سایهای رَوشن
Kanalga Telegram’da o‘tish
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
260
Obunachilar
-124 soatlar
+67 kunlar
+2930 kunlar
Postlar arxiv
علاقهی زیادی به مجله/روزنامه دارم، اما متأسفانه اینجا خبری چاپ نمیشود. قبلاً بود، دهههای گذشته، اما حالا نیست. یک شام، بعد از خریدهای بسیار و خستهکننده، مقابل شیشهی قرطاسیهفروشی نوشته بود: «اخبار میفروشیم».
من از مزایای داشتن اخبار دست نکشیدم و فکر کردم چه قصههای قدیمی در آنها هست که باید بخوانم. رفتم داخل و سلام کردم. بعد دربارهی نوشتهی پشت شیشه پرسیدم.
پیرمرد صاحب همان قرطاسیهفروشی گفت: «ما اخبار کیلویی میفروشیم، برای بستهبندی چپس و بولانی و همین چیزها.» لبخندی زدم و سری به معنی خدانگهدار تکان دادم. ناراحت نشدم، اما چرا هنوز هم دلم میخواهد داستانهای مجلههای قدیمی را بخوانم.
شببخیر عزیز کوچک و خوبم که حالا خاک شدهای. و دوست دارم باران ببارد. تا به خیال بوی تن تو خاک را ببویم. و جای نفس کشیدنهایت هوا را بیرحمانه در ریههایم سبک و سنگین کنم. شاید هم اشک ریختم. و بارانها اشکهایم را بشورند و با خود ببرند.
اما نخواستن حرف دیگری است. تنبل بودن حرف دیگری. و یک کنج نشستن و فکرکردن هم حرف دیگرتری.
انسان به هر حال راهی پیدا میتواند تا کاری دل به خواه یا لاقل چیزی شبیه همان را انجام دهد.
