Association of stars
Kanalga Telegram’da o‘tish
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 005
Obunachilar
-324 soatlar
-637 kun
-4830 kun
Postlar arxiv
2 003
عشق و زیباییهای افراطی، مضحک، رؤیایی و ناپایدارند؛ و هر کس بدانها امید دارد، گویی امید شنیدن شعر جدیدی از سعدی، یا رونمایی از نقاشی جدید ونگوگ را در سر میپروراند.
عشق وجود دارد؛ در قصههای کهن فرانسوی و ایرانی، در داستانهای رومئو و ژولیت؛ اما آنچه آشکار است، آن است که عشق پایدار نیست و سرانجام از میان میرود. تنها هوس است که بر این دنیا حکومت میکند.
عشق، در دنیای ستمکشان، معنا ندارد؛ دنیایی که عاشقان، تا ابد، محکوم به جداییاند و آنان که جسورند، در راه دفاع از معشوق، جان خواهند باخت؛ معشوقی که به آسانی ریختن برگهای درختان پاییز، از او دل میکند و او را هدیه فراموشی خواهد کرد.
و حال، در این دنیای توخالی و سیاه، چه معنایی دارد که شبیه کودکان، به دنبال نخود سیاه برویم؟! چه معنایی دارد که در پی رنگهای جیغ بگردیم، آنگاه که هیچ رنگی، جز سیاه، برایمان باقی نگذاشتهاند؟ چرا، آنگاه که در باتلاق زندگی میکنیم، پیوسته تقلا کنیم و تظاهر کنیم که در جویبار هستیم؟!
عشق، تجربه ناگوار از دست دادن عزیزی است؛ با این حال که آن عزیز، از دنیا نرفته باشد و تنها قلب او از دنیا برود؛ و سزاوار عمری طولانی، بدون عشق، همراه با بدبینی و غم خواهد شدو آن عزیز، کسی جز خودت نیست.
2 003
باید پیش از آنکه فرتوت و از یاد رفته شوم بپذیرم که حقه ای به نام”ناپدید شدن برای زمانی نامشخص و برگشتن بعد مدتی و تظاهر به رخ ندادن هیچی” همیشه کار نخواهد کرد و روزی این کوه غرورهم باید زبانی باز کند و جاری شود . باید متوجه بشم دیو بودن و زندگی در ته غاری تاریک و لیسیدن زخم های قدیمی تا همیشه کارساز نیست .باید بزرگ شدنم را قبول کنم و متوجه باشم که دگر در کمد و زیر مبل جای نخواهم داشت و حتی حسرت دست گرفتن خودکار جای مداد را نخواهم داشت. باید پذیرفت که دگر گریه چاره ساز و عامل حرف زدن و دعوت شنونده من برای درد هایم نخواهد شد .نمیتوانم تا زمان دمیدن صور اسرافیل و رسیدن اخرالزمان منتظر باشم تا شاید بتوانم قبول کنم که در سیاهی دنیای نا کجا آبادم زخم هایم التیام نخواهند یافت و کمک از آسمان نازل نخواهد شد و حتی مشکلم بر دیگران وحی نخواهد شد باید بی پروا باشم از بدخلقی و سرزنش و منتی که بر سر من خواهند گذاشت منتی برای شنیدن حرف هایم کاری که من همیشه برای دیگران بی منت میکردم. باید درک کنم که زمانی که در باتلاق گیر افتادم با دست و پا زدن خویش فقط به پایین تر صعود خواهم کرد و نیاز به کمک یا دستی از بیرون خواهد بود. باید قبل از وداع با جهان این هارا بفهمم .اما راستش را بخواهید،حال زمانیست که باید برای مدتی ناپدید شوم.
2 003
روزی که از این فلاکت و سختی خلاص بشم قطعا وقتمو به هنر ،موسیقی، تاریخ و نظریه های علمی اختصاص خواهم داد.
2 003
و بالاخره زمان خداحافظی فرا خواهد رسید فیلمها تمام خواهند شدو سکانس پایانی ضبط خواهد شد و در پایان صداها خاموش میشوند مسیرها به دو راهی میرسند و راهها از هم جدا میشوند و ما به سرعت و زیبایی و ظرافت رقص قطرات باران تا زمین فراموش خواهیم شد و این لحظه جدایی از حقایق تلخ زندگی ماخواهد بود و فرارهای بی مقصدمان از این حقیقت و زندگی تلخ .
2 003
داستان از زمانی شروع شد که لیلی عاقل و رنج بر مجنون واجب شد . رنج اورا دوست داشتن بود، در آغوش گرفتن بود، رنج بودن در کنارش بود، رنج هرروز صبح دیدنش بود، رنج عطر اورا هرشب استشمام کردن بود، همهی بودن ها کنارش رنج بود چون لیلی هیچوقت اورا آنگونه که او لیلی را دوست داشت، دوست نداشت. به راستی که عشق میان دیوانه و عاشق است. دیوانه دل میبرد از عاقل و عاقل تنها محو تماشا میشود . اولین اشتباه مجنون قمار در زمان بد و با زمانه بد و لیلی بود انتظارش را نداشت هنگامی که برای اولین بار در آغوش کشیدش، بدون دستهایش بازگردد. اما مجنون تنها از یک چیز مطمئن بود،تنها دلگرمی او . او میدانست لیلی روزی عشق او را به یاد خواهد آورد
روزی که چشمانش خیس و زیباییاش
تنها در شعرهای مجنون باقی مانده باشد.
2 003
اشتباه نکن رویای من این شب هاست که درد دارند من فکر میکردم انسان فقط شب ها میتوانند نهایت اندوه رو تجربه کنند،زمانی که نور به حد کافی دلیل نمیشود که از پنجره اتاقت بیرون رو نگاه کنی یا صدا ها اونقدر زیاد نیستن که حواست رو پرت خودشون کنند گویا اطراف تو به گونه ای خالی میشود که صدای افکارت را به وضوح بشنوی و در تاریکی شب مجبور به قمار با اندوهت بشوی و صبح که بیدار میشوی
از شب قبل که خوابیدهای فقیرتری
گویا نه قمار کردهای،
نه شب دزد به ما زده است
نه حتی کار اقتصادی انجام دادهای
بلکه فقط خواب بودهای من فکر میکردم آدم ها فقط شب ها یاد چیزهایی که نباید میافتند و بعد برای تک تکشون تا ناله ی مرغ سحرخوان غصه میخورندمن فکر میکردم آدم ها فقط شب ها میتونن موسیقی گوش رو گوش ندهند بلکه آنها را زندگی کنند و تک تک کلماتش رو بفهمند و با خواننده هم سفر شوند. و حتی برای رهایی از این تاریکی طاقت فرسا فقط ریتمش رو دنبال نکنند .من فکر میکردم بعضی احساسات فقط شب هاست که به دنبال آدم میآیند و بله ،من اشتباه میکردم.آدم ها همیشه اندوهگین هستن.
بلکه قدرت اندوه بیشتر از عدم تاریکی و سکوته.
2 003
زین بارِ گرانِ دهر، تابم برفت؛ خندهام را روزِ موعود، در کدام منزلگاه باز خواهم یافت؟!
2 003
I don't have any amazing victories, but I can surprise you with the failures I've come out of alive.
2 003
این جهان ساخت از انسان به اجبار ققنوس ، که مجبور باشد بروید از خاکستر خود .
