قصهگویِ ویندریا.
الذهاب إلى القناة على Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
323
المشتركون
-124 ساعات
+17 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
صدای خنده هایش همه جا پیچیده بود..
گاهی به حال او غبطه میخوردم، چطور انقدر آسوده خاطر بود؟
خنده هایش، بهگونهای از ته دل بود گویی هیچ غصه ای او را نمی آزُرد.
وَ وقتی از او سؤال میشد که چطور اینگونه شاد است با لبخندی زیبا میگفت:«مشکلات عاشق این هستن که بهشون توجه کنی، اما من کسی نیستم که اینکارو بتونه انجام بده، چه چیزی وقتی برات مهم نیست قدرت اینو داره که روت اثر بزاره؟»
#خطوط_بیهوا
منم تعریفشو از خیلیا شنیدم برای همین خیلی دوست داشتم بخونمش=)🤝
و درموردش باید بگم که بله، کتاب خیلی خفنیه، جز یکی از شاهکارهای تولستوی هست.✨
همینطور که از اسمش مشخصه، این کتاب درباره مردی به اسم ایوان ایلیچ هست که واقعا مرد خیلی خوبیه
ما تو این کتاب درمورد زندگی ایوان و مشکلات سختی که باهاشون روبه رو میشه رو میخونیم
درآخر اینکه کتاب خیلی خوبیه، منو که خیلی به خودش جذب کرد🥲
تولستوی طوری درمورد ایوان نوشته که من بشخصه تو هر خطش احساس همدردی باهاش میکردم و بشدت براش دلسوز شدم:)👐
این کتابه مرگ ایوان ایلیچو منم دوست داشتم بخونم تعریفشم شنیدم🤓
تو که گرفتیش چطوره؟؟👀
او غمگینتر از همیشه بود، اما چشمانش چنان میدرخشید که انگار شادترین لحظهی عمرش را میگذراند..
اما کدام نفر فهمید؟ که آن برقِ چشم، تنها انعکاس اشکی بود که در نگاهش حلقه زده بود.
#سرود_نگاشتم
باران به شدت میبارید و خیابانها مثل آینههای تاریک، نور چراغها را پخش میکردند. قطرهها روی شیشههای مغازهها میلغزیدند و انعکاسهای پراکندهشان روی آسفالت، تصویرهایی مبهم و وهمآلود میساختند. هر قدمی که او برمیداشت، صدای خودش را نمیشنید؛ فقط ضربان قلبش در گوشش طنین میانداخت، شبیه یک تیکتاک غیرقابل توقف.
دستهایش سرد و مرطوب بودند و انگشتانش به سختی قبضه میکردند. نفسهایش کوتاه و بریده بود، و هر بار که میایستاد، حس میکرد چیزی از پشت سرش به او نگاه میکند. سایهها روی دیوارها مثل مارهایی نامرئی حرکت میکردند، و او هر لحظه احساس میکرد که با یک نگاه، کشته خواهد شد.
یکبار ناگهان صدای پا از گوشه خیابان شنیده شد. او یخ زد و همهی عضلاتش سفت شد. هر چند قدم را به آرامی برمیداشت، اما قلبش طوری میزد که فکر میکرد میتواند صدایش را در تمام کوچهها بشنود. سرش را به سمت صدا چرخاند، اما تنها خیابان خیس و تاریک بود؛ هیچ انسانی نبود.
سکوت سنگین و خفهکننده، ذهنش را پر کرده بود. هر فکر، هر خاطره، به شکل یک مار سیاه و بیرحم روی مغزش پیچیده بود. گیجی و ترس با هم قاطی شده بودند و احساس میکرد دیگر خودش نیست، بلکه سایهای است که در خیابان میچرخد و به دنبال چیزی نامعلوم میگردد.
او به دیوار تکیه داد، نفس عمیقی کشید، اما نفسی که بیرون آمد، لرزان و خسته بود. ذهنش دائماً صحنهها و صداهای مختلف را با هم قاطی میکرد؛ یک بار خودش را در همان خیابان میدید که فرار میکند، بار دیگر میدید که در حال تعقیب چیزی است که نمیتواند شناسایی کند.
و درست وقتی فکر میکرد کنترل دارد، باز هم صدای پاهای نامرئی به او نزدیکتر شدند. او شروع به دویدن کرد، اما هر بار که نگاه میکرد، هیچ کس نبود. قلبش از شدت وحشت و تعقیب، با هر ضربه به سقف رفته بود، و هر قطره باران که به سر و صورتش میخورد، حس میکرد مثل نیشی سرد و برنده، پوستش را میشکافد.
در همان کوچه تاریک، هر قدمی که برمیداشت، هراس و اضطراب مثل مه غلیظی دورش را میپوشاند. او دیگر نمیدانست حقیقت کجاست و خیال کجا، و احساس میکرد اگر یک لحظه بایستد، همانجا، در همان تاریکی، همه چیز به پایان خواهد رسید...
#راهبیپایان
امشب دیگه نمیخوام باهاش بجنگم.
میشینم روبهروی آینه و زمزمهها رو گوش میکنم؛
اون صداها دیگه تهدید نیستند
فقط آشنای خاموش ذهن مناند ..
حس میکنم قسمتی از من همیشه اونطرف خواهد موند، و قسمتی از اون اینطرف کنار من!
سکوت، حالا فقط سنگینه
نه وحشتناک..
و من یاد گرفتم با سایهام زندگی کنم.
#آنسویمن
او؛ گُمشده در عالمی بود که مَردمانش چنان خود را به کوری زده بودند؛
که نمیدانستند در چه جهانی قدم میگذارند.
و او، در آن عالمِ کوران،
به دنبال کسی میگشت که پیدا شدنش را بفهمد.
#سرود_نگاشتم
امروز، به یک جمله تو کتاب _سمفونی مردگان_ برخوردم، نمیدونم اونقدری که من دوستش داشتم و بنظرم جالب بود، شماهم خوشتون میاد یا نه اما گفتم به شمام بگم=)
جمله این بود"آدم ها هرکار بخواهند میتوانند بکنند به شرطی که طبیعت سرِ جنگ نداشته باشد"
میدونید؛ این از اون جمله هایی بود که بنظر ساده و سطحی میان اما خیلی عمیق هستن، من واقعا نتونستم راحت ازش عبور کنم، کم پیش میاد آدم به همچین جمله هایی برخورد کنه؛ ساده اما خیلی عمیق.
