هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری
Kanalga Telegram’da o‘tish
پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
226
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kunlar
+730 kunlar
Postlar arxiv
۸۶ تا
لبهایم
لبهایت
لب
لب
در بسته دوست ندارم
اما در را رویمان ببندید
آناهیتا آهنگری
یکی از همین روزا
یک روز معمولی.
قرار بود روز خوبی باشد.
دخترا لباسهای سفید پوشیدند، چون حالشان خوب است، نه چون مناسبت خاصی باشد.
گل چیدند، حرف زدند، خندیدند.
پسر، کنار یکی از آنها ایستاده.
نه آنقدر نزدیک که معلوم باشد، نه آنقدر دور که اتفاقی به نظر برسد.
دستش پر از گل.
نگاهش اما مدام میرود، سمت همان دختر.
انگار خوب بلد است وانمود کند همه چیز عادیست.
دختر حرف میزند، اما هر از گاهی، یک نگاه کوتاه به پسر میاندازد.
جوری که فقط خودشان میفهمند.
یکی از دختران چیزی در دلش است، که به کسی نمیگوید.
یکی وانمود میکند خوشحال است.
و آن دوتا…
چیزی بینشان است.
که اسم ندارد.
قرار است همانطور بیاسم بماند.
قرار نیست عشقی شروع،
و چیزی تمام شود.
فقط یک بعدازظهر که آرام میگذرد.
هیچکس نمیداند،
همین نگاههای دزدکی،
همین فاصلهی حسابشده،
یک روز دلتنگترین خاطره میشود.
#داستانقشی
آناهیتا آهنگری
بیژن نجدی جانم ساقیت کیه؟
خونهای که بوی گذشته میده.
آلبومهای قدیمی.
انگار تا ورق میخوره، گرد و خاک یه راز ده ساله میپاشه تو هوا.
همه چیز زیر سرِ میرآقاست.
یه عشق گم شده یا یه آدم فراری، که قصهاش تو دل یه عالمه عکسِ پاره پوره، روزنامههای قدیمی و کاغذهای مچاله قایم شده.
یکی مثل تیمور، یکی مثل فردوس، یا حتی ماهرخ، همه دنبالِ یه تیکه از پازل هستن تا بفهمن میرآقا کجاست و پشت اون عکسها چی پنهون؟
واقعن اون دختر، همون یادگار عشقه؟
همه تو یه خونهی قدیمی، جمع شدن و دارن با خاطراتِ دیروز دست و پنجه نرم میکنن.
ولی حقیقت مثل یه شبح، مدام از جلوی چشمهاشون فرار میکنه.
انگار بعضی وقتها، گنجی که دنبالشی، نه طلاست، نه الماس.
فقط یه مشت حقیقتِ تلخ و فراموش شدس که یه عکسِ قدیمی، دوباره زنده اش کرده.
خاطرات پارهپاره دیروز، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
ندا احمدی: دود میرفت از درخت آلبالو بالا
سحر فرهادی: یادگورها
سارا چگنی: دلم میسوزد برای…
نازلی حسینی: آشوب
شیما صادقی: میرآقا، ماهرخ، فردوس و دیگران
الهه علیزاده: از راوی هویتپریش داستان بساز
فرشته برگی: اگر خاطرات پاره شوند، آدمها چند ساله میمانند؟
#همکاوی
آناهیتا آهنگری
یک پل، سه تابلو و یک دنیا احساس
مونک، انگار این پل رو تبدیل کرده به جای همیشگی ذهنش.
یه جور صحنهی ثابت که هر بار با حال و هوای متفاوتی، دوباره بهش برمیگرده.
همهی ما یه همچین جاهایی داریم.
یه خیابون، یه کافه، یه اتاق، که وقتی ذهنمون شلوغ میشه، برمیگردیم همونجا.
برای مونک این پل همون جای امن یا ناامن روانیه.
نکتهی قشنگش اینکه مونک اصلن دنبال تصویر قشنگ نبوده.
میخاسته احساس رو نقاشی کنه، نه صحنه رو.
تو هر سه تابلو، آدمها توی یک نقطه وایسادن.
