uz
Feedback
Association of stars

Association of stars

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 001
Obunachilar
-324 soatlar
-687 kun
-5130 kun
Postlar arxiv
وجودم از درونم فوران می‌کند.می‌‌خوام کلماتم رو بالا بیاورم‌.سری پر از حرفای ناگفته دارم‌، اشباع شده از بغض هایی نشکسته و آغوش های سرد شده‌ام .روحم فریاد می‌کشد .می‌خواد بروداز این کالبد تهی و قفس مانندی که حتی من اختیارش را ندارم میخواهد فراتر رود و یه جای سرسبز دفن شود.می‌خواهم توی یه رود دراز بکشم،گوشهامو ببرم زیرِ آب و چشم هامو ببندم؛طوری که فقط حرف های ذهنم رو بشنوم میخواهم به خلوت خویش روم تا زمانی را برای خود باشم و به حرف هایم گوش دهم.می‌خواهم برم بایستم بالای کوه و تا زمانی که بیهوش می‌شوم نقاشی بکشم.انگار هیچ چیزی رو نمی‌بینم و در عین حال هم همه چیز رو می‌بینم.موج ها،شکستگی ها،تلاطم ها هرج و مرج ها ، هیاهو ، نقاب ها و.... می هراسم، اما نه از فریاد و جیغ و داد و بی‌داد ،نه! از نشنیدن این فریاد ها و از درون سوختن می‌ترسم.

تمام سنگ های این قبرستان به نام من است، عجیب است مگرنه؟! این دنیا، هزاران دفعه مرا کشت.

واقعا خسته‌ام ، خیلی خسته ! حرفی نداشتم برای زدن، به بیرون فرار کردم، هرجایی رفتم جز خونه ، خواستم حداقل برای چندساعت از دست افکارم فرار کنم ، فقط و فقط چند ساعت ؛ توی خیابون هایی که با رنگ سرخ کسانی که بدون یک بار دیدن آنها احساس نزدیکی ای بی پایان بهشان داشتم قدم بر میداشتم. آسیبی ندیده بودم جسمی سالم و روحی متلاشی داشتم هر قدم مانند گلوله ای بر جانم سنگین بود اینجا همان جا بود؟!جایی که آنها زجه زدن، جان فدا کردند و عزیزانشان را فراموش کردند بدون خداحافظی؟! پس من چرا ایستاده ام؟! هرطور فکر میکنم آنها بیشتر از من لیاقت زندگی داشتند لیاقت برای شجاعت بی مثالشان . باید پیشکشی به نام جاودانی میداشتند روحشان مانند دلتنگی ما جاودان میشد سوالی داشتم عمیق پس خالقمان کجاست ؟! کجاست که ببینه دلیرانش مانند برگ های پاییزی ریختند و رنگ سرخگون پرچم را معنی کردند؟! سوال دارم که چرا کسانی که هنوز لباس سفید شروع زندگی های دو نفره را نپوشیدند لباس های سفید وداع پوشیدند و مسافر شدند؟!غم دارم غمی بسیار عمیق . عمیق تر از عمق اقیانوس آرام اما برای گفتنش؟! هیچ کلمه ای ندارم جز روز و شب آرزو کردن برای کسانی که در این دنیا چیزی جز زجر هدیه به آنها نشد.

ذهنم فرسوده و غبارآلود، در میان برهوتی بی‌نام و نشان محبوس مانده بود.هر دم بیش از پیش در ژرفنای مردابی که خود ساخته بودم فرو می‌رفت. قلم را به جای حربه در دست می‌گرفتم تا شاید اندکی از بار این افکار سبک شود. و آن‌گاه که قلم نیز خسته می‌شود و توان نوشتن از کف می‌رود، به خواب پناه می‌برم.خوابی که نه آسایش دارد و نه آرامش، و ذهن همچنان در گوشه‌های دور و تاریک جهان می‌گردد و مرا می‌آزارد. اندیشه‌ها چنان در سرم می‌چرخند که دلتنگی بر جانم سایه می‌اندازد. چشم می‌گشایم و درمی‌یابم که تنها سه دقیقه از ساعت ها فرو رفتنم در این گرداب گذشته است. در زمان، همچون آب راکد در مرداب، گرفتارم.هرچه می‌کوشم، پایان راه پیداست نمی‌شود. دل را چندان ارج نمی‌نهم، اما حق می‌دهم اگر گاه در تنگنا فشرده شود و رنج‌های گذشته را به یاد آورد. و اگر روزی از این گردنه‌ی دشوار گذر کنم، می‌دانم که حتی اگر از فرشته‌ی مرگ بخشندگی روا باشد، من در سختی‌ها آموخته‌ام که باید بر خویشتن نیز ترحم آورم، چه رهایی گاه از دل خویش آغاز می‌شود.

⁰⁰🫀🤍

Hold me as if I were to die tomorrow; and hold me tomorrow as if I had returned from the dead.

photo content

“Those people who hate love were once the most in love people in the city.”