uz
Feedback
تردید|مصور رحیمی

تردید|مصور رحیمی

Kanalga Telegram’da o‘tish

در اینستاگرام: https://www.instagram.com/msawirrhimie/ واتساپ: +93781841597

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
224
Obunachilar
-224 soatlar
-37 kun
-1230 kun
Postlar arxiv
دیشب خواب دیدم در صورتم نقاب دارم. نقاب را برداشتم به صورتم در آینه نگاه کردم دیدم خودم نیستم. گویا آدمِ که هیچ شباهتی به من ندارد اندامم را گرفته. خسته و کوفته و صورت پر از چین و چروک. لاغری و دماغ کشال. ترسیدم از خواب بیدار شدم. برای آدمی که کم خواب می‌بیند، اینطور خواب‌ها بسیار ترسناک است. خسته‌ام. دیشب باران بارید. #یادداشت_روزانه

«تاریخ فلسفه به طنز» تالس روایت دقیقی وجود ندارد اما شک و گمان بر این است که تالس در سال‌های ۵۰۰ ق.م مردم شهر ملیتی یا میلِتوس را فند میزده‌ است.۱ اینطور که داستگاه‌های روغن‌کشی جماعت دستگاه‌فروش را می‌خریده و وقتی بیچاره‌ها بی‌دستگاه می‌ماندن، دستگاه‌ها را به دوبرابر قیمت می‌فروخته. پیداست در اون زمان هم آبله در جهان بسیار بوده که جوگی در نمی‌مانده؛ وگرنه آدم چرا باید همه داستگاه‌ها را بفروشه حالا آنکه می‌توانه چند دستگاه را نفروشه؟ تازه این تالس وقتی پول‌ها را به جیب میزد هم می‌گفت من دنبال پول نیستم.۲ زکی! خر گیرآوردی؟ یکی نبوده بگوید: خوب اون پول‌های اضافی دستگاه‌های روغن‌کشی را بده به نام خدایان المپ یک آبجوی بزنیم. حالا اگر از آنهایی که تاریخ فلسفه می‌نویسند بپرسید، می‌گویند این اتفاق یکبار بیشتر رخ نداده است. اما خودمانیم هیچ دلیل منطقی وجود ندارد آدم که یکبار لب به شراب زده دوباره میل لب‌شرابی نکند. البته که تالس هم از این قاعده مستنثا نبوده است. اما چون فلسفه با تالس آغاز گشته است، نمی‌خواهند از همان اول گندش در بیاید. تالس یک عادت فسق و فجور‌ دیگر هم داشت. وقتی از خرید و فروش دستگاه‌های‌ مردم فارغ می‌شد، کله خری می‌کرد و می‌گفت: جهان از چی چیزی ساخته شده است؟۳ بیا و پره کن. تصور کن از مردمی که دستگاه‌های کار آمدشان را به قیمت ارزان می‌فروختن تا سال بعد با دو برابر قیمت بخرندشان بیایی و اینطور چیز‌ها بپرسی. لابود یکجایت مشکل دارد! می‌گویند مردم وقتی این حرف‌‌ را شنیدن گفتن تالس عزیز بیا دستگاه‌های روغن‌کشی‌ما را بگیر‌ ولی اینجور‌ حرف‌ها نزن. پانویس‌ها: ۱ اگر از تاریخی فلسفه‌نویس‌ها بپرسید؛ می‌گوید برایشان فلسفه یاد می‌داد. ۲ کی قبول می‌کند دنبال پول است؟ ۳ دقت کردید؟ تالس نگفته است جهان را کی آفریده است! سر همین نکته باریک، فلسفی‌ها فرق یک دیگر را میشکنند. #یادداشت_روزانه

یک تاکتیک‌های ناشناخته‌ی داریم مثلن کاری کردیم وزن بگیریم! این دیگر چی فکر صیغه‌یی بود؟ یک ماه دهن‌مان سرویس است دوکیلو به بدن‌مان اضافه شده، آخه این درسته؟ نه، آخه این درسته؟ به اندازه هشت‌ گاو غذا خوردن، کمر معده را از هفت جا کندن، آخر دو کیلو؟ جمع کن کاس و کوزه‌هات را! از بقال سر کوچه هم خرید میکردی، دو کیلو را مفت می‌داد. #یادداشت_روزانه