وسط یه گذرگاه.
نه اینور زندگی. نه اونور زندگی.
همین وسط موندن، همین معلق موندن.
آخرش که نگاه میکنی، انگار مونک با این کارها میگه:
«ما هممون جایی تو زندگی وایمیستیم که نه میدونیم قدم بعدی رو چطور برداریم، نه میتونیم برگردیم. فقط نگاه میکنیم.»
سرزبان الّا خانوم
آناهیتا آهنگری
دلهتنگ
اولین رابطه. نه اشتباه شد.
اولِ رابطه.
اولِ رابطه.
همان وقتی که «عزیزم» مثل ناسزا عمل میکند.
کمی میگذرد.
برای اینکه چسکن را به برق زدی، میگویی: «باشه عزیزم»
اولِ رابطه.
از ۲۴ ساعت، ۲۶ ساعت حرف میزند.
حرف میزنی.
همان وقتی که گوشی به دست، خابت میبرد.
اولِ رابطه.
همان وقتی که به هر سبز سلطنتیای، لبخند میزنی.
دربهدر دنبال تیشرت سبز میگردی.
برای خودش. برای خودت.
رنگ مورد علاقهاش است.
ولی نه. منصف باشید. اولِ رابطه شیرین است.
قبول دارم.
اما زمانی دلنشینترین میشود که احتیاجی به «مراقب خودت باش» نداشته باشیم.
تو اگر مراقب خودت بودی که احتیاجی به رابطه نداشتی.
پس خیالت راحت، همیشه مراقبت هست.
#آلبالو_نوشت
آناهیتا آهنگری
پاپیون
یه چیزی توی این نقاشی هست، که آدمو میبره یه جای خیلی دور.
نه به خاطر ریلهای پشت سر دختر.
نه به خاطر چهرهی خستهی زن.
به خاطر اون لحظهی کوچیکی که، انگار از دل زندگی دزدیده شده.
زن نشسته، کتاب دستشه ولی نگاهش جای دیگهست.
نه غمگینه، نه خوشحال.
فقط انگار داره یه چیزی رو توی دلش نگه میداره،
یه فکری که نمیتونه بلند بگه.
کنارش دختری هست که هیچی براش پیچیده نیست.
دستش رو گرفته بالا و داره پشت میلهها رو نگاه میکنه.
بیخبر از همهی رازها و مشکلاتی که آدم بزرگها تو دلشون تحمل میکنن، ولی صداشون در نمیآد.
پاپیون لباسش، مثل یه امیده.
که حتا اگر نخای، باز میچسبه بهت.
این دو تا کنار هم،
زن و دختر،
انگار دو نسخه از یه انسانن.
یکی که هنوز میخاد بدوئه دنبال زندگی.
یکی که خسته شده از دویدن.
گاهی فقط لازمه یکجا بشینی.
بزرگترا میخان سکوت کنن.
بچهها میخوان دنیا رو کشف کنن.
و فقط سگا سالم زندگی میکنن.
#داستانقشی
آناهیتا آهنگری
زیزی
-آنا پاشو بخاری رو کم کن.
+زینب بلد نیستم.
.
+زینب راندوی این پروژهام با توئه آخه من بلد نیستم.
-به جا لباس خریدن برو کلاس فلانیو ثبت نام کن یاد بگیری.
.
+موهام واقعا کلافهام کرده میشه ببافی برام؟
-خودت بلد نیستی نه؟
یکی بود یکی نبود.
این جمله برا بچگیام خیلی هیجان داشت.
وقتی فریده اینو میگفت من ذوق میکردم که آخجون میخاد قصهی سیندرلا برام تعریف کنه.
ولی الان یه خورده قضیه فرق کرده.
یکی بود یکی نبود.
دو تا دوست بودن که شب و روزشون با هم بود.
با هم میخابیدن. با هم بیدار میشدن. با هم غذا میخوردن. با هم گریه میکردن. با هم میخندیدن.
تو اون ۴ سالی که با هم دوست بودن، یک ثانیه با هم دعوا نکردن. یه ثانیه به هم نگفتن چقد بیمعرفتی.
