مـارسِــے؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝗌𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝖽𝖺𝗒; 𝗆𝗒 𝗍𝖾𝗆𝗉𝗅𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌: @TalktoMateoBot ???
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
246
المشتركون
+724 ساعات
+137 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
یڪ لـیسـت ڪوتاه از چـیزهایے ڪہ غـیر مـستقیم بـیان ڪردم یا نـتونـستم بہ ڪل بـیان ڪنم رو بـراتون آماده ڪردم، گـمشدهها. بـلڪہ شـاید بـراتون جـالب بـاشه...
– شاید مسخره بهنظر بیاد ولی دوست داشتم بدونید که... اولین جملهی آرژان به ماتئو " لبخند بزن! " بود. – شاید این سوال براتون پیش اومده باشه که کدوم یکیشون زودتر عاشق شد؟! ولی خب باید بگم، این احساس تقریبا همزمان بود و هر دو یک گرمای خالص رو توی دیدار اول احساس کردن ولی... آرژان عمیقتر عاشق شد. به قول معروف " he fell harder " – از اولین دیدار توی پارک تا دومین دیدار توی کتابفروشی، آرژان سعی داشت ماتئو رو پیدا و باهاش ملاقات کنه، و حدس بزنید چی؟ ملاقات توی کتابفروشی، اونقدرها هم تصادفی نبود. و در دست دیگر این ماجرا، ماتئو همیشه در روزها و ساعتهای مختلف به پارک میرفت تا آرژان رو ببینه. – هیونجین ارتباط خوبی با دنیای ادبیات نداره و به دلیل علاقه نداشتن به کشور روسیه، با ادبیات روسیه هم مشکل داره و از قضا، کتابی که یهویی برداشت تا سر صحبت رو باز کنه، " آنا کارنینا " بود. – با وجود ارتباط بدش با این دنیا، نقاش شرقی بارها و بارها کتابی که ماتئو براش خرید رو خوند و تقریبا از حفظ شد. – توی دیدار دوم - البته فکر کنم خودم گفته بودم، هیونجین بین دوستانه صحبت کردن و رسمی بودن، گیر کرده و نمیدونست چطور با ماتئو ارتباط بگیره. برای همین یکجورایی میشه گفت ماتئو هم قدمی کوچک برای شکلگیری ارتباطشون برداشت. – نوشتهای که در سیزده اکتبر توی چنل گذاشتم، قرار نبود اصلا باشه. به صِرفِ ثبت این تاریخ، ناخودآگاه دلم خواست چیزی بنویسم؛ اما بعد یک داستان که به نوشته معنا داد، به ذهنم رسید. این نوشتهی کوتاه، در اصل نوشتهای بوده که آرژان با کمک ماتئو نوشته. این نوشتهاش رو درست مثل بومهای نقاشیای که برای ماتئو کشیده، یک نشونه از عشق خودش به پسرک نویسنده میدونسته. – هایکویی که برای " اولین نمایشگاه " گذاشتم رو خودم نوشتم، از زبانِ آرژان. – آخرین نامه در هشتم جولای بود. این نامه نیمهشب هشتم جولای - ساعتهای اولیهی صبح یعنی یک یا دو صبح - نوشته شده، و برای وقتی بود که صبح زود، آرژان باید به یک روستایی سفر میکرد تا پیش مادربزرگپیرش ( مادربزرگ مادری ) باشه. چون مادربزرگش مریض شده و هیچیک از اعضای خانواده حاضر نبود تا پیشش بره. – اوایل پارت ادبی و اواخر پارت، عامیانه نوشته شده. شاید بشه گفت یکجورایی میخواستم بهتون نشون بدم که یک کتاب شده؟ خواستم حداقل توی این پارت یک تفاوتی احساس کنید، انگار واقعا دارید یک کتاب میخونید.سـرگـذشتِ مـاتئو شـاربو
