uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Kanalga Telegram’da o‘tish

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
257
Obunachilar
-124 soatlar
-207 kun
+930 kun
Postlar arxiv
ای خاکِ تیره! دلبرِ ما را عزیز دار؛ این نورِ چشمِ ماست که در بر گرفته‌ای… ❤️‍🩹...

Repost from N/a
نیاز به یک هشداردهندهٔ درونی دارم که هر وقت زیاد درگیر دنیا شدم بهم این آیه عظیم رو یادآوری کنه که: {أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ} آیا به جای آخرت به زندگی دنیا راضی شده‌اید و دل خوش کرده‌اید؟

هر وقت حالم بد باشه میرم آسمان و ماه را میبینم و سکوت میکنم انگار آسمان و ماه با همان سکوتم تمام ناگفته هایم را میخوانند

کافیست مادر بگوید که مهمان میایه قبل از آمدن مهمان میرم در اتاق و بعد از اینکه رفتن پس بیرون میشوم😅

اما زیبا بود، زیبا… موهایی داشت ژولیده به رنگ تاریکیِ شب و چشمانی… چشمانی به رنگ قهوه شبیه به تنه‌ی درختانِ باران‌خورده چشمانی که آدم را مبتلا می‌کرد، درست مثل قهوه… ✍🏻 #half_breed_Princess

دل را سرِ شوقی اگر بود تمام شد!

ای ماهِ عزیز امشب اجازه نمی دهد بخوابم خیلی زیباست دلم هم نمیخواید تنهایش بگذارم مستقیم تابیده به بستر خوابم و من هم تصمیم گر
ای ماهِ عزیز امشب اجازه نمی دهد بخوابم خیلی زیباست دلم هم نمیخواید تنهایش بگذارم مستقیم تابیده به بستر خوابم و من هم تصمیم گرفتم سفره دلم را برایش باز کنم و از ناگفته هایم برایش بگویم خود ماه خیلی مقبول است عکس اش واضح نیامد

سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه‌هایت را نمی‌فهمند اما عزیزان تو هستند.
گابریل گارسیا مارکز

photo content

من اگر بحث میکنم با تو ؛ خوشحال بمان که اگر سکوت برگزینم سکوتم پایان توست ....!🍂

آیین راستی، که از این خاک رسته است ما کج خرامیدیم و رهِ راستان نماند

من کی ام؟ من که موسیقی شاد گوش میدهم نوشته های پر حزن مینویسم کتاب های بلند فلسفی میخوانم به طبابت میپردازم از انسان ها بیزارم عاشق نشده ام اجتماع گریز هستم همچنان خوش زبان هستم کینه دوز نیستم در عین حال بخشش را نمیشناسم نفرت بزرگ به مرد ها (البته بدون پدر و برادرانم) دارم هی خدا تکلیف ما را روشن کن…👸

نزدیک نشوید…

photo content

یادت باشد` خداوند محکم تر از تمام ترس ها کنار تو ایستاده...🍃

لحظه‌ای میرسد كه آدم از همه چيز دست میكِشد چون عاقلانه‌ترين كار، همين است !

Repost from N/a
لعنت بر درد بی درمانِ که هیچگاه گریبانم را رها نمی‌کند.

در دل جنگلی که همیشه بوی برگ‌های خیس و نور کم‌رنگ خورشید را در خود نگه می‌داشت موجودی زندگی می‌کرد که همه از او می‌ترسیدند. شاخ‌های پیچ‌خورده‌اش مثل شاخه‌های خشکیده‌ی زمستان به آسمان می‌رفتند و چهره‌اش تاریک‌تر از سایه‌های غروب بود. هیچ‌کس نمی‌دانست نامش چیست چون هیچ‌کس جرأت نکرده بود از او بپرسد. اما یک روز دختربچه‌ای با موهای روشن و چشمانی پر از کنجکاوی راهش را گم کرد و به همان جنگل رسید. او از تاریکی نترسید. از صدای خش‌خش برگ‌ها هم نه. حتی وقتی سایه‌ی بزرگ موجود را دید که آرام از میان درختان بیرون آمد، فقط مکث کرد… و بعد لبخند زد. موجود خم شد آن‌قدر آرام که انگار می‌ترسید زمین را بشکند. شاخه‌ای باریک را جلو آورد انگار هدیه‌ای باشد. دستش بزرگ و ترسناک بود اما شاخه در آن مثل چیزی لطیف نگه داشته شده بود. دخترک خندید و دست کوچکش را دراز کرد. انگشتانش به شاخه رسید، بعد به دست موجود. هیچ ترسی در چهره‌اش نبود فقط شگفتی. برای اولین بار موجود چیزی عجیب احساس کرد… چیزی شبیه گرما. سال‌ها بود که همه از او فرار می‌کردند. او یاد گرفته بود دور بایستد، ساکت باشد، و فقط تماشا کند. اما حالا، این کودک کوچک، بدون هیچ دلیلی، نزدیکش ایستاده بود. دخترک گفت: «تو ترسناک نیستی.» موجود چیزی نگفت. شاید نمی‌توانست. شاید هم بلد نبود. اما سرش را کمی پایین آورد، طوری که شاخ‌هایش دیگر تهدیدکننده به نظر نمی‌رسیدند. باد آرامی وزید و چند برگ سفید روی زمین افتادند. نور از میان شاخه‌ها عبور کرد و روی هر دوشان نشست یکی تاریک و دیگری روشن. از آن روز به بعد، جنگل دیگر آن‌قدرها هم ترسناک نبود. و موجودی که همه از او می‌ترسیدند… دیگر تنها نبود.

جمعه ایستگاه پاکسازی است.... غسلش بدن را، و ذکرش روح را جلا می دهد فردا در چشمه رحمتش خودمان را باز پیدا کنیم.

کز کرده در عالم خویش!