uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Kanalga Telegram’da o‘tish

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
322
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kun
-830 kun
Postlar arxiv
_صادق هدایت_
_صادق هدایت_

باران همچنان می‌بارید و خیابان‌ها خیس و خاموش بودند. هر قدم که برمی‌داشت، صدای قلبش بلندتر از هر صدای دیگری می‌زد. حس می‌کرد چیزی پشت سرش حرکت می‌کند، اما وقتی نگاه می‌کرد، جز تاریکی و انعکاس نور چراغ‌ها چیزی نبود. ذهنش پر از گیجی و هراس بود؛ نمی‌توانست تشخیص دهد کدام سایه واقعی است و کدام ساخته‌ی ذهن خودش است. او نفس‌هایش را حبس کرده بود و دست‌هایش روی چاقو محکم شده بود. هر بار که به قدم بعدی فکر می‌کرد، تپش قلبش شدیدتر می‌شد، و ذهنش پر از تصویرهایی از صحنه‌ای که هنوز رخ نداده بود، می‌شد؛ لحظه‌ای که همه چیز مشخص خواهد شد، و انتقام نزدیک است. صدای خش‌خش برگ‌ها روی زمین، نور کوتاه چراغ‌ها، همه چیز مانند هشدارهایی مبهم و بی‌نام بود. هر قدم، هر نفس، او را نزدیک‌تر به هدف می‌کرد و در عین حال اضطراب و هیجان خون‌آلودش را بیشتر می‌کرد. او نمی‌توانست توقف کند؛ حتی یک لحظه تأخیر می‌توانست همه چیز را خراب کند. چند ثانیه بعد، رسید به درِ خانه. دستش هنوز روی چاقو بود و نفسش بریده و تند بود. قلبش مثل طبل می‌زد، و در همان ضربان‌ها، زمان کشیده و کند می‌شد. ذهنش می‌دانست که لحظه رویارویی نزدیک است و او آماده‌ی آن است. او دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از ورود، یک بار دیگر همه چیز را مرور کرد؛ سکوت، تاریکی، هیجان، و هراس. بعد، در آرام باز شد و او وارد خانه شد، جایی که لحظه انتقام و رویارویی واقعی انتظارش را می‌کشید..
#راه‌بی‌پایان

آماده‌اید پارت بعدیو بزارم؟🌝🪽

بله، اون منممممم

یک نفر کتاب جدید خریده و خیلییی خوشحالههههه

این قسمت از کتابِ"مرگ ایوان ایلیچ"رو خیلی دوست داشتم:)

حالا همه چیز تموم شده و فقط مرگ برام مونده.
حالا همه چیز تموم شده و فقط مرگ برام مونده.

صدای خنده هایش همه جا پیچیده بود.. گاهی به حال او غبطه میخوردم، چطور انقدر آسوده خاطر بود؟ خنده هایش، به‌گونه‌ای از ته دل بود گویی هیچ غصه ای او را نمی آزُرد. وَ وقتی از او سؤال میشد که چطور اینگونه شاد است با لبخندی زیبا میگفت:«مشکلات عاشق این هستن که بهشون توجه کنی، اما من کسی نیستم که اینکارو بتونه انجام بده، چه چیزی وقتی برات مهم نیست قدرت اینو داره که روت اثر بزاره؟»
#خطوط_بی‌هوا

این چند روزم که میبینید اینجا خیلی خلوت شده بخاطر همین کتابه🫠👐

منم تعریفشو از خیلیا شنیدم برای همین خیلی دوست داشتم بخونمش=)🤝 و درموردش باید بگم که بله، کتاب خیلی خفنیه، جز یکی از شاهکارهای تولستوی هست.✨ همینطور که از اسمش مشخصه، این کتاب درباره مردی به اسم ایوان ایلیچ هست که واقعا مرد خیلی خوبیه ما تو این کتاب درمورد زندگی ایوان و مشکلات سختی که باهاشون روبه رو میشه رو میخونیم درآخر اینکه کتاب خیلی خوبیه، منو که خیلی به خودش جذب کرد🥲 تولستوی طوری درمورد ایوان نوشته که من بشخصه تو هر خطش احساس همدردی باهاش میکردم و بشدت براش دلسوز شدم:)👐

‌ این کتابه مرگ ایوان ایلیچو منم دوست داشتم بخونم تعریفشم شنیدم🤓 تو که گرفتیش چطوره؟؟👀

وَ الان سال ۱۴۹۷ است.
وَ الان سال ۱۴۹۷ است.

