uz
Feedback
هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

Kanalga Telegram’da o‘tish

پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
226
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kunlar
+730 kunlar
Postlar arxiv
مادر هادی هادی رفت. بیست و خورده‌ای سالش بود. هادی رفت. یک هفته بعد از رفتنش زنش زایید. هادی رفت. جسدش نبود. شاید در رودخانه افتاده بود. هادی رفت. پلاکش پیدا شد. پوتینش نه، فقط پلاکش. هادی رفت. مادرش ماند. مادر هادی. مادر، پدر، برادرش را از دست داده بود. مادر هادی. هیچ‌کدام را نمی‌خاست. مادر هادی. دنبال هادی بود. مادر هادی. به جنازه‌ی هادی راضی بود. مادر هادی. شله زرد می‌پخت. خدا قول داده بود، هادی را برمی‌گرداند. مادر هادی. پدر طاهر را ندیده بود. مادر هادی. مادر فریده، مادر مهدی، مادر سعید هم بود. مادر هادی. می‌خاست فقط مادر هادی باشد. هادی. مادر هادی. طاهر. پدر طاهر. پی نوشت: چهارشنبه‌های ما. داستان «تاریکی در پوتین» از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از «بیژن نجدی» سحر فرهادی/ رودخانه مثل سنگ قبری... الهه علیزاده/ دنیا را آب می‌برد بابای طاهر را رودخانه سارا چگنی/ بابای طاهر فرشته برگی/ احساسات ساده داستان‌های پیچیده ندا احمدی/ گریه می‌کند زیرآب پیرمرد شیما صادقی/ تاریکی در آتش نازلی حسینی/ تاریکی در پوتین #خاهرزاده‌ی‌هادی‌نوشت #هم‌کاوی آناهیتا آهنگری

اِهِم اِهِم آبان لعنتی چرا تمام نمی‌شوی؟ زنگ تفریح ساعت چند بود؟ تجربه‌های جدید، همان‌هایی که سال‌ها منتظرش بودی. شیرین‌ترین است. از آب طالبی‌های ایرج بیشتر. خسته از خستگی‌ها. خسته از تعقیب و گریز. همان استاکر بازی خودمان. هر روز عکس جدید. چقدر باهم خوشی‌د. الحمدلله. چشم حسودتان کور. چشمم درست نمی‌بیند. در لیست پزشکان قرار می‌دهم. شاید که رسیدگی شد. الویه جا ماند. بی‌خودی با ذوق رنده می‌کردم. زَلَنبه زینبو فروشی. تو رو به مژه‌هایش قسم می‌دهم گردن‌آویزهایی که دارم، در سبد کالاهایت قرار نده. کی داستانت تمام می‌شود. اصلن تمام می‌شود. فکر نمی‌کنم. تازه ایموجی قلب انسانی را یاد گرفتی. راستی به چه کاری می‌آید؟ کاش پی‌نوشت برایش در نظر می‌گرفتی. سه روز مانده؟ مهاجرت می‌کنید، برنگردید. رفتنتان از لولو خرخره ترسناک‌تر است. نشخار ذهنی. اگر مغزم منفجر شد چه؟ مغز فروشی کجاست؟ سجده‌ی شکر به جای می‌آورم که حداقل خابت را می‌بینم. #هذیان_بازی آناهیتا آهنگری

@RapRelease - Nafahmidam - Ali Yasini, Poori.mp38.12 MB

مورد علاقه دوست داشتم دامپزشک می‌شدم. نذاشتن. هم خودم، هم مامان‌بابا. ولی عاشق حیوان‌ها شدم. گربه و سگ؟ آره، سگ. ولی حیوان‌های دیگه چی می‌شه؟ مورد علاقه‌م چیه؟ زرافه، فیل، اسب. همشون زیادی بزرگن برای یه خونه. اما اسب. اسب خیلی جاها هست. هر دفعه می‌بینمش، غش می‌کنم برا این همه قشنگی. مثلن الان. دخترونه اومدیم شمال. لب ساحل بودیم که یه اسب اومد. «خانوم، می‌شینی رو اسب؟ خانوم بفرمایید.» رفتم جلو. «بله، من می‌خام. چند؟» قیمت گفت، کارت کشیدم. اومد سوار کردن یادم بده که گفتم: «نه، من فقط می‌خاستم باهاش راه برم.» تعجب کرد. تو دلم گفتم: «اسب. گناه داره آخه. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرده یکی حتی روش بشینه. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرده کارش این باشه و…» اون بیچاره خیلی گناه داره. پ.ن: داستان «اسب‌ریزی» از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» «بیژن نجدی». چهارشنبه‌های تحقیقاتیمون: شیم‌شیم، خانم چگنی ‌جون، ندای من، استاد الا، نازلی زعفرون، مثبت چهره و نرمی جانم #هم‌کاوی آناهیتا آهنگری

