uz
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
323
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
-830 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
خدا کند در فصلِ موردعلاقه‌تان، در کنار آدمِ موردعلاقه‌تان، در خیابانِ موردعلاقه‌تان پرسه بزنید...

Repost from N/a
photo content
+1

سر مدیر کتاب گرفتن کیف می دهد😁
سر مدیر کتاب گرفتن کیف می دهد😁

در حال دیدن یک فیلم مسخره
در حال دیدن یک فیلم مسخره

مه هم همی قسم

از آن مورسوی شهرزاد و حوریا و از این شیفوی ما🫠
از آن مورسوی شهرزاد و حوریا و از این شیفوی ما🫠

از مزبت های رخصتی این است که بتوانی بیشتر کتاب بخوانی، با اینکه PDF بود هشتاد صفحه از کتاب غروب پروانه خواندم و لذت بردم🫠

Repost from N/a
رمان «ساعت شوم» از گابریل گارسیا مارکز، داستان شهری است که در آن ترس، خشونت، کینه و پیامدهای سال‌ها درگیری و اختلاف، زندگی مر
رمان «ساعت شوم» از گابریل گارسیا مارکز، داستان شهری است که در آن ترس، خشونت، کینه و پیامدهای سال‌ها درگیری و اختلاف، زندگی مردم را تحت تاثیر قرار داده است. مارکز در این رمان نشان می‌دهد که چگونه گذشته‌ی تلخ و فضای پرتنش یک جامعه می‌تواند بر زندگی و روابط انسان‌ها سایه بیندازد. اما چیزی که این کتاب را برای من متفاوت کرد، شباهت عجیب آن با حال‌وهوای کشورم بود. هنگام خواندنش، احساس می‌کردم فقط یک داستان نمی‌خوانم؛ انگار هر پاراگراف، بخشی از ساعت‌های شوم و نحسی را که در این اواخر از سر می‌گذرانیم، به نثر آورده است. ترس، سکوت، بی‌اعتمادی و تلخی فضای داستان، برایم غریب نبود؛ بسیاری از آن‌ها را در واقعیت اطراف خودم لمس کرده‌ام. شاید به همین دلیل «ساعت شوم» برای من فقط یک رمان نبود؛ آینه‌ای بود که بخشی از روزهای تلخ این سال‌ها در آن می‌دیدم. بیگ زاد

یکی از دوستان تازه کانال جور کرده بیایید دنبالش کنیم «دفتر خیال»

#غروپـپروانه
#غروپـپروانه

«روحم چیزی دیگری می گوید. من سفر می کنم و دیگر باز نخواهم گشت.» صفحه: ۲۴ #بختیارـعلی #مریوانـحلبچه‌ی #غروپـپروانه #پروانه

خندان کوچولو در صفحه ۱۹ کتاب می گوید: « من اکنون فکر می‌کنم می‌دانم که پروانه در چنبره آن زندگی تاریک همیشه دنبال روزنه‌ای می گشت. آن تونل سیاهی که ماحصل اتاق‌هایی تاریک و راهروهایی دراز و ترسناک خانه ما بود، زندگی‌اش را تغییر داد. همیشه در حال جتسجو بود؛ جست‌وجویی مدام دنبال روشنایی مرموز و پنهان که به جنونی بی‌پایان بدل شده بود.» #پروانه #خندانـکوچولو #غروپـپروانه #مریوانـحلبچه‌ی #بختیارـعلی

پروانه همیشه گریه و می کرد و می گفت: «سفر می کنم.» صفحه:۱۸ #بختیارـعلی #مریوانـحلبچه‌ی #غروپـپروانه #خندانـکوچولو #پروانه

Repost from N/a
از زير سنگ هم شده پيدايم كن! دارم كم كم اين فيلم را باور مى كنم و اين سياهى لشكرِ عظيم عجيب خوب بازى مى كنند. در خيابان ها كافه ها كوچه ها هى جا عوض مى كنند وُ همين كه سَر برگردانم صحنه ى بعدى را آماده كرده اند. از لا به لاى فصل هاى نمايش بيرونم بكش! برفى بر پيراهنم نشانده اند كه آب نمى شود، از كلماتى مثل خورشيد هم استفاده كردم نشد! و اين آدم برفىِ درون كه هى اسكلت صدايش مى كنند عمق زمستان است در من. اصلاً از عمقِ تاريكِ صحنه پيدايم كن! از پروژكتورهاى روز و شب از سكانس هاى تكرارى زمين، خسته ام! دريا را مچاله مى كنم مى گذارم زير سر زُل مى زنم به مقواى سياهِ چسبيده به آسمان و با نوار جيرجيرك به خواب مى روم. نوار را كه برگردانند خروس مى خواند. از زير تخت هم شده پيدايم كن! مى ترسم مى ترسم چاقويى در پهلويم فرو كنند يا گلوله اى در سرم شليك و بعد بگويند: "خُب، نقشت اين بود... گروس

در صفحه ۱۳ کتاب «غروپ پروانه» هنگامی که خندان کوچولو دنبال حقیقت های گذشته است و با «نصرالدین خوشبو» همکلام می شود. نصر الدین خوشبو برای او می گوید: «خندان کوچولو دست از سرم بردار، من دیگر به گذشته فکر نمی‌کنم» سپس خندان کوچولو در کتاب با ادامه‌ی حرف او به ما می گوید: « گذشته برای او دنیایی غیر قابل درک بود.» #بختیارـعلی #مریوانـحلبچه‌ی #خندانـکوچولو #غروپـپروانه #نصرالدینـخوشبو

در صفحه ۵ کتاب « غروپ پروانه » اثر بختیار علی با ترجمه مریوان حلبچه‌ی آنجایی که داستان آغاز می شود «خندان کوچولو» می گوید: «با این همه وسواسی پنهان و مبهم مرا وا می‌دارد که این داستان را روایت کنم. شاید وسواس خیره ماندن انسان به روزهای از دست‌رفته‌‌ای باشد که برای ما جز به شیوه داستان‌سرایی قابل بیان نیستند؛ یا وسواس آفرینش تصویری باشد از سرزمین های که در نظرمان چون سراب و وهم بوده‌اند. #بختیارـعلی #مریوانـحلبچه‌ی #خندانـکوچولو #غروپـپروانه

Repost from نَهلان
photo content

Repost from نَهلان
در قطار صندلی هایمان رو عوض کردیم؛ تو پنجره را میخواستی و من نگاه کردن به تو را‌.
در قطار صندلی هایمان رو عوض کردیم؛ تو پنجره را میخواستی و من نگاه کردن به تو را‌.