دنیاهاشون با هم فرق داشت، ولی عاشق دنیاهای همدیگه بودن.
یکیشون عاشق چادر اون یکی.
یکیشون عاشق آهنگ ترکیهای این یکی.
همه چی قشنگ میگذشت که یهو،
یکیشون رفت تو تونل.
الان ۹ ساله میگذره.
۹ ساله که هنوز بهم مسیج میدن ولی یه طرفس. انگار باهم قهر کردن.
۹ ساله عکسش رفته رو در یخچال.
۹ ساله که یلداش با یلدای همه فرق داره.
آخه یلدا رفت تو تونل.
۹ ساله که همهی اتفاقای مهمو براش تعریف میکنه ولی اون جوابی نمیده.
میگه:
«زینب نوشتههامو میخونی؟»
«زینب دخترارو دیدی؟ مث خودتن مشروب نمیخورن.»
«زینب اگه بودی کلی حاضر جوابی میکردی برا کلانتری.»
«زینب دیدی بهناز مامان شد؟»
«زینب موژان و آناهیتا رفتن.»
«زینب خاهر زادتو ندیدی، ولی خیلی خوشگله.»
«زینب این لباسه به تو خیلی میومد.»
«زینب عاشق آهنگهای سینا ساعی میشدی.»
«زینب خیلی وقتا با کامیاب میایم پیشت.»
زینب جواب بده دیگه.
مرتضی، زینب منو ببین میتونی پیدا کنی؟
خیلی کوچولو موچولو و لاغره.
باحجاب کامله ولی خیلی خوشتیپه.
زبونش حدودن ۱۲۰ متره.
آدرسش تو بهشته. ولی اسم خیابون و کوچشو نمیدونم.
داستان «مرا بفرستید به تونل» از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» از بیژن نجدی
سحر فرهادی/ مرگی که تاریخ دارد مرگ آخر است
سارا چگنی/ لطفا مرا هم بفرستید به تونل
ندا احمدی/ نمیخواهم بفهمم توی سرم را
نازلی حسینی/ مرا به تونل میفرستد خوابیدن
شیما صادقی/ نفرین ابدی شهر سوخته
الهه علیزاده/ قبرستانی برای من و نجدی و دکتر
فرشته برگی/ نمیشد من هم بروم داخل تونل؟
#همکاوی
آناهیتا آهنگری
زمستون امسال…
زمستون امسال بدون خرید کردن شیک باش.
روی لباس یقه اسکی، یک شومیز سفید بپوش یا از یک کت استفاده کن.
لباستو لایه لایه کن.
لباستو مونوکروم انتخاب کن.
ینی چی؟ بالا تنه با پایین تنه همرنگ باشند.
شالگردن پهن بزرگ، بدون هیچ گرهای دور گردنت بنداز. یک خط عمودی توی ظاهرت ایجاد کن.
کلاه بافت بدون لگو. کیفهای قهوهای بزرگ. شالگردنهای پهن. استایلتو میسازه.
لباساتو گشاد انتخاب کن. فراموش کن جذب بودن، خوش استایل، بودنه. امسال جذاب بودن یعنی راحتی.
قرمز شرابی، آبی نفتی، سبز یشمی، ترندی هستند.
اما یادت نره میتونی از مشکی، کرم و طوسیام استفاده کنی، چون تو پالت ترندی زمستون جا دارن.
عینک آفتابی اصلن فراموش نشه.
اکسسوری هم حتمن یک رنگ باشه.
اگه تونستی چنتا دستبند بزرگ تک رنگ بخری عالی میشه.
فراموش نکن امسال هر چی کمتر، شیکتر.
#قرتیبازی
آناهیتا آهنگری
به وقت عاشقی
سِپی جانم.
من نمیدونم تو چهجوری تو اون خلوت نازنینت میشستی و «صدای پای آب» مینوشتی، ولی من، همین الان، دارم با یک لیوان چای سرد شده و هشت تا همکار دور و برم مینویسم. انصافه؟
تو دنبال «آب» بودی،
من دنبال «آرامش یک دقیقهای».