عالِح «خوبم» را فقط به غریبه‌ها می‌گوییم آن‌هایی را که دوست می‌داریم در آغوش می‌گیریم و گریه می‌کنیم. #چس_ناله آناهیتا آهنگری

مث سیندرلا راس ۱۲ بهش بگو مبارکه. نه این‌که مبارک باشه اومده تو زندگیت. مبارک باشه که اومده به این دنیا. بهش بگو چقد دنیا کَمِش داشته. چقد هیچکس شبیه‌ش نیست. یکم از خاطره‌هاتون بهش بگو. مثلن اون بوسه‌ای که وسط، شلوغ‌ترین نقطه‌ی شهر ۲۰ دقه‌ طول کشید. همه‌ی صفت قشنگارو بچسبون به هم. البته بستگی داره چقد دوسش داشته باشی. می‌تونی بگی: عزیزم، مهربونم، قشنگم. یا می‌تونی بگی: دلیلم، وجودم، استخونم. اینو یادت باشه تولدش مهم‌ترین روز زندگیته. سالگرد آشنایی، اولین داستانتون و …. اینا مهمه، ولی تولدش زیادی فرق داره. اگه اون تاریخ نبود، اصلن تاریخای دیگه به وجود نمی‌اومد. آخرشم بگو خدارو شکر که هستی، خدارو شکر خوشحالی، خدارو شکر برای نفس کشیدنت. راس ۱۲ شب، مثل سیندرلا، بهش بگو: «بُتِ من تولدت مبارک» #مث_جوجه‌ها آناهیتا آهنگری

لبِ تو به غمزه خنده زدی، خونِ من به خنده بریخت خدای داند اگر خون به خنده ریخت، چه کرد دلم ز دست تو خون شد، نه این عجب باشد که هر که عاشق خوبان شد، این چنین گردد چو لاله داغ دلم تازه ماند از لب تو که هر که خورد ز شکر، زهر در دهانش کرد امیر خسرو دهلوی مجنون و لیلی

داستان دیشب داشتیم هلاک می‌شدیم. از گشنگی. اولین غذافروشی‌ای که دیدیم، رفتیم تو. سحر داشت سفارش می‌داد. یارو که سرش گرم صحبت بود، به همکارش گفت: «ااا، پس داستان شده.» سحر نگام کرد، خندید. داشتم تند تند خاطره تعریف می‌کردم که: «مامانِ با دوست بچه‌ش داستان کرده بود، بچه‌ش درو باز می‌کنه می‌بینه.» آیدا میگه: «خاهر میای بریم با سکینه بیرون.» «نه، نه. من اصلن حوصله‌ی داستان ندارم.» ریحانه با شوق می‌گه: «خب تعریف کن چی‌شد.» «آخه داستان داره.» «لاغر شدنم داستان شده.» «آبان کلن داستان داره.» «برای ویلا رزرو کردن داستان داریم.» «آناهیتا وقتی بره داستان میشه.» «کامیاب باید بیاد لباس زمستونیارو داستان کنه.» استاد بعد از کلی خندیدن رو به سحر کرد و گفت: «دقت کردی آناهیتا به همه چی می‌گه داستان. تو ذهنش داستان یه کلمه‌ایه که هزار تا معنی داره. به سکس می‌گه داستان. به یه اتفاق می‌گه داستان. به خوشحالی، به ناراحتی، به همه چی می‌گه داستان.» پاورقی: با زیر صدای آهنگ «بو سرده کاپشنم کو؟» اون تیکه‌ش که می‌گه: «همه داستان دارن، ماام داریم باهم.» #داستان_نوشت آناهیتا آهنگری

