زادهِ خیال…
Відкрити в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
258
Підписники
-124 години
-237 днів
+930 днів
Архів дописів
257
Repost from در سایهٔ سکوت
ای خاکِ تیره!
دلبرِ ما را عزیز دار؛
این نورِ چشمِ ماست
که در بر گرفتهای…
❤️🩹...
257
Repost from N/a
نیاز به یک هشداردهندهٔ درونی دارم
که هر وقت زیاد درگیر دنیا شدم
بهم این آیه عظیم رو یادآوری کنه که:
{أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ}
آیا به جای آخرت به زندگی دنیا راضی شدهاید و دل خوش کردهاید؟
257
هر وقت حالم بد باشه میرم آسمان و ماه را میبینم و سکوت میکنم انگار آسمان و ماه با همان سکوتم تمام ناگفته هایم را میخوانند
257
کافیست مادر بگوید که مهمان میایه قبل از آمدن مهمان میرم در اتاق و بعد از اینکه رفتن پس بیرون میشوم😅
257
اما زیبا بود، زیبا…
موهایی داشت ژولیده به رنگ تاریکیِ شب
و چشمانی…
چشمانی به رنگ قهوه شبیه به تنهی درختانِ بارانخورده چشمانی که آدم را مبتلا میکرد، درست مثل قهوه…
✍🏻 #half_breed_Princess
257
ای ماهِ عزیز امشب اجازه نمی دهد بخوابم خیلی زیباست دلم هم نمیخواید تنهایش بگذارم مستقیم تابیده به بستر خوابم و من هم تصمیم گرفتم سفره دلم را برایش باز کنم و از ناگفته هایم برایش بگویم
خود ماه خیلی مقبول است عکس اش واضح نیامد
257
سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغههایت را نمیفهمند اما عزیزان تو هستند.
گابریل گارسیا مارکز
257
Repost from ژرف واژهها ✤
من اگر بحث میکنم با تو ؛ خوشحال بمان
که اگر سکوت برگزینم سکوتم پایان توست ....!🍂
257
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
من کی ام؟
من که موسیقی شاد گوش میدهم
نوشته های پر حزن مینویسم
کتاب های بلند فلسفی میخوانم
به طبابت میپردازم
از انسان ها بیزارم
عاشق نشده ام
اجتماع گریز هستم
همچنان خوش زبان هستم
کینه دوز نیستم
در عین حال بخشش را نمیشناسم
نفرت بزرگ به مرد ها (البته بدون پدر و برادرانم) دارم
هی خدا تکلیف ما را روشن کن…👸
257
در دل جنگلی که همیشه بوی برگهای خیس و نور کمرنگ خورشید را در خود نگه میداشت موجودی زندگی میکرد که همه از او میترسیدند. شاخهای پیچخوردهاش مثل شاخههای خشکیدهی زمستان به آسمان میرفتند و چهرهاش تاریکتر از سایههای غروب بود. هیچکس نمیدانست نامش چیست چون هیچکس جرأت نکرده بود از او بپرسد.
اما یک روز دختربچهای با موهای روشن و چشمانی پر از کنجکاوی راهش را گم کرد و به همان جنگل رسید.
او از تاریکی نترسید. از صدای خشخش برگها هم نه. حتی وقتی سایهی بزرگ موجود را دید که آرام از میان درختان بیرون آمد، فقط مکث کرد… و بعد لبخند زد.
موجود خم شد آنقدر آرام که انگار میترسید زمین را بشکند. شاخهای باریک را جلو آورد انگار هدیهای باشد. دستش بزرگ و ترسناک بود اما شاخه در آن مثل چیزی لطیف نگه داشته شده بود.
دخترک خندید و دست کوچکش را دراز کرد. انگشتانش به شاخه رسید، بعد به دست موجود. هیچ ترسی در چهرهاش نبود فقط شگفتی.
برای اولین بار موجود چیزی عجیب احساس کرد… چیزی شبیه گرما.
سالها بود که همه از او فرار میکردند. او یاد گرفته بود دور بایستد، ساکت باشد، و فقط تماشا کند. اما حالا، این کودک کوچک، بدون هیچ دلیلی، نزدیکش ایستاده بود.
دخترک گفت:
«تو ترسناک نیستی.»
موجود چیزی نگفت. شاید نمیتوانست. شاید هم بلد نبود. اما سرش را کمی پایین آورد، طوری که شاخهایش دیگر تهدیدکننده به نظر نمیرسیدند.
باد آرامی وزید و چند برگ سفید روی زمین افتادند. نور از میان شاخهها عبور کرد و روی هر دوشان نشست یکی تاریک و دیگری روشن.
از آن روز به بعد، جنگل دیگر آنقدرها هم ترسناک نبود.
و موجودی که همه از او میترسیدند… دیگر تنها نبود.
257
جمعه ایستگاه پاکسازی است....
غسلش بدن را، و ذکرش روح را جلا می دهد فردا در چشمه رحمتش خودمان را باز پیدا کنیم.
