uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

مـارسِــے؛ ‌ ‌‌‌‌ ‌‌

مـارسِــے؛ ‌ ‌‌‌‌ ‌‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ 𝗌𝗎𝗇𝗌𝖾‌𝗍 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝖽𝖺𝗒; 𝗆𝗒 𝗍𝖾𝗆𝗉𝗅𝖾 ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌: @TalktoMateoBot ???

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
246
Obunachilar
-124 soatlar
+127 kun
+1530 kun
Postlar arxiv
‌‌‌ ‌‌‌ ‌𝓘𝗇 𝖺𝗇𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋 𝗅𝗂𝖿𝖾....

sticker.webp0.11 KB

"_من باشم آن پسرک نقاشی که راوی تنهاییت بود ماتئو"

" _می‌تونم آرژانِ تو باشم؟! "

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.10 KB

file_418583.00 MB

1685620173.mp32.80 MB

‌‌‌      ‌  ‌ ‌ 'Cause ‌you always have a            ‌ ‌  ‌      PLACE IN ME.
‌  ‌‌– گـویـے دانه‌هاے بـرف،      ‌‌‌هـم آزادے را مـےخـواسـتند، و هـم... رهـایـے را.

sticker.webp0.11 KB

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
در فروپاشی‌هایم. اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره‌ در زار می‌زنم، طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست. این حاصل نادیده گرفتن رنجی است که باید در آغوش می‌گرفتمش. یاسمن مصدق‌زاده؛ https://t.me/MateosBook