عجیب‌تر از عجیب مقدمه: مگه قرار نبود فقط مسخرشو در بیاریم؟ چی‌شد که مسخرمون در اومد! چهارشنبه‌ی هر هفته قرار بر این شد که، بخونیم باهمدیگه، چیزکی تو کانالامون هوا کنیم. استرس ۱۰۰ از ۱۰. بعد از کلی مشورتو تقلب با احسان، سحر و سارا نتیجه به شرح زیر شد. امیدوارم باب دل بقیه‌ی هوا کننده‌ها باشه. اصل کاری: استاد دیشب گفت: «چی باعث رنجتون میشه؟» سریع جواب دادم: «عجیب بودن آدما.» چشماشو مث همیشه ریز کرد: «بگو.» یکم فک کردم تا مثال درستی بزنم، تا بتونم اصل مطلبو خوب ادا کنم. خیلی خلاصه یکی از همکارامو، که قبلن خیلی رفیق بودیم، ولی الان همه چی کلی تغییر کرده، شد مثال من. استادم کامل فهمید چی می‌گم. ولی اگه امروز بخام مثال بزنم می‌گم. «یکی بود، یکی نبود. یه پسری با پارو اومد، یه قو رو، از مرگ نجات بده که، زارت قوی بدبخت مُرد. پسرم به جرم قتل قو دستگیر شد. کسی نگفت بابا جون، آب استخر،اون ذلیل مرده رو کشته. این زبون بسته فقط خاست کمک کنه.» به همین راحتی. آدما عجیب می‌شن. راحت قضاوت می‌کنن. راحت‌تر عقلشون به چشمشونه. راحت زندگی نمی‌کنن. پی‌نوشت: کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» «استاد بیژن نجدی» حرفای دیگه‌ام داره. مثلن یه جا نوشته: «بوی چای از لای یقه‌ی لباس میاد» یهو قلبت واسه قلمش می‌ره. از همین تیریبون تشکر ویژه دارم از: خانم شیم‌شیم که ۴‌شنبه‌هامونو استرس‌زا کرد. بچه‌های محل: استاد الی، ندای من، نازلی زعفرون، فرشته‌ی مثبت چهره، سارا خانومی و حافظ زمانه. #هم‌کاوی آناهیتا آهنگری

رویا جیغ کروات پرتاب الکل مشکی مینی‌ژوپ بیداری هرز شب بنفش پنجره‌ی خیس افتادن سقف #ترکیبی_نوشت آناهیتا آهنگری

امروز من خاب کم. صبح تخمی. روز پیگیری. کاربر بی‌ادب. تلفن مامی. ماچای چسی. خمیازه‌ی طولانی. عطسه‌ی پیاپی. کتاب قشنگ. داستانِ نیمه. بغض جامانده. همکاران عجیب. غذای خوشمزه. زن روز. درک بالا. تولدِ نزدیک. لبخند تلخ. برنامه‌ی سفر. دل پیچه. دودلیِ عروسی. دلتنگی خاهر. مهمونیِ یهویی. کم خابی. شعرماهی. جای خالی. حافظ زمانه. دارچین بیچاره. خنده‌ی مامی. پل بسفر. ظرف کثیف. مرغ خامه‌ای. آشپزخونه‌ی تمیز. مقداری جیش. مسواک طوسی. لالای زیاد. #ماهی_بازی آناهیتا آهنگری

در جست‌و‌جوی آرامش یکی، دو ماه اول جورش فرق داره. یهو وسط حرف زدن می‌گه: «دوست دارما.» دلت میره، جواب می‌دی: «من بیشتر.» یکم که گذشت. تویی که سال به سال به مامانت نمی‌گی دوست دارم، هر روز به آقا می‌گی «دوست دارم» اونم می‌گه «منم همین‌طور» حتا زحمتِ «من بیشترم» به‌ خودش نمی‌ده. بهش میگی: «می‌دونستی من تورو بیشتر دوس دارم.» میگه: «طبق نظریه‌ی فلان فیلسوف، خانوما احساساتی‌تر از آقایونن.» تهشم انگ حساس بودن و گیر دادن می‌چسبونه بهت. هزار تا دلیل منطقی میاری ولی متوجه نمی‌شه، شایدم نمی‌خاد متوجه شه. می‌دونه عاشق خوندن و نوشتنی. برات می‌نویسه. واست می‌خونه. چند روز بعدش، می‌بینی، اونی که هر روز براش می‌نویسه، تویی نه اون. گله می‌کنی، شکایت می‌کنی. یه مقایسه نکن با فلانی و بیساری، میذاره تو کاسه‌ت. حالا بیا ثابت کن مقایسه نیس، تجربه‌س. سفیدی اون همه موی رو سرته. اولا جورش فرق داره. اون بیشتر دوست داره، تو بیشتر ضعف می‌کنی. یکم که گذشت. تو بیشتر عاشق میشی، اون بیشتر معمولی میشه. شبا خاب می‌بینی. عجیبه. تو اصن خابت یادت نمی‌مونه. ولی کابوس با رویا فرق داره. خوبم یادت می‌مونه. دعوا با اکس. تیکه با نکست. لت و پار می‌کنی هر کی دم دستت بود. آخه اولا جورش فرق داره. پا نوشت/ پی نوشت/ توضیحات تکمیلی: همیشه خودتو جاش بذار. اونم شاید همینا تو دلشه. ولی یه جور دیگه. #آلبالو_نوشت آناهیتا آهنگری

