قصهگویِ ویندریا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
322
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-830 kun
Postlar arxiv
https://t.me/squirrelmindset
او فضانوردِ مرزهای کهکشان بود؛
کسی که سالها در دورترین نقطهی جهان، مسیر ستارهها را ثبت میکرد.
اما هیچکس نمیدانست چرا در تمام نقشههایش، مسیر بازگشت به زمین را پاک کرده بود؛
گویی از همان ابتدا میدانست دیگر قرار نیست برگردد.
https://t.me/AtmosferKhial
او نگهبانِ خوابهای شهر بود؛
هر شب پیش از طلوع، رویاهای مردم را جمع میکرد و در شیشههای کوچکی نگه میداشت.
اما هیچکس نمیدانست چرا یکی از شیشهها همیشه خالی میماند؛
انگار صاحبش هنوز به خواب نرفته بود.
https://t.me/maviandamazon109
او نگهبانِ برج قدیمی بود؛
کسی که هر شب تمام پنجرههای شهر را میشمرد.
اما هیچکس نمیدانست چرا همیشه یکی بیشتر از تعداد واقعیشان میشمرد؛
پنجرهای که فقط او میتوانست ببیند.
Repost from «غریق!»
این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا؛ یک پست از شما فوروارد کنم و بگم اگر چنلتون یک انسان بود و قدرتی ماورایی داشت، چه قدرتی بود؟ ⚡️
همراهِ ما باشید
https://t.me/BlueArtZhr
او رنگسازِ دربار بود؛
کسی که برای نقاشان قصر، رنگهایی میساخت که هیچکس دیگری نمیتوانست بسازد.
اما عجیبترین رنگ را همیشه برای خودش نگه میداشت؛
رنگی که هرکس به آن خیره میشد، خاطرهای را به یاد میآورد که هرگز تجربه نکرده بود.
https://t.me/udontgetitYouJustDontGetIt
او جواهرسازِ دربار بود؛
کسی که زیباترین تاجها و گردنبندهای پادشاهی را میساخت.
اما هیچکس نمیدانست چرا هر قطعهای که به دست او ساخته میشد،
در شبهای ماه کامل، به رنگ آتشی سرخ درمیآمد؛
گویی شعلهای خاموشنشدنی در دل سنگهایش زندانی بود.
https://t.me/Dragonpost00
او آتشبانِ برج شمالی بود؛
کسی که هر شب شعلهی بزرگ برج را روشن میکرد.
اما هیچکس نمیدانست چرا آتش، هر بار که او نزدیکش میشد،
به رنگ آبی درمیآمد.
https://t.me/comewithme72
او نقشهکشِ آسمان بود؛
هر شب جای ستارهها را روی نقشهای قدیمی ثبت میکرد.
اما یک شب، نقطهای سیاه میان ستارهها کشید.
هیچکس نفهمید که چرا، از آن شب به بعد،
هر ستارهای که روی آن نقطه میافتاد، ناپدید میشد.
https://t.me/RitsuThe1412Art
او نوازندهی معبد بود؛
کسی که هر شب، پیش از آنکه آخرین فانوس خاموش شود، سازش را به صدا درمیآورد.
اما هیچکس نمیدانست چرا هر بار که آخرین نت نواخته میشد،
صدای سازی از دل جنگل به گوش میرسید؛
سازی که هیچکس نمیدانست نوازندهاش کیست.
https://t.me/imCoralineJones
او عروسکسازِ شهر بود؛
کسی که عروسکهایش آنقدر شبیه آدمهای واقعی بودند که هیچکس جرئت نمیکرد شبها به آنها نگاه کند.
اما عجیبتر این بود که هر بار یکی از عروسکها را میفروخت،
روز بعد همان آدم، یک عروسک شبیه خودش را پشت پنجرهی خانهاش پیدا میکرد.
https://t.me/thewindandtrees
او نگهبانِ جنگل بود؛
کسی که سالها در میان درختان زندگی کرده بود و راه تمامشان را میشناخت.
اما هیچکس نمیدانست چرا هر صبح،
پیش از آنکه خورشید طلوع کند، کنار پیرترین درخت جنگل میایستاد و با او حرف میزد؛
و عجیبتر اینکه هر روز، درخت کمی به سمت او خم میشد.
https://t.me/In_the_neverday
او ستارهشناسِ سلطنتی بود؛
کسی که هر شب آسمان را از بلندترین برج قصر تماشا میکرد.
اما هیچکس نمیدانست چرا هر بار که ستارهای در آسمان ناپدید میشد،
او نام یک نفر را در دفترش مینوشت.
https://t.me/darighoafsoos
او کتابدارِ شهر بود؛
کسی که سالها از کتابخانهای قدیمی نگهبانی میکرد.
مردم میگفتند گاهی شبها صدای حرف زدنش از میان قفسهها شنیده میشود؛
اما عجیبتر از آن، این بود که هیچکس نمیتوانست کلماتشان را بفهمد؛
گویی میان او و کتابها، زبان تازهای شکل گرفته بود.
https://t.me/picashinn
او تصویرگرِ خاطرات بود؛
کسی که میتوانست خاطرات آدمها را از میان ذهنشان بیرون بکشد و روی بوم جاودانه کند.
اما هیچکس نمیدانست چرا در تمام نقاشیهایش،
چهرهی کسی دیده میشد که هیچکدام از صاحب خاطرات او را به یاد نمیآوردند.
https://t.me/LiingXi
او نقاشِ دربار بود؛
نقاشی که وفاداریاش آوازهی قصر بود.
اما هیچکس نمیدانست چرا، وقتی به نقاشیهایش خیره میشدی،
گویی آنها هم به تو خیره میشدند.