راستی سهراب، تو که اینهمه از سادهزیستی میگفتی،
«چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید» منظورت این بود که من هر بار اعصابم خورد میشه برم چشمهامو بشورم؟
یا این فقط مخصوص شاعرهاست و برای ما کاربرد عملی نداره؟
چون من امتحان کردم، فقط هربار ریملم پخش شده.
ولی خب تو آدم عجیبی بودی.
از نقاشی رفتی تو دل شعر، از شعر رفتی تو سفر، از سفر برگشتی تو دل آدمها.
جدی بلند شدی رفتی ژاپن، برای یاد گرفتن چاپ چوبی؟
من اگه بخام برم کلاس، تنها چیزی که چاپ میشه، کارت بانکیمه.
سهراب، یه چیزی، تو چرا انقدر آروم بودی؟
یعنی وقتی میگن «سفر در دل واژهها»، خب باشه.
ولی بیبی من، تو وسط تابستون از کویر نوشتی، گرمت نشد؟
من تا سر کوچه برم و برگردم، میگم خدایا منو ببر مالدیو، لااقل اونجا یه رنگی میگیرم.
آخرش هم رفتی همه اون حسهای لطیف و شاعرانهتو ریختی تو شعر.
«تا شقایق هست زندگی باید کرد»
خب باشه، ولی شقایقهاتو از کجا میخریدی؟
چون اینایی که ما میبینیم، بیشتر تو اینستاگرام رشد میکنن تا طبیعت.
در کل سهراب جانم،
تو بودی که شاعر شدی، نقاش شدی، مسافر شدی، عارف شدی.
ما هم اینجا نشستیم با هزار تا فکر، داریم با تو حرف میزنیم.
ولی یه چیزو مطمئنم. اگه امروز بودی و دستهات رو میذاشتی پشت سرت و میگفتی «زندگی تر شدن پی در پی»،
منم میگفتم: بیا بشین کنارم، یه کم از این آرامشت بریز تو زندگیم، منم قول میدم یه روز با هم بریم تو یه اقامتگاه خوشگل، تو شهرت، چای بخوریم.
تو دربارهی درختا حرف بزن، منم دربارهی خشکسالی تهرانم غر بزنم.
#نقدبازی
آناهیتا آهنگری
فرهنگ لغات هیتا
پوشاک
(قسمت۳)
مثل همیشه چیزایی که مینویسم از چندتا منبع مختلف + نظر شخصی خودمه.
پیشنهاد یا انتقادی داشتی حتمن بهم بگو.
دامنها👗
1. Mini Skirt (مینیاسکرت / دامن کوتاه)
ویژگی: کوتاه، دخترونه و جسور، جین، چرم یا پارچهای.
استایل: بوت بلند، کت چرمی، شومیز، ترجیحن اورسایز.
موقعیت: مهمونی، خیابانی، کژوال شیک.
ترند: مدلهای چیندار، پلیسه کوتاه، متالیک، جین.
برندها: Zara، Pull&Bear، Maje، Diesel.
2. Maxi Skirt (ماکسی / بلند)
ویژگی: بلند و راحت، زنونه و ظریف، گاهی راسته گاهی کلوش.
استایل: تاپ ساده، صندل، اسنیكر مینیمال، کت جین.
موقعیت: روزمره، سفر، قرار دوستانه، کژوال شیک.
ترند: لینن، نخی سبک، ماکسیهای ریزچین و طرحهای مینیمال.
برندها: Mango، H&M، Free People.
3. Midi Skirt (میدی / تا زیر زانو)
ویژگی: رسمی، کژوال، نه خیلی کوتاه نه خیلی بلند.
استایل: بوتهای میدی، کت کلاسیک، شومیز.
موقعیت: محل کار، قرار رسمی، دورهمی شیک.
ترند: پلیسههای نرم، میدیهای ساتن، برشهای نامتقارن.
برندها: Massimo Dutti، COS، Reiss.
4. Pleated Skirt (پلیسه)
ویژگی: چینهای منظم، فوقالعاده کلاسیک و شیک.
استایل: کت اسپرت، بلوز ساده، نیمبوت. شومیز سفید.
موقعیت: مهمونی رسمی، روزمره شیک.