رو مخمه فریده هیچوقت نفهمیدم قدم چقده. آخه اصلن قد برام مهم نیست. یادمه قدیما دوستام عاشق پسری‌ام می‌شدن، اگه طرف قدش بلند نبود، باهاش تو رابطه نمی‌رفتن. جاست تال بوی. خونم ترازو ندارم. تا پامو گذاشتم خونه‌ی فریده رفتم رو ترازو. چه بامزه. تو زندگیم این وزنو ندیده بودم. «مامی، مامی. من واقعن چاق شدم.» «خب بخاطر قدتم هست.» «عزیزم من کوتاه نیستم.» «قدت چنده.» «نمی‌دونم ۱۶۵ مثلن.» خندید. بلند بلند خندید. «تعارف نکن هم قد منی.» «چی می‌گی فریده، تو مخم نرو.» «دخترم من ۱۷۵ ام. تو ۱۶۰ باید باشی.» «چی می‌گی. تو نمی‌تونی به من بگی کوتاه.» «ببین آیدا …» حرفشو قطع کردم. حسابی قاطی کرده بودم. «آیدا نهایتن ۲ سانت از من بلندتر باشه. وقتی نیستش‌ام داری پاچه خاریشو می‌کنی.» کلی بحث کرد، منم داد و بی‌داد کردم که الان اصلن تو کانالم می‌نویسم که بهم گفتی کوتاه. اونم خندید، اصلن جدی نگرفت. الان فریده جلوم نشسته. منم دارم می‌گردم ببینم عمل جراحی‌ای هست که هم آدمو لاغرتر کنه، هم قد بلندتر. #لبرون‌جیمز_نوشت آناهیتا آهنگری

به‌ناز از به خوشم نمیاد. شاید ۳بارم نخوردمش. هر اسمی که توش ناز باشه‌ام، دوس ندارم. دروغ چرا. توام دوس نداشتم. یادته چجوری آشنا شدیم دیگه. ولی الان که به همه‌ی این ده سال نگاه می‌کنم، به عکسامون، خاطره‌هامون، خنده‌هامون، گریه‌هامون، می‌بینم کنارم همیشه چه قشنگ بودی. همه رفتن تو موندی. دنیاهامون فرق داشت/داره. زیاد. خیلی زیاد. ولی فرقش برام قشنگ بود. فرقش قشنگ‌تر شد. با تو یاد گرفتم شیطون باشم، ولی *اما تو خانوم باشو* رعایت کنم. با تو فهمیدم چطور بامعرفت باشم، مهربون‌تر شدم. تو جزو اون ۴ تا دوست صمیمیمی. اونایی که کنج دلمن. ولی امسال ترفیع پیدا کردی. تو منو یکم دیگه خاله می‌کنی. حسی که تو عمرم تجربه نکردمش. دیگه تورو خیلی بیشتر از قبل دوس دارم، چون الان دوتایی. زودتر اونو بنداز بیرون. باهاش زیاد کار دارم. می‌خام بهش بگم مامانت زیادی خانومه ولی تو آنا جونو داری. می‌خام بهش بگم خونه‌ی من، محلِ خراب بازیته عسلچه. می‌خام بهش بگم ۹ ماه دهنمو سرویس کردی، نذاشتی مامانتو بچلونم. الان دیگه عاشق کلمه‌ی به‌نازم. چون به‌ناز من حوضمه. منم علی. ته داستانم این‌جوری میشه که علی میمونه و حوضش. مرسی به دنیا اومدی که بمونی تو زندگیم. مبارکا باشی مامان مهندس. #خاله_نوشت آناهیتا آهنگری