_کی گفته هرکی قدرت داره حتما باید قهرمان باشه؟

ری‌اکتاتون کمه بهم انرژی واسه نوشتن پارت بعدیشو نمیده🤌🏻💔

او غمگین‌تر از همیشه بود، اما چشمانش چنان می‌درخشید که انگار شادترین لحظه‌ی عمرش را می‌گذراند.. اما کدام نفر فهمید؟ که آن برقِ چشم، تنها انعکاس اشکی بود که در نگاهش حلقه زده بود.
#سرود_نگاشتم

بریم شروعش کنیم.🤝
بریم شروعش کنیم.🤝

باران به شدت می‌بارید و خیابان‌ها مثل آینه‌های تاریک، نور چراغ‌ها را پخش می‌کردند. قطره‌ها روی شیشه‌های مغازه‌ها می‌لغزیدند و انعکاس‌های پراکنده‌شان روی آسفالت، تصویرهایی مبهم و وهم‌آلود می‌ساختند. هر قدمی که او برمی‌داشت، صدای خودش را نمی‌شنید؛ فقط ضربان قلبش در گوشش طنین می‌انداخت، شبیه یک تیک‌تاک غیرقابل توقف. دست‌هایش سرد و مرطوب بودند و انگشتانش به سختی قبضه می‌کردند. نفس‌هایش کوتاه و بریده بود، و هر بار که می‌ایستاد، حس می‌کرد چیزی از پشت سرش به او نگاه می‌کند. سایه‌ها روی دیوارها مثل مارهایی نامرئی حرکت می‌کردند، و او هر لحظه احساس می‌کرد که با یک نگاه، کشته خواهد شد. یکبار ناگهان صدای پا از گوشه خیابان شنیده شد. او یخ زد و همه‌ی عضلاتش سفت شد. هر چند قدم را به آرامی برمی‌داشت، اما قلبش طوری می‌زد که فکر می‌کرد می‌تواند صدایش را در تمام کوچه‌ها بشنود. سرش را به سمت صدا چرخاند، اما تنها خیابان خیس و تاریک بود؛ هیچ انسانی نبود. سکوت سنگین و خفه‌کننده، ذهنش را پر کرده بود. هر فکر، هر خاطره، به شکل یک مار سیاه و بی‌رحم روی مغزش پیچیده بود. گیجی و ترس با هم قاطی شده بودند و احساس می‌کرد دیگر خودش نیست، بلکه سایه‌ای است که در خیابان می‌چرخد و به دنبال چیزی نامعلوم می‌گردد. او به دیوار تکیه داد، نفس عمیقی کشید، اما نفسی که بیرون آمد، لرزان و خسته بود. ذهنش دائماً صحنه‌ها و صداهای مختلف را با هم قاطی می‌کرد؛ یک بار خودش را در همان خیابان می‌دید که فرار می‌کند، بار دیگر می‌دید که در حال تعقیب چیزی است که نمی‌تواند شناسایی کند. و درست وقتی فکر می‌کرد کنترل دارد، باز هم صدای پاهای نامرئی به او نزدیک‌تر شدند. او شروع به دویدن کرد، اما هر بار که نگاه می‌کرد، هیچ کس نبود. قلبش از شدت وحشت و تعقیب، با هر ضربه به سقف رفته بود، و هر قطره باران که به سر و صورتش می‌خورد، حس می‌کرد مثل نیشی سرد و برنده، پوستش را می‌شکافد. در همان کوچه تاریک، هر قدمی که برمی‌داشت، هراس و اضطراب مثل مه غلیظی دورش را می‌پوشاند. او دیگر نمی‌دانست حقیقت کجاست و خیال کجا، و احساس می‌کرد اگر یک لحظه بایستد، همانجا، در همان تاریکی، همه چیز به پایان خواهد رسید...
#راه‌بی‌پایان

احساس میکنم به این حرف کاترین زیادی بی توجهی شده.

_فئودور داستایفسکی_

امشب دیگه نمی‌خوام باهاش بجنگم. می‌شینم روبه‌روی آینه و زمزمه‌ها رو گوش می‌کنم؛ اون صداها دیگه تهدید نیستند فقط آشنای خاموش ذهن من‌اند .. حس می‌کنم قسمتی از من همیشه اون‌طرف خواهد موند، و قسمتی از اون این‌طرف کنار من! سکوت، حالا فقط سنگینه نه وحشتناک.. و من یاد گرفتم با سایه‌ام زندگی کنم.
#آن‌سوی‌من