میان پوکه‌ی فشنگ شاخه گلی کاشته‌ام به امید اینکه گلوله‌اش کسی را نکشته باشد. #شعر_گونه

زردعن‌بو‌کاوی واسه واکسیناسیون قلمی توی رمان‌نویسی، محکوم شدیم به زردخوانی و زردنقدی. زرد‌عن‌بوی من: «امانت عشق، فریده شجاعی.»
دوشنبه بیست آذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود . ان ساعت ریاضی داشتیم . تا یادم می آید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت آخر که می رسید کلافه می شدم . آنقدر به ساعت نگاه کردم که صدای فریبا بغل دستی ام در آمد : ((سپیده چکار میکنی؟ مرتب حواسم رو پرت میکنی)) .
قیچی کن بابا. «ما رو سننه قُعبونت بِعَم؟» قضیه را بریز روی دایره ماس‌ماسک. فریده، بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمیِ رمان، واسه ما قصه‌ی حسین‌کرد شبستری سروده. حالا توی این ساعت دقیقِ دوشنبه، بیست آذرماه و ساعت دو و پنجاه‌دقیقه، چی شده؟ چرنوبیل 2 تِرِکِسته یا فریبا کشته رفته یا فریبا سر حواس‌پرتی، خین سپیدو را ریخته یا چی؟ چی؟ آن ساعت ریاضی داشته. فهمیدید یا توضیح بیش‌تری لازمست؟ جلوجلوترش رفتم ببینم ساعت کاری کرده؟ نوچ. آب‌ازآب تکان نخورد. متأسفانه یک روز باخت‌دادیم دوستان تا این‌جا با خواندن داستان. دختره رفت مهمانی و کراشش هم بود و هیچی‌به‌هیچی غذا و سالاد خوردند و نخودنخود «اسکلا» رفتند خانه‌ی خود. عععییییی باآآآآباآآآآ. تازه علائم نگارشی و نقطه‌ویرگول و فاصله و نیم‌فاصله و این‌ها را هم که فریده از بیخ، پشم سگ گرفته. فقط تررررررر رفته جلو. درآمد، «در آمد» اما می‌کنی، «میکنی؟» سیروس‌علی؟ آیا ما برای تو یک لطیفه هستیم فریده؟ مدیونید فکر کنید به یکی بسنده کنم. این را داشته باشید:
به سیاوش نگاه کردم و او نیز در اینه با لبخند به من نگاه میکرد.موج عشق را در نگاهش دیدم. چشمان گیرای او تمام رفتار مرا زیر نظر داشت.سیاوش خیلی خوش قیافه شده بود. کت و شلوار مشکی او را خیلی برازنده نشان میداد. بلوز سفیدی به تن داشت و موهایش را به زیبایی اراسته بود.
دست شما مرسی. دل‌مان آب شد تا بفهمیم این سیا‌پشم داستان چطور «به زیبایی» شده؟ نقل به مضمون: «دست از صفت و صفت‌بازی بردار فریده.» موج عشق؟ این دیگر چه صیغه‌ایست؟ تازه تو نگاهش موج عشق دیده. خوش‌به‌حالت. توی دوره‌ای که همیشه شیشه می‌کشند تو کراک می‌کشی که موج می‌بینی. بعدِ نقطه، فاصله فریده. فاااااصصصصلللههههه. سیا‌پشم، ما که نفهمیدم چطور به‌زیبایی شدی ولی ما که بخیل نیستیم. حالا زنت توصیف بلد نبوده. قتل نکرده که. از سرت هم زیادتر می‌زند تازه. تو از زنت اسکل‌‌مشنگ‌ادایی‌تر هم بودی تازه. نگاه کن:
-منظورم مشخص است. ایا باز میخواهی مرا سرگردان و اواره کنی؟
اوفینا. این از کجا آمد؟ ناگهان صالح‌ علاء از سیاپشم سلام‌کنان درآمد. من نمی‌فهمم چرا توی این داستان، یک‌هو ادبکی حرف می‌زنند و یک‌هو راستککی؟ نقش دیالوگ؟ به یک ور «فریده جون.» این‌جا را داشته باشید:
گویی منتظر حرفی از دهان من بود که تا با تیزهوشی ذاتی اش جوابم را بدهد بی درنگ گفت:هر طور دوست داری تعبیر کن.
کلمه که مفت‌مفت. خرج کرده. «بی‌درنگ گفت؟» صدبار گفتم قیچی کن. من نمی‌فهمم فریده خودش حوصله‌ی گفتن این‌ها را داشته که نوشته؟ تازه دوستان، تیزهوشی سیاپشم را داشته باشید:
پشیمان شدم که چرا همان روز در بزرگراه برخلاف تصمیمم که اگر دلیل قانع کننده ای نداشتی هردویمان را با ماشین از بین ببرم این کار رو عملی نکردم.
فاک د وات؟ به نظرم سپیدو اگر یک چسه عقل داشت زن این گراز وحشی نمی‌شد. تازه یک علی‌نامی توی داستان بود که سپیدو کراش داشت رویش و تهش هم زنش شد اما متأسفانه به دستور نویسنده علی سرطان گرفت و خدایش بیامرزدش. صحنه‌ای از رابطه‌ی تأثیرگذار علی و سپیدو:
قدرت کشیده اش چنان بود که در یک لحظه مثل توپ فوتبالی که گوشه اتاق پرت شدم.
چه مضحک. باید از این کشیده، دلم به درد می‌آمد اما همان نوجوانی‌ام که این جمله را خواندم شرم‌ نیابتی گرفتم و از خنده پاشیدم به در و دیوار. خدا ازت نگذرد فریده. مثل توپ فوتبال شوت شد؟ چقدر کارتونی و تام‌و‌جر‌ی‌استایل. تازه رفتم ایران کتاب بیوگرافی فریده را خواندم. ضربه‌ی اساسی را آن‌جا خوردم. یک معرفی دل‌نوشته‌طور. ورژن تصادفیِ «در آن غروب غم‌انگیز.» که این داستان را امانت و ودیعه‌ی الهی دانسته که عمق شخصیت خودش را تویش به امانت گذاشته. 🙂 تازه برای تبلیغ کارش و چرایی نوشتن این چیزمیزها خیلی سوسکی از زبان یکی از شخصیت‌های به درد‌نخور به سپیدو نوشته:
«سپیده سرگذشت زندگی ات داستان زیبایی خواهد شد. یک روز ان را بنویس.»
تازه سپیدو سه بار شوهر کرد و همه توی کفش بودند. «پیشونی، پیشونی، سپیدو رو کجا می‌شونی؟» به قول مامانم: «فریده، چی ریده؟» اصلا قابلیت اصلاح نداشت این داستان. پارگی می‌طلبید. این بود زرد‌عن‌بوکاوی من. زدزیاد‌. 🖋 الهه علیزاده   @channelelahehalizade #نقدنده

