«پایا، Paya»
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
334
Підписники
+124 години
-17 днів
+1230 день
Архів дописів
334
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژهها گل میکند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باورِ اینکه نباشی کار آسانی که نیست
334
یادتان است زیاد در مورد کتاب #کیمیاـخاتون می گذاشتم؟
حالا قرار شده کامل بنویسمش یک مقالهی مثلا شود اگر قابل نشر بود برایتان بگذارم تا شما هم مستفید شود😊
334
من خودم را بنظرم باید دوست داشته باشم.
چون آنچکه از دستان و دل من و ذهن من به دنیا خلق میشود زیادی ها قادر به انجام دادنش نیستن
334
امشب لا اینکه کارم پس مانده، نفس تازه کشیده رایستم؛ تا دفتر مهره بافی مانده را فردا فراهم کند بیکارم😊
334
بعد از مدتها سر کار 🫠
و بهترین قسمت وظیفه اینست که دو رئیس بزرگ مثل رفیق باشد مثل داداش باهات باشند.
و کار با زنان....
چی بگم حس عالی دارم😊❤️🔥
334
امصبح خواب دیدم
یکی در را تک تک می کند، برادرم می رود در را که باز می کند مردی با تنی بزرگ و چهارشانه و کلاه ازبیکی بر سر ایستاده است.
او را به خانه دعوت می کند، همین که پا را از در به داخل می ماند می گوید: کوثر کجاست؟
من سر صوفه نشسته ام سر خود را شانه می زنم، موهایم را پیش رو انداخته ام و سرم خم است، برای اینکه بتوانم بیبنمش موهای دراز خود را با دو دست بازش می کنم و برایش سلام می دهم.
با قدم های تند تند سمتم میاد و یک پاکت را می دهد. روی پاکت بیرق ازبیکستان است با تعجب بازش می کنم.
نوشته است:
شما به طور رسمی از این به بعد هموطن و هویت اصلی تان بخارایی ازبیکی است.
پین*
نمی دانم خواب است دیگه.
باز در یک جمعیت که پر از مردان و زنان با لباس ازبیکی هستن و کلاه بر سر دارند می رقصیم از خوشحالی.
فقط ای کاش ای کاش این خواب واقعی بود و من بخارایی می شدم به طور رسمی 🫠
334
امصبح خواب دیدم
یکی در را تک تک می کند، برادرم می رود در را که باز می کند مردی با تنی بزرگ و چهارشانه و کلاه ازبیکی بر سر ایستاده است.
او را به خانه دعوت می کند، همین که پا را از در به داخل می ماند می گوید: کوثر کجاست؟
من سر صوفه نشسته ام سر خود را شانه می زنم، موهایم را پیش رو انداخته ام و سرم خم است، برای اینکه بتوانم بیبنمش موهای دراز خود را با دو دست بازش می کنم و برایش سلام می دهم.
با قدم های تند تند سمتم میاد و یک پاکت را می دهد. روی پاکت بیرق ازبیکستان است با تعجب بازش می کنم.
نوشته است:
شما به طور رسمی از این به بعد هموطن و هویت اصلی تان بخارایی ازبیکی است.
پین* نمی دانم خواب است دیگه.باز در یک جمعیت که در از مردان و زنان با لباس ازبیکی هستن و کلاه بر سر دارند می رقصیم از خوشحالی. فقط ای کاش ای کاش این خواب واقعی بود و من بخارایی می شدم به طور رسمی 🫠
334
🎬 فیلم: «مایکل» 2026
📝 #زیرنویس_فارسی_چسبیده "HardSub"
📥 کیفیت: 720p Web-DL
✂️ #بدون_سانسور و حذفیات❗️
334
این گوشه نشینی اثر جمع نشینیست، در جمع نبود آنچه که در کنج سکوت است. یک مشت سخن بود و دوخروار کدورت هر راه بجز فاصله، در بند سقوط است.
صبح بخیر 🥀🌹🌚
