قصهگویِ ویندریا.
Открыть в Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
320
Подписчики
-224 часа
-77 дней
-1630 дней
Архив постов
Repost from مَهدیس.
📬 فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید. 🐠
یه دیلی از روزمرگیها، و اتفاقای جالبِ هر روز، اینجارو حتما داشته باشید.🫧
https://t.me/ba_ghalam/2036
سلامممم من اومدمم دوباره
مرسییی برای این تمرین های قشنگ و عالی
من بوسه ها و معاشقه های زیادی را دیده ام.
جدایی های دردناکی بی شماری را دیده ام.
بوسه های باران و برف و تگرگ را روی سینه ام تجربه کرده ام. دویدن کودکان در هیاهوی زندگی را دیده ام. دو پیرمردی که هر روز روی چوبی می نشینند و تخته نرد بازی میکنند. گاهی هم روزنامه میخوانند. شب ها به جز نور ستارگان و ماه نور های گرم اطراف مغازه ها را دیده ام.
من نگاه های غمگین، خوشحال، پر هیجان، استرس و.. بی نهایت را دیده ام.
من رشدِ آن نهان کوچک را از زمانی که به خاک سپرده شد و سر بر آورد تا زمانی که به یک درخت شکوهمند که به سمت آسمان میرود تبدیل شد را تماشا کرده ام. من پر شدن جُو ها را از آب دیده ام. نفس و رقص شاخ و برگ های درختان را در آغوش باد دیده ام. من آسمان ابری، صاف و پر بارش را دیده ام.
اینم از تمرین من
سلام دوست خوبم:)
تازه چند روز از چالش قبلی گذشته، اما مطمئنن دوباره اینکارو میکنم و خواهم کردددد🙂↔️✨
چالش قبل خیلی بهمون خوش گذشت🫠🤝
اما الان یکم روزام شلوغه، ولی قول میدم چند وقت دیگه که سعی میکنم خیلی دور نباشه یه چالش بزارم:))✨🍓
سلام به قصهگوی عزیز:>
خواستم بپرسم دیگه از اون چالش های زیبات برامون نمیزاری ؟🐳🛐
Repost from N/a
خیابان فرهنگ
اینجا باریک و یکطرفه است. اگر از سر و صدای اطراف دبیرستانها بگذری به بازار گندمفروشان میرسی.
مشهدی یدالله گندمفروش پیری است که هر روز صبح زود، درِ قرمزِ مغازهاش را باز میکند.
به رسم همیشگی نزدیکیهای ظهر مغازه را میبندد یا به نوهی جواناش میسپارد.
خورشید عمود میتابد و دانههای شنِ پراکنده در هوا به جان هم غر میزنند و به دنبال هم میدوند. دکانها کموپیش بستهاند و نوهی جوان زیر بادِ بیسر و صدای کولر نشسته است. از همان روزهای گرمی است که همه یکصدا میگویند:((هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و اینجا یک خیابانِ حوصلهسربر است.))
ماشینِ پژوِ مشکی جلوتر از مغازه پارک میکند. اول با دقت مغازهها را چک میکند، عینک آفتابیاش را میزند سپس از ماشین پیاده میشود و به داخل مغازه میرود.
دهانم از حیرت باز میماند؛ انگار همین حالا تمامم میخواهد فرونشست پیدا کند. چشمانِ آسفالتشدهام را چند بار میبندم؛ شاید اشتباه میبینم. دانههای شن جیغ میزنند و همراه باد از زمین فاصله میگیرند. هیچ یادم نمیآید چنین آدمهایی پا به چنین بازاری گذاشته باشند!
آدمِ بیسایه! محال است که خیابانِ بازارِ گندمفروشان باشی و این روایت کهن را نشنیده باشی: آدمی که خرمنِ گندمی را بسوزاند تا چهل روز سایهای ندارد!
در گذشته چنین آدمهایی خودشان را از زمین و زمان پنهان میکردند تا شمشیرِ آتشینِ خورشید و نورِ ملایمِ مهتاب، آنان را به کسی نشان ندهد. حالا صاف و راست وارد این محل شده و گندم میخواهد...
چند لحظه بعد از مغازه بیرون میرود، سوار ماشین شده و از آنجا دور میشود. جوانک پشت سرش از مغازه بیرون آمده، در حالی که رنگاش پریده و گیج و منگ به نظر میرسد.
عصری مشهدی یدالله به مغازه باز میگردد. آرام سعی میکنم مکالمه را گوش دهم. جوانک، تپهپتهکنان، واقعهی عظیم را شرح میداد. پیرمرد با تأسف سری تکان میدهد و به چایاش خیره میشود.
دوباره خاطرهی به آتش کشیده شدنِ خرمنِ گندمهای پدرش توسط همسایهشان را به یاد آورده. هر زمان که آن واقعه را تلاوت میکند، جگرش بار دیگری میسوزد. دلم برایش آب میشود و نمیتوانم کاری کنم.
هر دکانداری روزِ واقعهی خود را دارد که زندگیاش چه خوش، چه ناخوش به قبل و بعد آن تبدیل شده. برای مشهدی، همان روز بود. وقتی حاصلِ آن همه کار و زحمت، یکآن جلوی چشمانشان خاکستر شد و کاری نمیتوانست انجام دهد. هر آن که چهرهی پدر را، که روی درآمدِ خرمنهای طلایی برای درمانِ همسرش حساب کرده بود، و مادرِ پیرش را، که برای خریدِ جهیزیهی دخترِ جواناش دلشوره داشت، به خاطر میآورد، صورتِ پرچیناش را رو به آسمان میکرد و با خدای خود نجوا میزد. ذکری میگفت و آهی میکشید.
مانند این ماشینها که هر روز گذرگاهشان هستم، سالها هم میگذرند اما بعضی روزها تا ابد یک جا مینشینند و از چشمانِ آدمها به من خیره میشوند. من تمام داستانهای غریبانه را با شکیبایی گوش میدهم تمام کاری که این تنِ سنگی میتواند انجام دهد، شنوا بودن است.
