سقوط یک ستاره
Відкрити в Telegram
ستاره چرخید و رقصید و چرخید تا سقوط کرد. و باقی ماجرا در یادداشتهای کنتس آمده، شاپم @sumoonshop
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
540
Підписники
Немає даних24 години
-187 днів
+8630 днів
Архів дописів
انگار من همین آخرین کبریت رو داشتم، همین یه دونه که میتونست آرزو های تمام دنیا رو برآورده کنه و من با بدجنسی تمام آرزو کردم آرزوی هیچکس برآورده نشه.
تمام زندگیم رو با سایه این جمله که «اگه فردا آخرین روزی باشه که زنده ای چیکار میکنی؟» گذروندم؛ اما حالا؟ حالا خیلی خستم. فقط میخوام ستاره ها رو ببینم، شیرقهوه بخورم، کتاب بخونم، چشم هام رو ببندم و تجسم رهایی یک ذهن مرده از کالبد پوسیده اش رو ببینم.
یک روز هایی فقط آرزو میکنم که ای کاش بتونم زمان رو برای چند ساعت متوقف کنم، تا قلبم گرم بمونه و بقیه روز نتونه خوشحالی های کوچکم رو ازم بدزده.
اگر یک شب تمام ستارهها ناپدید شوند، فقط تو میدانی کدامیک فرار کرده بود. از نگاه کردن به قمر هایی که به دور تک سیاره شان میچرخیدند، خسته شده بود، از پیدا نکردن احساس تعلق داشتن به ستوه آمده بود؛ اینکه هر چیز در این جهان، جایی برای بازگشت داشت و او نه. آن وقت درست در آستانه تبدیل شدن به یک سیاهچاله ابدی، تصمیم گرفت تا راهی زمین شود. فکر میکرد چشمک درخشان ابدی ستاره ها را میبیند، فکر میکرد دنباله دار ها آرزو هایش را میشنوند و خستگی رخنه شده در تار و پودش میتواند کالبد را بشکافد تا لبخند نورانی همیشگیاش را بر لبانش بیاورد. از دیگر دوستان ستاره زاده اش خداحافظی نکرد تنها به آسمان صاف پشت سرش نگاه کرد تا آخرین بار آسمان را زندگی کند. شاید فکر میکرد جهان به دور تصمیم خوشبختی اش صمیمانه میرقصد. من هم فکر میکردم پذیرفتن روزمرگی و تن به چنین مشقتی دادن اوضاع را برایم بهتر میکند. اما حقیقت ساده تر از این بود، ستاره فقط فرار کرده بود. نمیدانم آدمی چگونه میبایست از خستگی بگریزد بی آنکه واقعا فرار کرده باشد.
نمیدونم چطور باید توضیح بدم اما خواب بعد از ظهر یک چیزی رو درون من میکشه و یک هیولای زخم خورده بیدار میشه.
دوست صمیمی داشتن واقعا چیز بامزهایه فکر کن به تمام یپ هات گوش میده، قضاوتت نمیکنه و حتی لازم نیست ماجرا رو از اول براش تعریف کنی. تهش هم با کلی قلب و اکلیل رو به همدیگه نتیجه میگیرید همه بدن ما خوبیم.
ستاره های کوچک دفترم، سیاهی اکنون دیگر من را بلعیده، روحم کرختی را پذیرفته و من در چرخه ای از کار و خواب گرفتار شدهام. چرخهای که باعث میشود من و دیگران، هر یک از دیگری بگریزیم.
فکر میکنم یک روز میرسه که درک میکنی پناه بردن به خواب خیلی بهتر کمکت میکنه تا آدم ها.
من به کائنات باور دارم به نشانه هایی که ناگهان جلوی راهت قرار میگیرند و تو در بهتی عمیق فرو میروی که چطور پروانه ها چنین برایت رقم زدند.
