uz
Feedback
سقوط یک ستاره

سقوط یک ستاره

Kanalga Telegram’da o‘tish

ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشت‌های کنتس آمده، شاپم @sumoonshop

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
538
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-187 kun
+8630 kun
Postlar arxiv
می‌نویسم و می‌نویسم و واژه‌ها را از نو به تبعیدگاه ابدی‌شان می‌فرستم. آدمی هرگز نمی‌داند تو شب‌ها را چگونه صبح کرده‌ای. هرگز قدر داشته‌هایش را نمی‌داند و گمان می‌کند عدالت چیزی جز یک شوخی مضحک نیست؛ شوخی‌ای که اجدادمان آغازش کردند و ما هنوز نسل به نسل ادامه‌اش می‌دهیم.

photo content
+1

در طول روز انقدر کار دارم که یکی دو ساعت آخر شبم رو فقط برای تنها بودن با خودم نیاز دارم. ذهنم بدون نوشتن خیلی شلوغ میشه و پردازش ورودی های جدید برای مغزم ناممکن.

photo content
+1

نمی‌دانم دیگر، من هم خودم را جایی جا گذاشتم و شاید بعد دیگر جرعت نکردم به دنبالش بازگردم.

photo content

اگه اینجارو چک میکنین این‌پیم رو فور بزنین بيام چنلاتونو بگردم'🐆

انگار من همین آخرین کبریت رو داشتم، همین یه دونه که می‌تونست آرزو های تمام دنیا رو برآورده کنه و من با بدجنسی تمام آرزو کردم آرزوی هیچکس برآورده نشه.

photo content
+1

تمام زندگیم رو با سایه این جمله که «اگه فردا آخرین روزی باشه که زنده ای چیکار می‌کنی؟» گذروندم؛ اما حالا؟ حالا خیلی خستم. فقط می‌خوام ستاره ها رو ببینم، شیرقهوه بخورم، کتاب بخونم، چشم هام رو ببندم و تجسم رهایی یک ذهن مرده از کالبد پوسیده اش رو ببینم.

01. Gdaal, Oned4m - Mojezeh.m4a5.81 MB

یک روز هایی فقط آرزو می‌کنم که ای کاش بتونم زمان رو برای چند ساعت متوقف کنم، تا قلبم گرم بمونه و بقیه روز نتونه خوشحالی های کوچکم رو ازم بدزده.

photo content

photo content

اگر یک شب تمام ستاره‌ها ناپدید شوند، فقط تو می‌دانی کدام‌یک فرار کرده بود. از نگاه کردن به قمر هایی که به دور تک سیاره‌ شان می‌چرخیدند، خسته شده بود، از پیدا نکردن احساس تعلق داشتن به ستوه آمده بود؛ اینکه هر چیز در این جهان، جایی برای بازگشت داشت و او نه. آن وقت درست در آستانه تبدیل شدن به یک سیاهچاله ابدی، تصمیم گرفت تا راهی زمین شود. فکر می‌کرد چشمک درخشان ابدی ستاره ها را می‌بیند، فکر می‌کرد دنباله دار ها آرزو هایش را می‌شنوند و خستگی رخنه شده در تار و پودش می‌تواند کالبد را بشکافد تا لبخند نورانی همیشگی‌اش را بر لبانش بیاورد. از دیگر دوستان ستاره‌ زاده اش خداحافظی نکرد تنها به آسمان صاف پشت سرش نگاه کرد تا آخرین بار آسمان را زندگی کند. شاید فکر می‌کرد جهان به دور تصمیم خوشبختی اش صمیمانه می‌رقصد. من هم فکر می‌کردم پذیرفتن روزمرگی و تن به چنین مشقتی دادن اوضاع را برایم بهتر می‌کند. اما حقیقت ساده تر از این بود، ستاره فقط فرار کرده بود. نمی‌دانم آدمی چگونه می‌بایست از خستگی بگریزد بی آنکه واقعا فرار کرده باشد.

نمی‌دونم چطور باید توضیح بدم اما خواب بعد از ظهر یک چیزی رو درون من‌ می‌کشه و یک هیولای زخم خورده بیدار می‌شه.

باید کیک انجیر درست کنم!

دوست صمیمی داشتن واقعا چیز بامزه‌ایه فکر کن به تمام یپ هات گوش می‌ده، قضاوتت نمی‌کنه و حتی لازم نیست ماجرا رو از اول براش تعریف کنی. تهش هم با کلی قلب و اکلیل رو به همدیگه نتیجه میگیرید همه بدن ما خوبیم.

photo content