uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

ناتموم؛

ناتموم؛

Kanalga Telegram’da o‘tish

جمع دوستانه‌س؛ به هرچیم فکر‌ کنم می‌نویسم تا ببینیم چی میشه. صندوق پستی: t.me/HidenChat_Bot?start=309536595 بی‌کلام‌های درجه یک، که هیچ‌جا همش رو باهم جایی نمیبینی: https://t.me/limoomrz

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
241
Obunachilar
-324 soatlar
-37 kun
-830 kun
Postlar arxiv
حوصله توضیح دادن خودم رو ندارم؛ گاهی فکر میکنم کاش یه دفترچه راهنمایی چیزی داشتم که آدما بدونن منطقم چه شکلیه، چیا رو بد می‌دونم، تفکرم راجع به ارتباط با آدما چیه و و و.

قهوه که میخورم، شبیه آدماییم که تریاک کشیدن.

با این گرمای وحشتناک اگر تو حمام زندگی کنم یا مثل اردک تو حوض رضایت بیشتری دارم تا این زندگی آدمی‌زادی کثافت.

من تازه میخواستم بشینم پای لپ تاپ و برق رفت. :(((((

ناراحتم، از تعارف‌های بیخودم.

اون خانومی که واسه بخش نظافت باشگاه بود و افغان بود رو یادتونه؟ همون که بابتش یاکریم شده بودم. امروز رفتم باهاش صحبت کردم و بهش گفتم اجازه دارم یه هدیه‌ای در توانم رو واستون واریز کنم. بغضی و خوشحال گفت اره دخترم، خدا بهت بده. اگر جایی احساس کردی باید با یکی مهربون‌تر باشی، دریغ نکن. آدمی به آدمی زنده‌س.

Repost from ندانستم
چیزی حس نمی‌کنم ولی یه چیزیمه. در رنجم اما چیزی‌م نیست. بهرحال امورات زندگی روزمره‌ رو پیش می‌برم اما انگار قفسه سینه ندارم. اون قسمتی که باید باهاش چیزی حس کنم انگار داخلش خالیه. همین روزا یه گلدون برمی‌دارم و می‌ذارمش توی قفسه سینه‌م و باهاش حفره رو پر می‌کنم.

درس اول شجاعت براى تو فعلا اين است: همان وقت كه مى‌ترسی كارى را بكنی، اگر حق با توست، در عين ترس آن كار را بكن.
سيمين دانشور

کاش یه نفر از سفر برگشته بود و یه چمدون این سبکی پر از سوغات از چیزای کوچیک مثل خوراکی گرفته تا چیزای بزرگ رو واسم آورده بود.
کاش یه نفر از سفر برگشته بود و یه چمدون این سبکی پر از سوغات از چیزای کوچیک مثل خوراکی گرفته تا چیزای بزرگ رو واسم آورده بود. بله من الان یه چمدون شگفت انگیز میخوام.

کتابی که دوستم واسم فرستاده سبکش اینجوریه که باید صبح زود بعد بیدار شدن خونده بشه، پس الان به نسبت شبای دیگه اشتیاق بیشتری واسه صبح بیدار شدن دارم.

آره اینستا جان، این ساجستایی که میدی رو میشناسم، دست از سرم بردار.

اندازه‌ی یک سَماوَر چایی، حرف نگفته دارم.

ترسناک‌ترین حس، واسم حس شکست نیست. حسِ دیر شدنه.

کافیه مغزم بفهمه باید صبح زود بیدار شه، مگه خوابش میبره دیگه؟ ابداً. تا نصف شب نشه مغزم خاموش نمیشه که بخوابم. مثل الان.

نمی‌دونم چقدر حرفم درسته یا غلطه ولی به‌نظرم یکی از دلایلی که جمهوری اسلامی دوام آورده، پهناور بودن ایرانه.

و رسالت بازماندگان به یاد آوردن است!

دیت مورد علاقم دیتی هست که توش فقط زیتون، بیبی کورن و خیارشور بخورم.

photo content
+1

در واقع هربار قربون گلم میرم، دارم قربون فرستنده گل میرم.