– سونگمین شاربو، پسرک دورگهی ما، در هنگام تولد پدرش رو و شش سال بعد از اون مادرش رو براثر یک حادثه، از دست میده - سالهای 1939 تا 1945. خانوادهی شاربو در یک روستا زندگی میکردند ولی بعد از فوت پدر و مادر، سونگمین به همراه خواهرش سومین، به شهر میره تا همراه با سرپرست جدیدشون یعنی خالهشون زندگی کنند. – سومین، از بچگی به ادبیات و زبان ایتالیایی علاقهی زیادی داشته؛ حتی سودای سفر کردن به ایتالیا رو در سر داشته. و به همین خاطر، برای برادرش که از نظرش درست مثل یک هدیه بود، لقبی انتخاب کرد؛ ماتئو. و در سن سیزده سالگی، به دلیل بیماری، از دنیا میره. سونگمین اون زمان پونزده سالش بود. – پسرک نویسنده، در اصل نویسنده نبود. بذارید اینطور بهتون بگم. ماتئو توی یک کتابفروشی کار میکرد، کل زندگیاش رو با نوشتن و کتاب خواندن سرکرد، و حتی چندین کتاب ترجمه و ویرایش کرد تا چاپ بشه - مدتی توی یک چاپخانه / انتشاراتی کار میکرد، اما هیچوقت کتابِ خودش رو چاپ نکرد. – کتابِ " ماتئو آرژان " نوشتهی " نویسنده / Author " در اصل مجموعه نامهها و نوشتههای ماتئو بود که توی صندوقچهاش پنهان و آرژان پیداشون کرده بود. و به شکل داستانی همراه با کلی نامه، بهصورت یک کتاب درآورده بود. – پایان شادی که خواندید، در اصل توی یکی از همون نامهها و دستنوشتهها بوده. – لی فلیکس، پسرک استرالیاییتبار، بعد از مدتهای طولانی سفر و گریز، در مارسی ساکن و در چاپخانهای به عنوان ویراستار مشغول شد. – کتاب به خواهرِ سونگمین، تقدیم شد چون این مورد هم جزوی از آرزوهای ماتئو بود. – ماتئو هیچوقت از بیماریای که دچارش شد، به سلامت نگذشت و مثل خواهرش، در بستر بیماری و بهتنهایی فوت شد. _ آرژان هم بعد از چاپ کتاب، از مارسِی به یک روستای کوچک و تقریبا ناشناخته در جنوب ایتالیا سفر کرد. – بعد از فوت ماتئو، آرژان دیگه هیچوقت نقاشیای نکشید، جز یکی. یک بوم تقریبا بزرگ که لحظهی آغوش و بوسهی دیدار دوباره رو بهتصویر میکشید. درسته، همون بومی که اسمش " غروب ابدی " گذاشته شد.و درآخر، مـتشڪرم ڪہ داسـتانِ " نـویسنده و عـشقِ نـقرهایش " رو خـوندید.
ོ عـزیزڪردهے پـسرڪ نـقشها،
اگـر غـروبمان فـرارسـید، بـدان که کنج خـلوتِ مـارسے بـہ انـتظار تـو ایـستادهام.
نـقشـے نـقرهفـام از جـنس ڪلمات
𝁨 #Yasaman ( 𝒯𝘩𝘦 𝑳ost ℒegend )
𝒞couples: hyunin — chanlix
𝒢enre: ℱantasy , ℳythological , 𝒜ngst , 𝒮mut
در امـواج بلـند بـالاـی آسـمانهای سـپید؛ در میـان زمـزمـہهای نسیـم ابـرهای اولـمپیـا افـسانـههایی خـفتـہ از جنـسِ عطـری معـصوم، احـساساتـے پاڪ و لمـسِ دستـانی بلـورین که بر خاڪستر غـم نشسـتند. همـچون پیـوند سـرخ و خاڪستری مَـہ و خورشـیدِ گـیتے بر بلـندای قـلههای عاشقـی جایی که عشقی نو شڪوفه میزند از اعـماق گـذشته. — پیش از آنکه اولین طلوع اشعههای خورشید جهان را روشن و اولین خودنمایی ماه بر دیوارههایش سایه بیافکند؛ قصهای کهنه از قلب آسمانها متولد شد. جهان را شمیمِ شبنمها و عِطرِ شببوها فراگرفت و فریادِ خدایخدایان سرآغاز پایانِ زندگیای سپید شد. نسیم بهاری میان گلبرگها میدوید و دست نوازش برسرشان میکشید. گلها با شوق به زیبایی خود میبالیدند و از نوازشهای دستِ مهربان نسیم لذت میبردند؛ آرامشِ پیچیده در قلبهایشان با احساس قدمهای متین و سنگین پسرک معصومِ دشتها از میان رفت. آرامش از وجود گلها گریخت و نسیمِ مهربان هراسان پشت درختی تنومند طبیعت پنهان شد. نجوای ملایمی برای نخستین بار از سوی آسمان به گوش رسید؛ نجوایی که از تازه شدن احساسات کهنهی افسانهی آرامگرفتهای صحبت میکرد. « _ بیدار شو یاسمن! » Uyan Yasaman, efsanenin zamanı geldi.
