواندن سند ها شد چند دقیقه سکوت میانشان حاکم بود.
بعد آراد آرام گفت:
ـ استادها زیاد سخت میگیرن؟
سُها سرش را بلند کرد.
ـ شنیدین؟
ـ ناخواسته شنیدم وقتی میخواستم داخل اتاق تان بیایم شنیدم دارین صحبت میکنین
ـ خیر مشکلی نیست، بله... مخصوصاً برای مونوگراف خیلی سخت میگیرن.
ـ اما مطمئنم موفق میشین
سُها لبخند کمرنگی زد چند ثانیه فقط نگاهش کرد این دومین بار بود که آراد بدون اغراق به او ایمانش را نشان میداد.
نه با تعریفهای بزرگ بلکه با چند جمله ساده
آرام گفت:
ـ تشکر
آراد فقط سر تکان داد
ـ وظیفه بود
سُها بیاختیار گفت:
ـ نه، این وظیفه نبود.
آراد برای لحظهای مکث کرد نگاهشان دوباره در هم گره خورد هیچکدام چیزی نگفتند
اما هر دو احساس کردند سکوت میانشان از خیلی از حرفها صادقانهتر است در همان لحظه صدای در بلند شد
ـ اجازه هست؟
سینا وارد شد
ـ سلام
سُها سریع نگاهش را از آراد گرفت
ـ سلام سینا بیا داخل
آراد هم آرام گفت
ـ سلام.
سینا با همان صمیمیت همیشگی جواب داد
ـ سلام انجینر صاحب
اما مثل همیشه جواب آراد کوتاه و رسمی بود
ـ خوش آمدین.
چند دقیقه بعد آراد از اتاق بیرون رفت سینا با تعجب به در بسته نگاه کرد و آهسته گفت:
ـ نمیدانم چرا احساس میکنم هر بار مرا میبیند بیشتر از قبل رسمی میشود
سُها برای لحظهای سکوت کرد
بعد آرام گفت:
ـ شاید اخلاقش همین باشد
اما خودش...
دیگر مطمئن نبود.
آن روز...
سُها تا نزدیک عصر مشغول امضای اسناد و رسیدگی به کارهای شرکت بود هر چند دقیقه یک بار نگاهش بیاختیار به ساعت میافتاد خودش هم دلیلش را نمیدانست
در همان زمان...
آراد در بخش فنی سرگرم بررسی نقشهها بود که یکی از کارمندان وارد شد.
ـ انجینر صاحب خانم سُها خواستن این گزارش امروز حتماً آماده شود.
ـ بسیار خوب کوششام را میکنم
پوشه را گرفت و بدون معطلی مشغول کار شد
.....
نزدیک غروب...
آراد با تمام تلاشش توانسته بود که گزارش را تمام کند و خودش شخصاً گزارش را به دفتر سُها آورد
در زد
ـ بفرمایین
داخل شد و گفت
ـ گزارش آماده شد
سُها پوشه را گرفت و با حیرت گفت:
ـ به این زودی؟
ـ گفتن که شما خواستین امروز آماده شوه من هم تلاشم را کردم که خلاص اش کنم.
سُها چند صفحه را نگاه کرد مثل همیشه هیچ ایرادی نداشت لبخند کمرنگی زد
ـ فکر کنم اگر یک روز شما نباشین بخش فنی شرکت از حرکت بیاُفته
آراد هم لبخند زد
ـ امیدوارم هیچ وقت مجبور نشین امتحانش کنین
هر دو آرام خندیدند
اما درست همان لحظه تلفن سُها زنگ خورد
ـ ببخشین...
تماس را جواب داد
ـ بله استاد... بله... متوجه شدم
چند لحظه بعد تماس تمام شد
آراد پرسید:
ـ مشکلی پیش آمده؟
سُها آهی کشید
ـ استاد گفت اگر بخش اول مونوگراف تا آخر هفته آماده نشود اجازه دفاع را نمیدن
ـ یعنی فقط چند روز وقت دارین؟
ـ بله
ـ پس این چند روز بیشتر از خودتان کار نکشین
سُها با تعجب نگاهش کرد
ـ چرا؟
ـ چون آدم وقتی بیش از حد خسته باشد بیشتر ذهنش درگیر میشه و باعث میشه اشتباه کند
چند ثانیه سکوت شد.
بعد سُها آرام گفت:
ـ جالب است...
ـ چی؟
ـ همیشه وقتی با شما درباره کار صحبت میکنم آخرش احساس میکنم همه چیز قابل حل است برم
آراد لحظهای مات نگاهش کرد حتی خود سُها هم از بیان احساسش تعجب کرده بود نمی دانست که چرا و چی باعث شده که در مقابل آراد خودش باشد بدون کدام دغدعهای دیگر.
آراد خیلی آرام گفت:
ـ شاید چون خودتان قوی هستین
ـ نه، شاید چون بعضی آدمها ناخواسته به دیگران آرامش میدن
برای اولین بار...
آراد هیچ جوابی پیدا نکرد فقط نگاهش برای چند لحظه روی چشمان سُها ماند سُها هم این بار نگاهش را زود پایین نینداخت انگار هر دو فراموش کرده بودند که چند ثانیه است فقط به هم نگاه میکنند.
تق...
صدای در باعث شد هر دو به خودشان بیایند یکی از کارمندان وارد شد
ـ معذرت میخواهم جلسه تا ده دقیقه دیگر شروع میشود.
سُها سریع گفت:
ـ بسیار خوب میآیم
کارمند بیرون رفت آراد هم پوشه خالی را برداشت
ـ دیگر مزاحم نمیشوم
ـ تشکر... برای گزارش
ـ خواهش میکنم
وقتی آراد از اتاق بیرون رفت...
سُها هنوز به در بسته نگاه میکرد
263
Repost from N/a
این پست را فوروارد کن چنلت؛ از روی وایبی که از تو میگیرم، میگویم اگر روح تو یک مکان بود، کجا بود. ✨
263
ما آنچه از صبر یاد گرفتیم پوچی بود،
و دانستیم هر آنچه که در بارهی حاصل صبر گفتند کذب بیش نبود…