ترند: پلیسه بلند ساتن، مدلهای متالیک، رنگهای پاستلی.
برندها: Zara، Sandro، COS.
5. Satin Skirt (ساتن)
ویژگی: براق، لطیف و خیلی زنونه. روی بدن میرقصه.
استایل: تاپ ساده، کت چرمی، بلوز ابریشمی، کفش پاشنهدار.
موقعیت: مهمونی، قرار عاشقانه.
ترند: ساتنهای مونوکروم، رنگهای شامپاینی و مشکی کلاسیک.
برندها: Skims، Mango، Zara.
6. Denim Skirt (دامن جین)
ویژگی: فابریک مقاوم. کوتاه، میدی یا بلند.
استایل: کت جین، تیشرت، نیمبوت، کتونی.
موقعیت: روزمره، خیابانی، سفر.
ترند: جینهای شستهشده، اسلیت وسط، مدلهای A-Line.
برندها: Levi’s، Bershka، Diesel.
7. Cargo Skirt (کارگو)
ویژگی: جیبدار، اسپرت، مخصوص استایل خیابانی.
استایل: نیمبوت، کت بمبر، تیشرت آزاد، کتونی چانکی.
موقعیت: خیابانی، کژوال، مهمونی اسپرت.
ترند: رنگهای خاکی، زیتونی، بژ، برشهای نامتقارن.
برندها: Urban Outfitters، The North Face، Zara TRF.
8. A-Line Skirt (ایلاین)
ویژگی: بالاتنه فیت و پایین کمی کلوش.
یکی از خوشفرمترین مدلها.
استایل: شومیز، پولیور فیت، بوت یا کتونی مینیمال.
موقعیت: محل کار، مهمونی، قرار دوستانه.
ترند:ایلاینهای جین، چرم نرم، یا طرحدار.
برندها: Massimo Dutti، Ted Baker.
9. Asymmetrical Skirt (نامتقارن)
ویژگی: برشهای خاص، زاویهدار، مدرن.
استایل: بلوز ساده، کفش پاشنهدار، اکسسوری مینیمال.
موقعیت: مهمونی، فشناستایل، استریتاستایل.
ترند: برشهای تیز، لایهلایه، متریال ترکیبی.
برندها: Rick Owens، Zara Studio، COS.
10. Wrap Skirt (رپ / دورپیچ)
ویژگی: کمربنددار یا گرهای، فیت شیک و خیلی زنونه.
استایل: تاپهای ساده، صندل یا پاشنهدار، کیف کوچک.
موقعیت: سفر، روزمره شیک، مهمونی نیمهرسمی.
ترند: طرحهای گلدار مینیمال، لنینهای روشن.
برندها: Mango، H&M، Reformation.
دیگه بریم سر کمد میدونیم چی بپوشیم😎
آناهیتا آهنگری
میوه ترهبار
فاطی، من این شکلیام.
همه چی برام جون داره. آخه واقعن داره.
اسمشون الکی شده اشیا.
ما آدما روشون اسم گذاشتیم.
اشیا.
اشیا.
عروسک.
فاطی، من یه مدلیام.
خیلیا شبیه منن. البته شاید.
ولی من، خاهرم و …. برامون اشیا فرق دارن.
عروسکا خیلی بیشتر.
فاطی، ما رو عروسکا نمیخابیم. حتا اگه کاراییشون خابیدن باشه.
ما رو دست و پاشون نمیشینیم.
فاطی، ما همهی عروسکامون اسم دارن.
خودمون اسم نمیذاریما. خودشون وقتی یخشون وا شد، میان اسمشونو میگن.
فاطی، من مامان نیستم، ولی مامان هستم.
سر زاییدن همشون خیلی درد کشیدم.
از زایمان طبیعی و سزارین بدتر.
فاطی، من رو بچههام حساسم.
کسی حق نداره به لپشون دست بزنه.
پوستشون حساسه. آخه خیلی کوچولوان.
هر ۱۰سال عمر ما یه سال عمر اوناس.
فاطی، عروسکای من شاید تشکیل خانواده بدن.
شاید شکست عشقی بخورن.