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

یڪ لـیسـت ڪوتاه از چـیزهایے ڪہ غـیر مـستقیم بـیان ڪردم یا نـتونـستم بہ ڪل بـیان ڪنم رو بـراتون آماده ڪردم، گـمشده‌ها. بـلڪہ شـاید بـراتون جـالب بـاشه...
– شاید مسخره به‌نظر بیاد ولی دوست داشتم بدونید که... اولین جمله‌ی آرژان به ماتئو " لبخند بزن! " بود. – شاید این سوال براتون پیش اومده باشه که کدوم‌ یکی‌شون زودتر عاشق شد؟! ولی خب باید بگم، این احساس تقریبا همزمان بود و هر دو یک گرمای خالص رو توی دیدار اول احساس کردن ولی... آرژان عمیق‌تر عاشق شد. به قول معروف " he fell harder " – از اولین دیدار توی پارک تا دومین دیدار توی کتاب‌فروشی، آرژان سعی داشت ماتئو رو پیدا و باهاش ملاقات کنه، و حدس بزنید چی؟ ملاقات توی کتاب‌فروشی، اونقدرها هم تصادفی نبود. و در دست دیگر این ماجرا، ماتئو همیشه در روزها و ساعت‌های مختلف به پارک می‌رفت تا آرژان رو ببینه. – هیونجین ارتباط خوبی با دنیای ادبیات نداره و به دلیل علاقه‌ نداشتن به کشور روسیه، با ادبیات روسیه هم مشکل داره و از قضا، کتابی که یهویی برداشت تا سر صحبت رو باز کنه، " آنا کارنینا " بود. – با وجود ارتباط بدش با این دنیا، نقاش شرقی بارها و بارها کتابی که ماتئو براش خرید رو خوند و تقریبا از حفظ شد. – توی دیدار دوم - البته فکر کنم خودم گفته بودم، هیونجین بین دوستانه صحبت کردن و رسمی بودن، گیر کرده و نمی‌دونست چطور با ماتئو ارتباط بگیره. برای همین یک‌جورایی میشه گفت ماتئو هم قدمی کوچک برای شکل‌گیری ارتباط‌شون برداشت. – نوشته‌ای که در سیزده اکتبر توی چنل گذاشتم، قرار نبود اصلا باشه. به صِرفِ ثبت این تاریخ، ناخودآگاه دلم خواست چیزی بنویسم؛ اما بعد یک داستان که به نوشته معنا داد، به ذهنم رسید. این نوشته‌ی کوتاه، در اصل نوشته‌ای بوده که آرژان با کمک ماتئو نوشته. این نوشته‌اش رو درست مثل بوم‌های نقاشی‌ای که برای‌ ماتئو کشیده، یک نشونه از عشق خودش به پسرک نویسنده می‌دونسته. – هایکویی که برای " اولین نمایشگاه " گذاشتم رو خودم نوشتم، از زبانِ آرژان. – آخرین نامه در هشتم جولای بود. این نامه نیمه‌شب هشتم جولای - ساعت‌های اولیه‌ی صبح یعنی یک یا دو صبح - نوشته شده، و برای وقتی بود که صبح زود، آرژان باید به یک روستایی سفر می‌کرد تا پیش مادربزرگ‌پیرش ( مادربزرگ مادری ) باشه. چون مادربزرگش مریض شده و هیچ‌یک از اعضای خانواده حاضر نبود تا پیشش بره. – اوایل پارت ادبی و اواخر پارت، عامیانه نوشته شده. شاید بشه گفت یک‌جورایی می‌خواستم بهتون نشون بدم که یک کتاب شده؟ خواستم حداقل توی این پارت یک تفاوتی احساس کنید، انگار واقعا دارید یک کتاب می‌خونید.
سـرگـذشتِ مـاتئو شـاربو
– سونگمین شاربو، پسرک دورگه‌ی ما، در هنگام تولد پدرش رو و شش سال بعد از اون مادرش رو براثر یک حادثه، از دست میده - سال‌های 1939 تا 1945. خانواده‌ی شاربو در یک روستا زندگی می‌کردند ولی بعد از فوت پدر و مادر، سونگمین به همراه خواهرش سومین، به شهر میره تا همراه با سرپرست جدیدشون یعنی خاله‌شون زندگی کنند. – سومین، از بچگی به ادبیات و زبان ایتالیایی علاقه‌ی زیادی داشته؛ حتی سودای سفر کردن به ایتالیا رو در سر داشته. و به همین خاطر، برای برادرش که از نظرش درست مثل یک هدیه بود، لقبی انتخاب کرد؛ ماتئو. و در سن سیزده سالگی، به دلیل بیماری، از دنیا میره. سونگمین اون زمان پونزده سالش بود. – پسرک نویسنده، در اصل نویسنده نبود. بذارید اینطور بهتون بگم. ماتئو توی یک کتاب‌فروشی کار می‌کرد، کل زندگی‌اش رو با نوشتن و کتاب خواندن سرکرد، و حتی چندین کتاب ترجمه و ویرایش کرد تا چاپ بشه - مدتی توی یک چاپخانه / انتشاراتی کار می‌‌کرد، اما هیچوقت کتابِ خودش رو چاپ نکرد. – کتابِ " ماتئو آرژان " نوشته‌‌ی " نویسنده / Author " در اصل مجموعه نامه‌ها و نوشته‌های ماتئو بود که توی صندوقچه‌اش پنهان و آرژان پیداشون کرده بود. و به شکل داستانی همراه با کلی نامه، به‌صورت یک کتاب درآورده بود. – پایان شادی که خواندید، در اصل توی یکی از همون نامه‌ها و دست‌نوشته‌ها بوده. – لی فلیکس، پسرک استرالیایی‌تبار، بعد از مدت‌های طولانی سفر و گریز، در مارسی ساکن و در چاپخانه‌ای به عنوان ویراستار مشغول شد. – کتاب به خواهرِ سونگمین، تقدیم شد چون این مورد هم جزوی از آرزوهای ماتئو بود. – ماتئو هیچوقت از بیماری‌ای که دچارش شد، به سلامت نگذشت و مثل خواهرش، در بستر بیماری و به‌تنهایی فوت شد. _ آرژان هم بعد از چاپ کتاب، از مارسِی به یک روستای کوچک و تقریبا ناشناخته در جنوب ایتالیا سفر کرد. – بعد از فوت ماتئو، آرژان دیگه هیچوقت نقاشی‌ای نکشید، جز یکی. یک بوم تقریبا بزرگ که لحظه‌ی آغوش و بوسه‌ی دیدار دوباره رو به‌تصویر می‌کشید. درسته، همون بومی که اسمش " غروب ابدی " گذاشته شد.
و درآخر، مـتشڪرم ڪہ داسـتانِ " نـویسنده و عـشقِ نـقره‌ایش " رو خـوندید.

‌‌‌ ‌ ‌ — ‌‌‌‌𝖳𝗁𝖾 𝖥𝖺𝖼𝗍𝗌
+1
‌‌‌   ‌ ‌    — ‌‌‌‌𝖳𝗁𝖾 𝖥𝖺𝖼𝗍𝗌

sticker.webp0.00 KB