uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Kanalga Telegram’da o‘tish

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
322
Obunachilar
-224 soatlar
-27 kun
-1630 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
photo content

Repost from 109
این پیام واین پست رو فور کنید، ازتون فور میکنم🫆
دوست داشتید پست مشخص کنید

Repost from 109
آبرنگ
آبرنگ

Repost from N/a
Eternal destiny. #FragmentsـofـMyـArt
Eternal destiny. #FragmentsـofـMyـArt

Repost from 109
این پیام واین پست رو فور کنید، ازتون فور میکنم🫆
دوست داشتید پست مشخص کنید

Repost from 109
آبرنگ
آبرنگ

Repost from N/a
این پیام و این پست رو فوروارد کنین چنلتون. یکی از کارای اخیرتون رو مشخص کنین تا بزارم اینجا و باهم با دیدنش اکلیلی شیم✨ فرقی نمیکنه می‌تونه عکاسی باشه یا نقاشی یا نوشته.🎠
لیمیت: زمانی که خط بزنم.

Repost from N/a
این پیامو فور کنید چنلتون تا بهتون بگم وایب ِ کدوم شخصیت هری پاتر رو میدین🪄.
جوین باشید.

اینبار از نیمه‌ی شیطان و آنگاس عزیزم🫠🫠

وای جدییییی🫠 خیلی خیلییییی ممنونممممم😭✨

‌ https://t.me/ba_ghalam/2511 وای قصه‌گو چقدر قشنگ زیبایی توجه به چیزهای کوچیکو نشون دادیییی🥲✨

لطفا بهش بی‌تفاوت نباشیددد:)) [وی در این راه بارها قصد ترکوندن مغزشو داشته*]

سه ماه از آخرین دیدارمان می‌گذشت و امروز، بالاخره با آن چهره‌ی مهربانش مهمان خانه‌ام می‌شد. از صبح، بی‌آنکه دلیل موجهی داشته باشم، مدام به ساعت دیواری چشم می‌دوختم. گویی عقربه‌ها نیز از آمدنش خبر داشتند و با لجاجتی کودکانه، کندتر از همیشه پیش می‌رفتند. نزدیک غروب بود که صدای چرخ‌های کالسکه بر سنگفرش خیابان پیچید. از پشت پنجره، پرده را اندکی کنار زدم و چراغی را دیدم که در مهِ کم‌رنگ عصر به سوی خانه‌ام می‌آمد. بی‌اختیار لبخند زدم. شومینه از صبح روشن بود و بوی چای تازه‌دم، اتاق را پر کرده بود. پیش از آنکه در به صدا درآید، آن را گشودم و همان لحظه، چهره‌ی او، به لطافت نخستین روشناییِ صبح، پیش چشمم نشست؛ چون آفتابی کم‌جان در واپسین ساعات عصر، با چشمانی آرام و زلال، همچون شبنمی نشسته بر برگ‌های باغ. قدمی به داخل گذاشت که همان کافی بود تا عطر تنش که چون بوی شکوفه می‌مانست، فضای خانه را در آغوش بگیرد. با آن مرواریدهای درخشان، به دو فنجانِ روی میز چوبی نگاه کرد، یکی خالی و دیگری از چای پر شده بود. گویی همین کافی بود تا لبخندش چون گرمایی دلنشین، بر چهره‌اش گسترده‌تر شود. با صدایی که همچون نغمه‌ای زیبا، خاطرات را به خاطرم می‌آورد، گفت:«تو هنوز یادته؟» همچون او، لبخندی به پهنای صورت زدم. «البته که یادمه، خانم کوچک!» او چای را همیشه سرد می‌نوشید؛ نمی‌دانم چرا همین را دوست داشتم. و من، برای نخستین‌بار پس از سه ماه، دیگر دلیلی برای شمردن روزها نداشتم.
#خطوط_بی‌هوا

رفقا یه چیزی نوشتم:))))

خدای من:)) چرا این انقدر قشنگ بووودددد

Repost from Eternity
https://t.me/ba_ghalam
آماتراسو ایزدبانوی خورشید در اسطوره‌های ژاپنه و در روایت معروفی با پنهان شدن او، جهان برای مدتی در تاریکی فرو می‌ره. این افسانه برای توئه چون شاید حضور تو بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی روی آدم‌های اطرافت اثر می‌ذاره؛ حتی وقتی خودت چیزی نمی‌گی.

چه هیجان‌انگیززز

Repost from Eternity
این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون بگم وایب چه افسانه ای رو میدید.

Repost from پوست
در صورتی که مایل هستید این پیام رو فوروارد کنید تا به شما بگم اگر روزی میل به ناپدید شدن پیدا کردید، چه محیطی رو برای سکونت انتخاب می‌کنید. این محیط می‌تونه در فیلم، کتاب، گیم، انیمه، دنیای خیال و یا حقیقی واقع شده باشه.