شاید عشق یه طرفه پیدا کنن.
فاطی، دون دونی عاشق خاهرمه.
شبایی که آیدا هست، یواشکی میره زیر پتوش بغلش میکنه.
فاطی، فرنگی خانوم عاشق دون دونیه.
از آیدا متنفره. همیشه یه چشمش خونه، یه چشمش اشک.
فاطی، هویجوری بچهی اوله. همه ازش یه حساب دیگه میبرن.
فاطی، بادی جان، خیلی دختر بازه. هر روز با یکی داستان داره.
راستی فاطی، تو چرا حواست به چشم دکمهای نبود؟
اصلن نباید بچه تو اون سن و سال، توی خونه، با پنجرهی باز، تنها باشه.
فاطی تو گه خوردی مامان شدی. اون بچه چه گناهی داشت.
الان رفتم یه سری اعلامیه چاپ کردم.
میدونم چشم دکمهای زودی پیدا میشه.
دلم روشنه.
پی.نوشت۱: چشمهای دکمهای من...، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
پی.نوشت۲: بچههام
پی.نوشت۳: مثلن چهارشنبههای تحقیقاتی مطالعاتی
سارا چگنی: نامش فاطیست پرتکرارترین نام دخترانه
سحر فرهادی: پشت دود
الهه علیزاده: از وطنم دور افتادهام
شیما صادقی: بوی جنگ و قند سوخته
فرشته برگی: عروسک با چشمهای دکمهای میدید
نازلی: امیدِ آبیِ عروسکی
ندا احمدی: چشم چشم دو دکمه
#همکاوی
آناهیتا آهنگری
شیرازی
دوستیمون مثل باروت بود،
یه جرقهش کافی بود تا همه چی روشن بشه.
تولد تو یعنی برگشتن حال خوب،
ادامهی قصههایی که فقط با تو معنا دارن.
میخوام امسال با خندههات شروع بشه،
یه سال تازه، یه زندگی قشنگتر از خاب و خیال.
بهدنیا اومدنت مبارک شناسا.
آناهیتا آهنگری
Repost from N/a
آناهیتا دختر خوبم
آناهیتای عزیزم، دخترک مهربونم
در نوزادی بعد از هر بار شیر خوردن با چشمان درشت مشکی و لبخند قشنگت از من تشکر میکردی و میخوابیدی.
اولین کلمهای که گفتی «با» بود.
بعدا «بابا» شد.
خیلی ناراحت شدم چرا مامان نگفتی.
شنیده بودم اولین کلمهای که بچه میگه مامانه.
کلمه بعدی «فوا» بود به معنی فواره.
چرا کلمه به این سختی را یاد گرفتی، نمیدونم. یک بار به مهد دیر رسیدم، هنوز حرف زدن بلد نبودی.
با دستهای کوچولوت تندتند منو میزدی و گریه میکردی.
چقدر منم با تو گریه کردم.
در مهد زیباترین دختر کلاستان بودی.
مادرها با اشاره میگفتند این همان دختر خوشگلهست.
دخترم تو در روزهای سخت زندگیم به دنیا اومدی.
میخواستم خیلی کارها برات بکنم ولی نتونستم آنها را انجام بدم.
تا پنج سالگیت تو بغلم میخوابیدی.
شبها نمیخوابیدم. فکر میکردم اگر بخوابم، تو دیگه نیستی و در خیالمی.
کمکم با دنیا آمدن خواهرت تو را واقعی میدیدم.
سالها گذشت در آن مدت خیلی به تو سخت میگرفتم.
گاهی با سختگیریهایم اذیتت میکردم و فکر میکردم کار درستی میکنم.
عزیزم امیدوارم اشتباهات منو با بچهات انجام ندی.
همیشه عاشقت هستم تکهای از وجودم.
فریده جوریکی
دکتر داریم تا دکتر
کتاب «در انتظار گودو»
نمایشنامهی «خُلواره»
«سمیوئل بکت»«نجف دریابندری»
«آدا: باید بری پیش دکتر، برای خاطر حرف زدنت، بدتر شده، فکر کن آدی چی میکشه؟میدونی یه بار به من چی گفت، هنوز خیلی هم کوچیک بود، گفت: ماما، بابا چرا همهش حرف میزنه؟ صداتو تو مستراح شنیده بود. من نمیدونستم چی جوابش بدم.»