لغت‌نامه‌ی هرهر کرکری پلیس: عابر بانک بی‌دکمه. مار از پونه بدش میاد. باشگاه: محل عذاب داوطلبانه. دردخانه‌ی باکلاس. زبان: زخم‌زننده‌ی بی‌مو. چند صد متری. شنبه: دشمن ذاتی جمعه. دلیلی برای دوباره شمردن روزهای هفته. گربه: به تازگی بین جوانان مد شده. شیرین بی‌شعور. فاقد صفت. قرمز: شش‌تایی‌ها. ساده و تجملاتی. لوند. تهران: دهات. الکی پایتخت. بنزین: ارزون‌تر از آب. ملاک قیمت‌گذاری مابقی اجناس. #هرهرکرکر_نوشت آناهیتا آهنگری

قشنگ‌تر برو رولان بارت در «خاطرات سوگواری» می‌گه: « ۲۷ اکتبر ۱۹۷۷ کسی چه می‌داند؟ شاید چیز ارزشمندی در این یادداشت‌ها باشد؟ » استاد امروز این کتابو اشتباهی بهم داد. جابه‌جا گرفته بود با یه چی دیگه. خط اولو خوندم. ول نکردم. جوری سوگ از زبون نویسنده کامله که آدم سوگوار میشه. غصه خوردم وقتی می‌خوندم. گریه کردم، وقتی بلند‌تر برا بقیه خوندم. نمی‌دونم، اصلن شاید خود کلمه‌ی سوگ غمگینه. اصلن شاید هیچ ربطی به محتوای کتاب نداشته باشه. نمی‌دونم. کاش کسی که می‌خاد برا ما سوگ کنه، قشنگ‌ترین‌ش رو کنه. نمی‌دونم چطوری قشنگ‌تر میشه. ولی کاش این‌طوری باشه. شایدچون خودم همه‌ی سوگواری‌هام تلخ‌ بوده. نمی‌دونم. #خوب‌تر_باش آناهیتا آهنگری

خط نقطه‌ایم. در دایره‌ای بی‌انتها. با همین نقطه، دایره می‌آغازد. #دریانوردی آناهیتا آهنگری

آشتی آشتی، فردا می‌ریم تو کِشتی بهرام صادقی در «ملکوت» می‌گه: «شما به همین زودی از میدان رفاقت در رفتید؟» بغض کردم. هایلایتش کردم. نه در نمی‌رم. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون. قهر بودم. از اون قهرای عجیب. چون گرورم جریحه‌دار شده بود. هر چقدم راه رفتم افاقه نکرد که نکرد. این بازیو باید تموم می‌کردم. یا خوب می‌شد یا بد. فقط نمی‌خاستم اونی که میدونو خالی می‌کنه من باشم. زری جانمو دیدم. بغلش کردم. گفتم: «زری تو چیزی میدونی؟» «آره آنا منم سر کلاس بودم.» هق هق کردم. صدای حافظ تو گوشم میومد که می‌گفت: «اسکل منم می‌دونم.» خودمو جمع کردم. صداشو شنیدم «خب آناهیتا نظرتو بگو.» «قشنگ بود، توصیف صحنه زیاد داشت. اول کتاب فضای سرد ایجاد کرده بود یکم که گذشت…» کلاس تموم شد. با بچه‌ها خدافزی کرد. بهشون گفت: «من باید زود برم. کلاس دارم. شما می‌تونید اینجا باشید. آناهیتا بیا بالا.» در آسانسورو برام نگه داشت. گفت: «پدرام چخبر؟» خندیدم براش کامل گفتم که چقد خوشحالم فصل دوم برنامه‌ی مورد علاقم، زودی شروع شده. اونم کم نفرت نداشت از داور این برنامه. بلعکس من. تا فضای مدرسه رو دیدم پام لرزید، فشارم افتاد. اشکامم افتاد. با هق هق گفتم: «استاد من خیلی ازتون ناراحتم. خیلی بد بودید. من فک نمی‌کردم دیگه پامو اینجا بذارم. حتا نمی‌دونم الان چرا اینجاام. دلم تنگ شده بود. نمی‌تونستم بیشتر از دو صفحه کتاب بخونم. تو کانالم هیچی ننوشتم. اصلنم حالم خوب نبود… .» گفتم. گفت. گفتم. گفت. چقدر با حرف زدن همه چی فرق کرد. چه چیزا که نفهمیدم. چه چیزا که یاد نگرفتم. بیشتر از قبل، از چت کردن، از پیام دادن، از کامنت گذاشتن، از حرفای جدی، پشت این ماسماسک، متنفر شدم. میدونمون شد مثل میدون انقلاب. مهم. بزرگ. من معجزه‌ی زندگیمو انقد راحت نمی‌ذارم کنار. #نه_به_قهر آناهیتا آهنگری

