سقوط یک ستاره
Kanalga Telegram’da o‘tish
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
534
Obunachilar
-224 soatlar
-207 kun
+330 kun
Postlar arxiv
دفتر خاطراتمو خوندم و حالا تمام مغزم درگیر این شده که چرا چندین ساله که من خستم؟ پس کی این خستگی و خسته بودن از خستگی قراره تموم شه؟
آسمان پاریس، شهر نور ها میزبان عشاق ترینِ قلب ها گرفته بود، مانند قلب پسرک
مانند کاغذ سوخته دفترش که دیگر نمی توانست واژه ها را به آغوش کشد.
تعریف و تمجید های دروغینی که تن را چرکین و سلول به سلول وجود را به فریاد انزجار وا می داشت.
پس چرا آنان بوی متعفن دروغ مرده این شهر را حس نمی کردند؟
چرا برایشان تمام این نور های فریبنده به گوهری پاک می مانست؟
پس چرا لکه های خون بر دیوار های قدیمی برایشان نامرئی بود؟
اگر دستور به ندید گرفتن داده بودند، پس چرا هرباره ملاقات با حسرت ها برایش تازگی داشتند
آنجا زیر برج خاطرات، می بایست به انتظار بوسه ای فرانسوی می نشست.
باید در کوچه ها سفر می کرد و به قدمت هر بت صد ساله ذوقی وصف ناپذیر را ابراز می کرد.
اما هیچ چیز نبود..
پس چرا هیچ چیز نبود؟
حتی رویایی که با دود سیگار در حلقه ی عظیم سیاهی ها محاصره شده بود.
گویا در قبرستانی از جنس رنگ های رفته، پوچی و سکوت ساز ها به زندگی افتاده بوده باشد.
زندگی اش به زجر مزین بود.
فکر کنم گاهی وقت ها یادمون میره که از چه راه های سختی گذشتیم تا به همین دامنه کوه ساده برسیم.
من هنوز پاییز رو زندگی نکردم، بین خش خش برگ ها بلند نخندیدم، شیرعسل دارچین درست نکردم و با قهوه ام عکس نگرفتم، هنوز زیر بارون نرقصیدم، پلی لیست آهنگ های عاشقانه برای معشوقه خیالیم رو نساختم، تو کلمه های فروغ غرق نشدم و فال نگرفتم، هنوز پرتقال هام نرسیدن و تمام آرزو های دفترم تیک نخوردن.
آبان عزیزم، خانم پاییز لطفاً قلبم رو گرم نگه دارید.