در ظاهر، آدا فقط گزارشی از یک مشکل خانوادگی میدهد، اما جملهها شامل شرم، خستگی و ناامیدیست.
«باید بری پیش دکتر» یک توصیه معمولی نیست. آخرین تلاش برای نجات رابطه است.
نقل حرف آدی«بابا چرا همهش حرف میزنه؟»
عمق بحران را نشان میدهد.
«شنیدن صدا در مستراح» فضای تلخ و غمگین زندگی را با جزئیات کوچک نشان میدهد.
و پایان دیالوگ: «من نمیدونستم چی جوابش بدم» خلاصهی تمام درماندگی هاست.
این چند خط کوتاه، فروپاشی آرام یک خانواده را به خوبی نشان میدهد.
#کتابنقد
#نقدبازی
آناهیتا آهنگری
بیژن توام خستهای
مرتضا خسته بود.
شاید مشکل همین بود که، خسته بود.
انقد خسته بود که بیژن هم خسته کرده بود.
مرتضا از گفتن: «…» خسته بود.
شاید از آقای فردوسی خسته بود.
انقد خسته بود که آتش گرفت.
مرتضا اگر بود دنبال سهراب نمیگشت.
مرتضا اگر بود از من خسته میشد.
از خسته شدنهایم، خسته میشد.
ولی کاش مرتضا خسته نمیشد.
کاش بود بهش میگفتم: «…….»
به تخم چشمهایم نگاه میکرد و میگفت: «……..»
کاش بودی
کاش به بچههای تحقیقاتی مطالعاتی نشانت میدادمو میگفتم:
«دخترا ببینید خوشگلی هم حدی داره. مرتضا دیگه خسته نیست.»
چهارشنبههای ما
سارا چگنی: در حریر آواز
سحر فرهادی: میشنوی مرتضی؟
الهه علیزاده: پسرکُشی، رسم ماست؟
فرشته برگی: درد و لذت یادگیری با داستاننویسی
شیما صادقی: فردوسی مراقب همه هست
نازلی: اگر لال شدم چه؟
ندا احمدی: خابیده درون آتش
#همکاوی
در جوار سهراب
کسی نمیدانست
دختر
چقدر خستهست.
خستگیاش بلند نبود،
ساکت بود.
از همان خستگیهایی که
به جای فریاد،
آدم را آرام میکند
اما دلش را پیر.
یک روز،
بی آنکه توضیح بدهد،
راه افتاد.
نه مقصدی،
نه برنامهای،
فقط نیاز داشت
کسی وسط راهش نایستد.
باد
از لابهلای موهایش رد میشد.
و خودش هم نمیدانست،
چرا دارد به سمت کاشان میرود؟
شاید چون
آنجا هیچکس
چیزی از او نمیخاست.
فانوسی در دست داشت.
فانوسی کوچک.
اما روشنتر از تمام چراغهای دنیا.
هر جا میرفت،
نور فانوس
راه را برایش نرمتر میکرد.
مثل یک دوست صبور،
مثل یک همراه قدیمی.
شب که رسید
به پشتبام رفت.
هیچکس نبود،
فقط خودش
و آسمان پر ستاره.
روی لبهی بام نشست،
زانوهایش را بغل کرد
و آرام
بیهیچ اشکی
بیهیچ صدایی
فقط
تماشا کرد.
زیر لب گفت:
«من،
گم نشدم.
فقط،
مدتی پیدای خودم نبودم.»
فانوس در دستش
جوری روشن شد
که انگار گفت:
«برگشتی.
همین برای امروز کافیست.»
صبح فردا، دختر
با دلی سبکتر
به شهرش بازگشت.
شهر همان بود.
آدمها همان بودند.
زندگی همان بود.
هیچچیز عوض نشده بود،
اما خودش چرا.
حالا نوری داشت،
که هیچکس نمیتوانست خاموشش کند.
