قصهگویِ ویندریا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
331
Obunachilar
+2424 soatlar
+157 kun
+2830 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
گل ها دوشنبه پژمرده شدند و همراه آنها آخرین نشانی های زندگی از چهره اش پر گشودند و ناپدید شدند. حالا او، تنها پیکری بی حرکت بود که روی تختی از الیاف جاخوش کرده و به گلبرگ های چروکیده خیره بود. قلبش آکنده از درد شد و این درد، رفته رفته ذرات وجودش را در بر گرفت. در چشمانش، تنها برای لحظه ای، سوزش اشک را حس کرد اما چیزی نگذشت که صدایی رسا در ذهنش نهیب زد که آنچه رفته، دیگر برنمیگردد. نگاهش را از گل هایی که حالا مرده بودند گرفت. بیشتر از همیشه تنها شده بود، بیشتر از هر وقت دیگر. هوای راکد اتاق حال بدش را غیرقابل تحمل تر میکرد. انگار هرچه که در اطراف او وجود داشت مرده بود. انگار زندگی و خوشی هایش دور و دست نیافتنی بودند،درست مانند ستاره ها. و برای جسم ناتوان او، دستیابی به آنها چیزی بعید بود.
این یکی از تمرین های امروزم بود
اینکه اول متن با جمله"گلها دوشنبه پژمرده شدند"شروع بشه:)
و این متن کاملا رندوم بود، یعنی از اون نوشته هایی نبود که ساعت ها براش فکر کرده باشم، و از اونجایی که زیاد بد نشده گفتم شماهم بخونیدش:)))✨
(راستیییییی، حتما حتما اگر دوست داشتید شماهم یه متن با این جمله بنویسید و برام بفرستید، اصلا نیاز نیست خیلی خفن باشه، دپست دارم قلم شمارو بخونم😭🤝)
گلها دوشنبه پژمرده شدند، آگوستوسِ عزیزم!
هَمان هایی که در بازارِ شب، برایم به نامِ هدیه گرفتی.
تنها کافی است لحظهای به آنها بنگرم تا اشک هایم مهمان صورتم شوند.
آه آگوستوس عزیزم..
حیرانم که چطور التماسم این گلها را رنجاند اما دلِ بهظاهر رئوفِ تو را نه!
شاید این گلها همدمِ مَن باشند، زمانی که شادم آنها همچون دِلم، شاداب و زیبا هستند، وَ حال که قلبم مچاله شده، آنها چون مَن، پژمردهاند.
وَ گمان میکنم روزی که آخرین گلبرگشان فروافتد، آخرین امید دلم نیز با آن خواهد رفت؛
آگوستوسِ زیبای من.
#خطوط_بیهوا
اهل مشهدممم، مشهدیا دستا بالا همه☝️
درمورد اون سوال دومی که پرسیدی نمیدونم، میتونید بهم بخندین اما به روم نیارین😂🤝
درمورد رشتممممم، باید بگم رشتم هیچ ربط کوچیکی به علاقم به نوشتن نداره🙂↕️👍
بنده تربیت بدنی میخونم🥲😂🤝
(داداشتون ورزشیه😂)
چقدر زشت شد اصلا یادم رفت به دوستای جدید خودمو معرفی کنم🫠
خب.. سلااممم، من زینبم 19 سالمه
معمولا آدم پر انرژی هستم، عاشق قدم زدن، موسیقی، رقصیدن، و به خصوص کتاب خوندن و نوشتنم🥲✨
اینجام چیزایی که مینویسمو میزارم، البته قسمت مهمش داستانمه که پین چنل شده:)))🤝