من این «نقد» الهه را بیش از پنج‌بار‌ خاندم و قُلک قُلک خندیدم. هنوز هم خنده‌هایم می‌خندند…😁 👇👇👇

نیمه‌ات را گم کرده‌ای ماه تنگ‌دل ؟ صبور باش نیمه‌ی ماه  به سراغت می‌آید و تو را کامل خواهد کرد   نیمه‌ی من برنخواهد گشت   -شهاب مقربین

ما تزال السجائر تسبب الموت يا جميلتي! لكنك لست هُنا لتحذريني. زیبای من، سیگار هنوز هم موجب مرگ آدمی‌ست! اما تو اینجا نیستی که به من یادآوری کنی. #نور_حميد ترجمه: #محمدرضا_موسوی

«در میانه راه زندگانی، خود را در جنگلی تاریک یافتم.» -دانته، کمیدی الهی، ص ۸۱
«در میانه راه زندگانی، خود را در جنگلی تاریک یافتم.» -دانته، کمیدی الهی، ص ۸۱

درین زمان که عقیم است جمله صحبتها کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را -صائب

بوسه را در نامه می‌پیچد برای دیگران آن که می‌دارد دریغ از عاشقان پیغام را - صائب

دست‌های که شکستید را می‌بندم و دوباره بلند می‌شوم!
دست‌های که شکستید را می‌بندم و دوباره بلند می‌شوم!