آناهیتا آهنگری
بازم چسناله
دوباره شروع شد. چسناله.
بازم داره میشکنه، قلبمو میگم.
ضربه میخوره، از جایی که قبلن خورده.
ولی با آدمای جدید. فک میکردم تکراری نیستن.
مشکل از کسی نیست. مشکل از خودمه.
کنترل نمیکنم، حجم احساسمو.
کاش یادش میگرفتم.
هیچ تراپیستی نتونست کمک کنه. فقط همشون همون اول فهمیدن این مدلیام.
مشکل از منه.
به خدا خیلی سخت نیست.
من خیلی آسونم.
خیلی زود گوشام دراز میشه.
خیلی زود مدلم دستت میاد.
خیلی زود میشه قلبمو ببری.
خیلی زود یادم میگیری.
خیلی زود میتونی باهاش بازی کنی.
دیر میشکنه، ولی وقتی بشکنه.
فریده میگه: «باید اون دنیا جواب اعضای بدنمونو بدیم. امانته دستمون.»
کاش اون دنیا نرم.
یاد اون روز افتادم.
سارا، همکارم، یهو گفت: «آنا، کل موهات کی سفید شد؟»
خندیدم.
وقتی اومدم تو شرکت موهای خودم بود. یه موی مشکی که هایلایت سفید داشت.
الان یه موی سفید با هایلایت ۱۰٪ مشکی.
کی گفته ۱۰٪ ؟
تو آینه دارم نگاه میکنم.
نمیتونم پشت سرمو ببینم.
ولی اگه میتونستم حتمن به ۶٪ میرسید.
عروسی دعوتم آخر هفته.
یکیام ماه بعد.
منتظرم قر دادنا تموم شه.
بعدش قراره به همه نشون بدم چند درصد شده.
ایشالا تا اون موقع حداقل ۱٪ ازش مونده باشه.
#آآنوشت
آناهیتا آهنگری
مگر دست توست.
حواسش هست.
حتا وقتی حواسش نیست.
تمام کنیم،
تمام میشوم.
شروعش دست خودمان بود.
تمامش دست خودمانست.
تنهایی نباید بروی.
تنهایی نباید بروم.
رفیق نیمه راه نیستی.
اینطور میشناسمت.
شاید من برایت کم باشم.
ولی تمامم همین اندازهست.
باز ترسیدی؟
دوس داشتن آنقدر که فکر میکنی،
وحشتناک نیست.
تو را خیال راحت، دوست دارم.
#پاکنکنیم
آناهیتا آهنگری
چهل و پنج روز
بازم همون همیشگیام، نفر اول بودن.
رسیدم خونه. موژان زنگ زد.
دو ساعتی باهام حرف زد.
گفت: «داداش برا حالی که الان داری نمیخام بیام.»
بعدش بهناز زنگ زد.
سعی کرد با حرفای قشنگ قشنگش، حالمو عوض کنه.
قربونشون میشم.
گریه کردم.
خابیدم.
مریضیم بدتر شد.
پریودیمم بدتر شد.
غذا نخوردم.
کوفت بخورم.
گریه کردم.
گریه کردم.
از دخترای تحقیقاتی مطالعاتی پرسیدم «آدما با گریه میمیرن؟» گفتن: «نه.»
سارا و شیما گفتن: «بنویس.»
آیدا زنگ زد: «گریه میکنی؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «منم همینم.»
شایانو کامیاب بهم ترحم کردن.
رفتم نوشتم.
فحش بود بیشتر.
چقدر تنهاام.
تنها بودم. تنهاتر شدم.
یا شاید یادم افتاد که ااا تنهایی این شکلی بود.
نمیدونم.
بازم گریه کردم.
الان که با نیلوفر، خاهر آناهیتا، حرف زدم گفت:
«من حالم خیلی خوبه. چون میدونم زود میاد.»
کاش حال منم زودی خوب شه.
تجربه نوشت: وقتی یکی که مهاجرت کرده، برای ۴۵ روز میاد میبینتت، سختتر از، اونیکه که تازه داره مهاجرت میکنه.
#گریهکن_گریهقشنگه
آناهیتا آهنگری