:) من همینم. سی و اندی سال جون کندم، به همین برسم. من آدم وابسته‌ای هستم، فقط کافیه‌ یه کوچولو منو بشناسی، کامل مشخص میشه. وابستگی خوب نیستا. مشکل دارم باهاش. من آدم شکمویی‌ام. هر جا می‌شینم می‌گم: «وای، چرا انقد چاق شدم.» همون لحظه تو دستم یه چنگال لازانیاست. من آدم رفیق بازی‌ام. نه نیستم. بودم قدیما. الان نیستم. دیگه اونقدی آدم تو زندگیم رفتن و اومدن که خیلی اعتماد نمی‌کنم. همه‌ی دوستای صمیمیم مهاجرت کردن. جز یکیشون. دوست که میگم منظورم دوست نیستا. منظورم خانوادس. جمله‌ی معروف که میگه: «اگه با دوستات بیشتر از هفت سال باشی، اونا خونوادت میشن.» خب من با دوستام پونزده سالی میشه دوستم. باهاشون جفنگ بازی در میارم. باهاشون فیلم می‌بینم. باهاشون می‌رقصم حتا پشت ویدیو کال. باهاشون جرات حقیقت بازی می‌کنم.بازی بهونه‌س، می‌خایم بحثای فلسفی‌ای کنیم که هزار تا فرهیخته(بلا نسبت جمع) نمی‌کنن. آره. نقطه ضعف من خانواده و دوستامن. راستی من آدم استوری بذاری‌ام، پنجاه و شش تا استوری در ثانیه قربة الی الله. ولی شاید باورتون نشه. من اصلن تو اینستا نمی‌گردم. هر چی که معروف بشه، من نمی‌دونم چی چی هست اصن. فقط میرم عکسمو می‌ذارم. وقتی گوشیم پر بشه همه‌ی عکسام اون‌جاست. در آخرم برای شناخت بیشتر خدمتتون عرض کنم که، من کینه‌ای‌ترین آدم دنیاام. یادم نمی‌ره. حرفا یادم نمی‌ره. دلم بشکنه بد می‌شکنه. چون نازک دلم، تیکه‌های شکسته‌ش خورد خورد میشه. خلاصه من همینم. اونایی که بده تلاش می‌کنم درستشون کنم. ولی اونایی که نقطه ضعفه، نقطه ضعفه. به نفعته سمتشون نیای. اگه بیای ناراحت می‌شم. ادای ناراحت شدن در نمی‌آرم. آخه من بلد نیستم ادا در بیارم. بیشتر از این حرفا‌ واقعیم. آناهیتا آهنگری

لغت‌نامه‌ی شخصی معانی عشق ۱. خُسبیدن رو بالش دهنی هم. ۲. جویدن مردمک‌ چشم‌ هم. ۳. قورت دادن صدای‌ هم و اکوی آن در تمام تن. ۴. فرو کردن انگشتان در رگ‌‌های انگشتان هم. ۵. تماس و لمس نوک دماغ‌ها به هم ۶. نشستن تار موهای هم در رگ‌رگی‌های اثر انگشتان‌ هم. ۷. شانه‌ و بازی‌بازی مژه‌های هم با نوک انگشت اشاره‌ی هم. ۸. ستون فقرات ثانویه‌ی هم. ۹. بحث سر چیزهای هم. ۱۰. بحث سر چیزهای بقیه هم. ۱۱. بگو دوسم داری. هم. ۱۲. چندتا دوسم داری؟ هم. ۱۳. دیگه دوسم نداری؟ هم. ۱۴. دیگه دوسم نداری! هم. ۱۵. چرا دوسم نداری؟ هم ۱۶. هَمِ هم. ۱۷. همه‌ی هم. کارگاه رشد طنزی جلسه‌ی دوم تمرین ۱