یادی کنیم از زمانی که غزل می‌نوشتم😁🤣
یادی کنیم از زمانی که غزل می‌نوشتم😁🤣

بانوی شرقی من باید تا فرصت دارم این شعرها را به تو بسپارم. دفترهایم دیگر تاب دلتنگ‌ِ را ندارند آخرین نامه‌ام را به گل‌ها سپاریدم! پاسبان‌ها شکارش خواهند کرد.

نزدیک به پاییز ایستاده‌ام و دور از خودم. در شهری که دیگر هیچ‌کس دنبال گم‌شده‌ها نمی‌گردد... |سیامک تقی‌زاده| @PhilosophicalPr
نزدیک به پاییز ایستاده‌ام و دور از خودم. در شهری که دیگر هیچ‌کس دنبال گم‌شده‌ها نمی‌گردد... |سیامک تقی‌زاده| @PhilosophicalPractice

یادداشت یعنی یادداشت یادداشت یعنی همین یادداشت. زیادی سر و کول‌اش را باله زده‌ی. زیادی پچیده‌اش کرده‌ی. ساده است. نگاه کن! چهار کلمه روی هم بگذاری می‌شود یادداشت. چند روزی است عقرب‌کِشی می‌خانم؛ این شروعِ دوباره‌ کتابخاندن من است. چی شروع غم‌آغاز گونه‌ی. ماه‌ها فاصله از کتاب، من را غول‌چیز نفهم ساخته است. غولی که می‌خورد و می‌خابد و یگام‌یگام باشگاه میرود که مثلن از غول‌گریش چیزی کم نشود. اشتباه است فکر کنی؛ خوب کتابی را خاندم و چیز‌های از آن در من ماند. اگر خانش متوقف شود، می‌بینی که هیچ‌چیزی‌ در تو نمانده. مانند ریگی می‌شوی که آب تو را ترک کرده. مانند جزیره‌ی دور افتاده که ماهی‌هانش را سیل برده. تنهایی بدون کتاب بدترین نوع تنهایی است. بدون کتاب هم می‌شود زندگی کرد، اما اینکه حیاتت بند کتاب شود هرگز دیگر… مبادا که کتابخان باشی و بعد کتاب‌نخان شوی. دق‌مرگ‌ می‌شوی. دلت یک ذره می‌شود. خودم را معذور می‌دارم که بپرسم آقایانی که صبح‌شان را بدون شعر آغاز می‌کنند، چطور یک مشت دبنگ ول‌گرد، لات سر کوچه نمی‌شوند؟ #یادداشت_روزانه

یک روز ننوشتن یعنی نوشتن را فراموش کن آنقدر ننوشته‌ام که دیگر نوشتن از سرم رفته است. آغاز دشوار است. سر هم کردن یک جمله‌ هم دشوار است. دست کم برای من. باید چقدر نوشت تا به مسیر نوشتن بازگشت؟ باید چقدر خواند؟ اما می‌شود مگر نه که اینطور است؟ این شده مسئله‌ی که همه‌جا به آن می‌آندیشم. در کل کار نشد ندارد اما چطور شد دارد؟ #یادداشت_روزانه

هر زمان که از زندگی به تنگ آمدید دست به قلم شوید، نوشتن درمان بزرگ همه‌ی دردهای بشری است. |کارل گوستاو یونگ| @PhilosophicalPr
هر زمان که از زندگی به تنگ آمدید دست به قلم شوید، نوشتن درمان بزرگ همه‌ی دردهای بشری است. |کارل گوستاو یونگ| @PhilosophicalPractice